
منبع: گویا نیوز- ازدواج همجنسگرايان نه تنها هنجار ازدواج را تضعيف نمیکند بلکه آن را تقويت میکند... همچنان که نهاد فحشا و بعد رابطهی آزاد ميان زنان و مردان، ميان خانواده و ازدواج با رابطهی جنسی، ابزارهای پيشگيری ميان رابطهی جنسی و توليد مثل، و توليد مثل آزمايشگاهی ميان ازدواج و توليد مثل فاصله انداختند، برگرفتن کودک و بزرگ کردن وی در خانواده نيز ميان ازدواج و رابطهی جنسی برای توليد مثل فاصله انداخت
ويژه خبرنامه گويا
در سخنان منتقدان همجنسگرايی و ازدواج همجنسگرايان مطالبی از سوی افراد گفته می شود که در ظاهر بجا و مقبول می نمايند اما با غور در آنها می توان بی پايه و سست بودنشان را آشکار کرد. ذيلا شش افسانه را که در اين حوزه گفته شده و تکرار شدهاند مورد بررسی قرار می دهم.
۱. پس ازدواج با حيوانات را نيز به رسميت بشناسيم
می گويند اگر ازدواج همجنسگرايان را تاييد کنيم پس از آن ازدواج با حيوانات يا اشيا نيز ممکن است باب شود. اين نوع استدلال که دامنه بحث را به لوازم ناخواسته و پيامدهای نامربوط می کشاند چندان در ميان مخالفان آزادی و برابری نادر نيست. سالها پيش می گفتند اگر از روحانيت انتفاد کنيد روزی عليه انها اسلحه برمی داريد يا اگر سانسور لغو شود روابط جنسی با محارم ترويج خواهد شد.
مقايسهی يک رابطهی انسانی که بر اساس اختيار و ارادهی دو طرف شکل می گيرد با رابطهی انسان و حيوان و دومی را نتيجهی اولی دانستن کمال بی سليقگی و بی انصافی است. اين نوع استهزا در واقع می خواهد بگويد که ازدواج همجنسگرايان غير طبيعی و غير عادی است. اما چه کسی عادی و غير عادی را تعريف می کند. اين مفاهيم برساختهی جامعه اند و جوامع می توانند در دورههای مختلف برساختههايشان را تغيير دهند و دستکاری کنند. اگر افراد و ارادهی مختار آنها را به رسميت بشناسيم قراردادهای ميان آنها را که به افراد ديگری ضرری نمی رساند به رسميت خواهيم شناخت. دوست داشتن و دوست نا اشتنهای ديگران در اينجا نمی تواند معيار قرار گيرد.
۲. از ازدواج به خانواده و بعد رابطهی جنسی و توليد مثل
سنتگرايان و فقه گرايان، ازدواج، خانواده، توليد مثل و رابطهی جنسی را به هم پيوند زده و يک مجموعهی انفکاک ناپذير از هم معرفی می کنند اما همچنان که نهاد فحشا و بعد رابطهی آزاد ميان زنان و مردان ميان خانواده و ازدواج با رابطهی جنسی، ابزارهای پيش گيری ميان رابطهی جنسی و توليد مثل، و توليد مثل آزمايشگاهی ميان ازدواج و توليد مثل فاصله انداختند، برگرفتن کودک و بزرگ کردن وی در خانواده نيز ميان ازدواج و رابطهی جنسی برای توليد مثل فاصله انداخت. اکنون ازدواج همجنسگرايان نيز به عنوان عنصری تازه رابطهی پويا ميان چهار عنصر فوق را تا حدی تغييرخواهد داد.
۳. مفهوم ازدواج تغيير خواهد کرد
مخالفان ازدواج همجنسگرايان چنين استدلال می کنند که ازدواج هميشه ميان افرادی از دو جنس تعريف شده و اين نوع ازدواج مفهوم آن را تغيير خواهد داد. کسانی که چنين استدلال می کنند از کارکردهای متعدد ازدواج و تغيير و تحولات تاريخی در مفهوم و نهاد ازدواج و خانواده غفلت می کنند. پيوند دادن والدين زيست شناختی به فرزندان تنها يکی از آن کارکردهاست. ازدواج، والدين غير زيست شناختی را به فرزندانی که برگرفته شدهاند، و فرزندان همسر و شوهر از جمله به والدين همجنسگرا پيوند می دهد. علاوه بر اين، ازدواج درگاهی به پذيرش مسئوليتهای اجتماعی و زندگی مشترک با ديگران، روشی مطمئن برای روابط جنسی بدون مخاطره، امنيت مالی و احساسی، ايجاد شبکههای خانوادگی و پيوند دادن زوجها و فرزندانشان به جامعه نيز هست (البته برای همهی اين کارکردها می توان رقبايی نيز در جوامع نشان داد). بخش عمدهی اين کارکردها بر ازدواج همجنسگرايان نيز اطلاق دارد.
تنها ازدواج همجنسگرايان نيست که مفهوم ازدواج را تا حدی دستکاری خواهد کرد. در گذشته ازدواج معانی متفاوتی داشته و در حال تغيير بوده است: از چند همسری به سوی تک همسری، از ازدواج موقت به ازدواج دائم، از انتقال مالکيت دختران از رئيس يک خانواده به رئيس خانوادهای ديگر، از عدم حقوق مالکيت برای زنان در نهاد خانواده تا حقوق اندک و بعد حقوق مساوی، و از ارث نابرابر برای زوج و زوجه تا ارث برابر.
۴. برای بچهها خوب نيست
مخالفان ازدواج همجنسگرايان بر اين باورند که بچهها بهتر است با والدين زيست شناختی خود زندگی کنند. اين سخن درست است اما از آن نمی توان نتيجه گرفت که ازدواج همجنسگرايان نادرست است. بزرگ ترين چالش برای زندگی بچهها با والدين زيست شناختی خود ازدواج همجنسگرايان نيست بلکه شکست ناهمجنسگرايان در ازدواج و ماندن در ازدواج است. افزايش طلاق و خانوادههای تک والد باعث شده بسياری از کودکان نتوانند با والدين زيست شناختی خود زندگی کنند.
ازدواج همجنسگرايان نه تنها هنجار ازدواج را تضعيف نمی کند بلکه آن را تقويت می کند. همجنسگرايان می توانند همانند ناهمجنسگرايان به تربيت فرزندان در خانوادههايی با دو والد بپردازند. هيچ مطالعهای نشان نداده که کودکانی که در خانوادههای همجنسگرا بزرگ می شوند آيندهی بدتری از کودکان بزرگ شده در خانوادههای نا همجنسگرا دارند.
۵. عليه دين است
مخالفان همجنسگرايی به متون دينی اديان ابراهيمی تمسک می جويند تا نشان دهند که اين رابطه عليه دستورات الهی است. اما ازدواج همجنسگرايان نه عليه دين است و نه عليه ازادیهای دينی. عليه دين نيست چون بسياری از همجنسگرايان ديندارند و تفسيرهای همساز با همجنسگرايی نيز از متون دينی حتی قران امکان پذير است. عليه آزادی های دينی نيز نيست چون هيچ روحانی يا موسسهی دينی به اجرای مراسم ازدواج همجنسگرايان مجبور نخواهد بود تا کسی عليه دستورات دينیاش عمل کند. ازدواج يک نهاد عرفی است که اديان نيز آن را تاييد کرده اند. اين نهاد عرفی می تواند مشروعيتش را از ديگر نهادهای عرفی مثل شهرداریها اخذ کند.
۶. تنها دولت سکولار می تواند مشکل را حل کند
کسانی که می خواهند پای دول را به اين ميدان بکشند در پی آنند که دولت مجاز بودن ازدواج همجنسگرايان را يکباره در سراسر يک کشور به اجرا بگذارد. اينان بر اين باورند که يک کشور نمی تواند چند قانون داشته باشد. اين سياست به همان اندازه نادرست است که سياست ممنوع کردن همجنسگرايی يا ازدواج همجنسگرايان توسط دولت مرکزی در سراسر کشور. تصميم گيری در امور اجتماعی بايد به شهرها و مناطق مختلف واگذار شود تا قوانين و مقررات بر اساس تغيير افکار عمومی در هر منطقه تغيير يابد. ممکن است مثلا مردم شهر چالوس بسيار زودتر از مردم شهر يزد پذيرای ازدواج همجنسگرايان شوند و مردم هر دو منطقه بايد بتوانند خود در اين مورد تصميم بگيرند.
برابری خواهی در همهی حوزه ها از جمله در حيطهی ازدواج و خانواده و از سوی افرادی با گرايشهای جنسی متفاوت در کنار مطالبهی اختيار و آزادی در تصميم گيری نيروهايی جدی در جوامع بشری هستند که دولتها مجبورند با آنها کنار بيايند يا با دستکاری در يکی از ديگری فرار کنند از همين جهت تحقق برابری و اعمال اختيار و آزادی انسانها را تنها نمی توان بر دوش دولت ها گذاشت گرچه نيابد از هيچ نهاد و قدرتی در اين حوزه صرف نظر کرد.
مجيد محمدی (جامعه شناس)
سهم دختران ۲۶۳ و پسران ۸۷ کلاس درس
منبع: روزنامه شرق ـ محمدحسين نجاتی: دانشگاه علامه طباطبايی تهران در سال تحصيلی گذشته بيش از ۲۶۳ کلاس درس را در راستای اجرای سياستهای تفکيک جنسيتی به دختران اختصاص داده است. در مقابل ۸۷ کلاس هم به پسران اختصاص داده شده است.
تنها دانشگاه علوم انسانی کشور طی سالهای اخير همواره مجری طرحهای بحثبرانگيز وزارت علوم در دولت نهم و دهم بوده است و با در اختيار داشتن بيش از ۱۷۰۰ دانشجو در مقاطع تحصيلی، اولين دانشگاهی در کشور است که به شکل رسمی تفکيک جنسيتی کلاسهای درسی را اجرا کرده است. براساس اطلاعات رسمی از اين دانشگاه، مسوولان در سال تحصيلی ۱۳۹۰-۱۳۸۹ بحث تفکيک جنسيتی برای کلاسهای عمومی را که دارای تراکم جمعيتی بالايی هستند، عملياتی کردهاند.
در حال حاضر بيش از ۳۵۰ کلاس تفکيک شده در دانشگاه علامه طباطبايی تهران وجود دارد و سهم دختران ۲۶۳ و سهم پسران تنها ۸۷ کلاس درس است، به عبارت ديگر سهم دختران در کلاسهای تفکيک شده سه برابر پسران است.
از سوی ديگر آمار تعداد استادان و اعضای هيات علمی اين دانشگاه نشان میدهد تنها دانشگاه علوم انسانی کشور ۴۲۹ استاد و عضو هيات علمی دارد که در مقام مقايسه به نظر میآيد ۹۰درصد از ظرفيت آموزشی استادان دانشگاه علامه طباطبايی تنها بايد صرف حضور در کلاسهای درس تفکيک شده شود.
اقدام دانشگاه علامه طباطبايی در شرايطی است که «محمود احمدینژاد» تيرماه سال گذشته دستور توقف تفکيک جنسيتی و بازنشستگی استادان در دانشگاهها را صادر کرد. پس از آن برخی نمايندگان محافظهکار مجلس شورای اسلامی اين اقدام را شعاری توصيف کردند و به نظر میرسد گسترش تعداد کلاسهای تفکيک شده در دانشگاه علامه گواهی بر انتقادات برخی نمايندگان مجلس باشد. همچنين پس از دستور احمدینژاد، وزير علوم با چرخشی بزرگ تمام گفتههای پيشين خودش را پس گرفت و گفت: «در وزارت علوم و دانشگاههای ما طرحی تحت عنوان تفکيک جنسيتی به صورت مدون وجود ندارد.»او که پيش از دستور احمدینژاد گفته بود طرح تفکيک جنسيتی، از مصوبات شورایعالی انقلاب فرهنگی است و بايد اجرا شود، پس از دستور احمدینژاد اين موضوع را ساخته و پرداخته رسانههای آمريکايی و انگليسی عنوان کرد. خواجهسروی، معاون وی نيز در راستای اظهارات وزير اعلام اصطلاح «تفکيک جنسيتی» را ساخته دشمنان نظام معرفی و عنوان کرد: ما به دنبال اجرای طرح تفکيک جنسيتی در دانشگاهها نيستيم، ضمن اينکه در اجرای طرح عفاف و حجاب به دنبال پردهکشی، ديوار کشيدن و اقدامات خشن و برخورد فيزيکی نيستيم. با اين حال، با گذشت کمتر از يک سال از اظهارات مسوولان و تاکيد بر نبود تفکيک جنسيتی و ساخته و پرداخته شدن اين موضوع در رسانههای خارجی، گزارش عملکرد دانشگاه علامه از سال ۱۳۸۶ تا سال ۱۳۹۰ که مربوط به دوره شش ساله رياست حجتالاسلام شريعتی بر اين دانشگاه میشود، به صراحت نشان میدهد تفکيک جنسيتی ۳۵۰ کلاس درس، طرحی آزمايشی و تنها مربوط به دروس عمومی است و احتمال آن میرود که با طی شدن مرحله آزمايشی اين طرح، دامنه تفکيک جنسيتی گستردهتر و به کلاسهای اختصاصی نيز برسد. جدا از گام بلند مسوولان دانشگاه علامه طباطبايی در اجرای سياستهای تفکيک جنسيتی در وضعيت کنونی، توسعه پرديسهای دخترانه و پسرانه در اين دانشگاه از جمله طرحهايی است که با جديت در حال پيگيری است. «حجتالاسلام سيد صدرالدين شريعتی» هفته گذشته درباره آخرين وضعيت احداث پرديس دختران اين دانشگاه اظهار کرد: برخی از ساختمانها و دانشکدههای دانشگاه علامه قرار است جابهجا شود و ما میتوانيم از دانشکدههای بزرگمان که خالی شده به عنوان پرديس دختران استفاده کنيم. وی زمان راهاندازی دقيق اين پرديس را اعلام نکرد و گفت: راهاندازی يک پرديس دانشگاهی کار زمانبری است، بنابراين نمیتوان زمان دقيقی اعلام کرد. در اين پرديس شرايطی را به وجود خواهيم آورد تا دختران با خيال آسوده به فعاليتهای آموزشی و ورزشی و پژوهشی خود بپردازند.
منبع: خودنویس- یک دختر افغان متولد ایران در نامهاش مینویسد: « من همیشه فکر میکردهام آخر چرا من که در ایران به دنیا آمده بودم، میشدم کسی که ایران نخواسته و ناچار بودم بدرفتاریهای دولتی و گاهی مردمی را اینطور توجیه کنم که ممکلت ایران با مردم خودش هم مشکل دارد چه رسد به من. ..من ایرانیای بودم که مرا نمیپذیرفتند.»
هزاران هزار افغان ساکن ایران، متولد ایران هستند، اما ملیت ایرانی ندارند. یک دختر افغان که تا ۲۴ سالگی ساکن ایران بوده، از دردها و رنجها و تبعیضها مینویسد.
متن کامل این دختر افغان متولد ایران به شرح زیر است:
در ایران به دنیا آمدم و تا بیست و چهار سالگی انجا بودم. ساکن مشهد بودم. هیچ وقت حاضر نشدم بروم ادارهی اتباع خارجی و نامه ی عبور بگیرم تا حق داشته باشم به شهرهای دیگر سفر کنم. حتی وقتی دانشجویان افغان در شهری گرد هم میآمدند و دوستانم میرفتند. همیشه از رویارویی با موقعیتهای توهین آمیز دوری میکردم. دلم نمیخواست بروم به اداره ی اتباع و چهرهی عالی جنابان سپاهی را ببینم که با یقه حسنی به من پوزخند میزنند. عطای مسافرت را همیشه به لقایش میبخشیدم(این عبارت اینجا مصداق داره؟) برای همین برخلاف هر متولد هشتاد و دوییِ معمولی که تا بیست و چهار سالگی حداقل یک بار به تهران یا نیشابور یا شمال سفر کرده، من اصلا هیچ شهری دیگری غیر از مشهد را ندیده ام. خب بله. این دردی نیست. فقط گفتمش تا نمونهی غیر قابل توجهی از وضعیت غیر نرمال یک نفر از نسلی را بگویم که زادهی غربت هستند.
ارتباط من با ایرانیها بیشتر در محیطهای آموزشی و علمی و فرهنگی بوده است و طبیعی است که در چنین محیط هایی به خاطر فضایی که وجود دارد، اهانتی پیش نمیآید. من به مدرسه ی خوبی میرفتم وقتی ابتدایی بودم. در مدرسه ی ابتدایی همان اول خاله ام به من یاد داد که نگذارم توهینم کنند. و هیچ وقت توهین نکردند و نشنیدم. جز معلم بی فرهنگی که شاید ان زمان سی سال داشت و خشمش را بر سر دختر نه ساله ای خالی کرد و تلاش کرد تحقیرش کند. آن دختر، خواهر من بود که دیگر نمیخواست برگردد به مدرسه. ولی برگشت. این اتفاق همیشه من را در حال آماده باش برای دفاع از خود قرار میداد. اما آدمِ تشنج طلبی نبوده ام.
در نوجوانی که کله ی همه ی ما داغ میکند، یک حس میهن گرایی در من به وجود آمده بود. محیط مدرسه مان هم طوری بود که عده ای خیلی میخواستند متلک پرانی کنند. ولی موقعیت خوب تحصیلی بیشتر شاگردان افغان مانع از این کار میشد. عده ای از دانش آموزان افغان هم بودند که بدشان نمیآمد کار به دعوا بکشد. این مال وقتی بود که هورمونهای مختلفی وضع آدم را قاتی پاتی میکند. هنوز دقیق نمیدانستیم که چطور میهن پرستی بکنیم . نه ما و نه ایرانی ها. فکر میکردیم پایین بردن هویت ملیِ دیگری یعنی تاییدی بر هویتِ ملی خودمان. البته وضع به این شدت هم بد نبود. اما فضای کلی ذهنی همه ی ما همین بود.
بعد دبیرستانی شدم و خانم شدم و (چند تا مژه زدن) عقلم رسید که تندروی کیلویی چند. بد و خوب همه جا و همیشه هست. آن حالت دفاعیام را که با آن بزرگ شده بودم، شل کردم. با وجود همان حالت دفاعی هم به طور جالبی همیشه صمیمی ترین دوستانم در مدرسه ایرانی بودند.
پیش از دبیرستانی شدنم روزگاری رسیده بود که وزارت کشور و به تبع آن اداره ی اتباع خارجی تصمیم گرفته بودند، پدر ما را دربیاورند تا تن به زندگی تحت حکومت طالبان بدهیم. پدرم شغل آبرومندی داشت. از کارش اخراج شد. بیکار شد و مجبور شد دستفروشی کند. من برای این بدبختیها به افغانستان لعنت میفرستادم. همیشه. به طور بسیار تناقض آمیزی هم کسانی را که حاضر نشده بودند آواره ی غربت شوند و در افغانستان مانده بودند، تحسین میکردم. مادرم میگفت از سر شکم سیری است. راست میگفت. همان سالها خشکسالیای شده بود که مردم در مناطق مرکزی افغانستان علف میخوردند.
بعد روی در و دیوارهای محل زندگی مان که بیشتر مهاجر بودیم، نوشته میشد «افغانی خر، برگرد به کشورت» یا تک و توکی پسرکهای شرور، روزی زمین مینوشتند افغانی و تف میکردند. اینها کسانی بودند که وزرات کشور بهشان اینطور تلقین کرده بودند که افغانها شغل آنها را گرفتهاند، برای همین است که شما امکانات زندگی مرفه را ندارید. مشکلات اقتصادی یک مملکت افتاده بود به گردن وجود دو میلیون مهاجر افغانی (هیچ وقت آمار دقیق تعداد خودمان را نفهمیدم). خب من هم یک جورایی حس بدی داشتم از این که اینطور شده بود. از این که در مخمصه بودم. از این که نکند من که در این ممکلت به دنیا آمدهام راستی مقصر هستم در نابسامانی اقتصادی این مردم. اما بعد فهمیدم که دولت ایران سالانه کمکهای کلانی از سازمان ملل میگیرد به خاطر حضور این تعداد افغان در ایران. ای که چه حرصی میخوردم وقتی دولت میگفت از جیب خودش (صرفا مالیات ایرانیها) برای افغانها هزینه میکند و مهمان نواز است.
بعد شروع شد قصههای ناجور و گاه غیر واقعی روزنامهی خراسان در مورد دزدیها و قتل و تجاوزهای افغانها در ایران. یک باره شروع شدند این حکایت ها. بعضی هایشان واقعیت داشتند. بعضیها هم کلن از بیخ دروغ بودند. پلیس اول یک شکهایی میکرد در مورد یک افغان. روزنامه فورا بدون تحقیق تیتر درشت میزد و جرم ثابت نشدهی یک افغان را همانجا ثابت میکرد و امید اجرای عدالت را میداد. بعد کشف میشد که اتهام ثابت نشده. اما روزنامهی خراسان ادامه ی ماجرا را مسکوت میگذاشت و دیگر خبری نمیشد که آن افغان اصلا وجود خارجی داشته یا نه. خودم در جریان یکی از این حکایتها بودم چون قربانی حادثه را به نوعی دورادور میشناختم. گاهی هم به راستی عدهای از افغانها جنایتهای وحشتناکی مرتکب میشدند. خب هیچ توجیهی برای ارتکاب جرم نیست. باید که سرافکنده بود و میشدم سرافکنده، خیلی زیاد.
اردوگاه بود و هر چهار ماه یک بار موج دستگیری مهاجران غیر قانونی. عجیب بود که بعضی از این مهاجران غیر قانونی مثل من متولد ایران بودند که ماموران ادارهی اتباع هوس کرده بودند کارت آنها را قیچی کنند، یا آنها پول کافی برای تمدید مدرک اقامتی شان نداشتند. من هیچ وقت نفهمیدم چطور میشد اگر من که یک بار کل مدارکم را در کتابخانهی آستان قدس گم کرده بودم، با این که آنجا به دنیا آمده بودم و هیچ وقت از مشهد پا به بیرون نگذاشته بودم، ناگهان میشدم یک مهاجر غیر قانونی و به اردوگاه سفید سنگ فرستاده میشدم. پدربزرگم را به سفید سنگ بردند و من هر هفته میرفتم به ملاقاتش. برایاش گوشت آبپز میبردم اما هیچ وقت نتوانستم غذا را زیر لباسم مخفی کنم تا ماموران نبینند. همیشه وقتی دستم را مهر میزدند و بازرسیام میکردند، لو میرفتم و فقط میتوانستم آب میوه را به او برسانم. زمستان بود و او را با آن سنش روی زمین خیس مینشاندند تا نوبت ملاقاتش شود. آنجا بود که گریه میکردم و حس حقارت شدید به من دست میداد. اما کینه را نمیگذاشتم رشد کند. چون پیوندهای زیادی با ایرانیان و دوستان و همسایگان ایرانی ام داشتم.
کشتاری در اردوگاه انجام شد که خبرش سالها بعد درز پیدا کرد. آنجا را خراب کردند و به جایش ساختمان تازهای بنا کردند. ماجرا دهان به دهان گشت اما هیچ وقت رسما چیزی اعلام نشد. نه واکنشی از سوی سازمان ملل در خاطرم هست، نه پاسخی از وزارت کشور ایران. از افغانستان که هیچ وقت انتظاری نداشتهام.
خب چنین صحنههایی را در یونان هم میتوان شاهد بود. در فرانسه شاید یا در ترکیه. اما آیا میشود توجیه کرد؟ خیلیها سفید سنگ و اردوگاههای مشابه آن را تجربه کردند. شاعران، نویسندگان، نقاشان و خوشنویسان و... در کنار کارگران بیسواد و دزدان و اوباشان. نمیشود وجود نخالهها را در یک اجتماع انکار کرد و من اصلا قصد ندارم یک تصویر پاک و بی لک از جامعهی مهاجر افغان در ایران بسازم.
فرصتی که برای رشد به افغانها داده میشد، بسیار اندک بود. رشد اقتصادی خانواده، رشد فرهنگی، علمی و هنری برای نسل من آسان نبوده است. اصلا آسان نبوده است، آنطور که یک ایرانی در اروپا فرصت داشته یا یک افغان در استرالیا. کشورهای اروپایی هم مثل هر جای دیگری بغض و غرضهایی در سیاستهایشان با خارجیان دارند. اما همیشه چیزی به نام قانون مدنی وجود داشته. آنجا همه چیز تدوین شده است و برای برخورد با هر شرایطی قانونی در نظر گرفته شده است. اگر هم در نظر گرفته نشده، تلاش میشود که ابهامات رفع شوند و وجهه ی تمدن اروپاییشان را حفظ کنند. اما در ایران چنین خبری نبوده و نیست. یک پناهنده هیچ وقت نمیداند با او چه خواهند کرد. هر روزه و هر هفته هر سازمانی و هر نهادی ساز تازهای میزند. یک سال حق تحصیل از مهاجران گرفته میشود و ما نمیتوانیم درس بخوانیم. بعد درست در وسط سال تحصیلی تصویب میکنند که اگر مبلغ تعیین شدهای پرداخت کنیم میتوانیم به مدرسه برویم. با این حال ما این کار را میکنیم و سعی میکنیم عقب افتادههای نیم ساله را جبران کنیم و به کلاس برسیم. بعد آخر سال میگویند میتوانید امتحان نهایی را بدهید اما مدرکی به شما ارائه نخواهد شد. با این وضع تلاشهای یک افغانی مثل من به جایی نمیرسد. بنابراین نمیشود ادعا کرد که در اروپا ایرانیان اگر به جایی رسیدهاند مطلقا تلاش خودشان بوده و دولتهای اروپایی رفتار شایستهای با ایرانیان ندارد و بعد آن را با وضعیت افغانها در ایران مقایسه کرد. اصلن قابل مقایسه نیست. چون اگر محیط فراهم نباشد، تلاش ایرانیان خارج از ایران هم مثل تلاش مهاجران مقیم ایران به جایی نمیرسد.
من همیشه فکر میکردهام آخر چرا من که در ایران به دنیا آمده بودم، میشدم کسی که ایران نخواسته و ناچار بودم بدرفتاریهای دولتی و گاهی مردمی را اینطور توجیه کنم که ممکلت ایران با مردم خودش هم مشکل دارد چه رسد به من.
در مدت این همه سال اما فقط این نبوده. من هیچ وقت زندگی در ایران را فراموش نمیکنم. در ایران که بودم خود را جزیی از ایران نمیدانستم و همیشه بیگانه بودم. نه فقط به این دلیل که از سوی جامعه و دولت ایران پس زده میشدم، بلکه به این دلیل که خودم هم نمیخواستم در آن جامعه حل شوم. اما حالا که اینجا هستم، حس میکنم من حل شده بودم، فقط نمیخواستم بپذیرم. آن حس دفاعیای که از کودکی در من ایجاد شده بود، به واقع در من مانده بود و همین بود که نمیگذاشت بپذیرم که من مثل یک ایرانی زندگی میکنم. میگفتم من همیشه صد در صد افغان هستم. حالا میفهمم که من نیمه ایرانی شاید باشم. چون اشتراکات زیادی که با محیط زندگیام ایجاد کرده بودم، چنان در من نفوذ کردهاند که هیچ وقت نمیتوانم دلتنگیام را برای ایران خاموش کنم. من ایرانیای بودم که مرا نمیپذیرفتند. افغانیای هستم که با هم وطنان خودم به راحتی نمیتوانم بجوشم. برزخی است که در آن باقی خواهم ماند و واقعیت هم همین است.
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ احمد رافت

منبع: ندای سبز آزادی- ضیا نبوی دانشجوی تبعیدی به زندان کارون اهواز در نامه ای به محمدجواد لاریجانی نوشته است: من تقریبا در تمامی جلسات بازجویی تحت فشارهای روحی و فیزیکی بودم.
وی نوشته است: در دو جلسه ی متوالی بازجوئی، اینقدر به اجبار بشین پاشو رفتم که تا سه روز قادر به راه رفتن نبودم و تا یک هفته از درد بی وقفه ی پا، خیس از عرق بودم. زمانی هم که از اجرای دستور بازجو امتناع می کردم با لگد به پشت پایم می کوبید. در پایان همان جلسه از آنجا که نوشته های برگه بازجوئیم مطابق میل بازجو نبود، تهدید به اعدام شدم.
به گزارش کلمه، وی در این نامه تاکید کرده است: نکته ی تاسف انگیز اما اینکه در گزارش وزارت اطلاعات، بازجوهائی هایم به علت عدم وجود اقرار یا اعتراف بی ارزش قلمداد شده و به قاضی توصیه شده که به آن توجهی نکند! معمولاً وقتی به لحظات بازجوئی فکر می کنم، سعی ام بر این است که با قرار دادن خودم در جایگاه بازجوها توضیح یا توجیهی برای آن برخوردها پیدا کنم و به خود بقبولانم که اتفاقات از سر سوء تفاهم بوده یا حداقل از این طریق خوش بینی ام را نسبت به انسان ها حفظ کنم اما خب شواهد و قراین زیادی علیه میل من وجود دارد.
ضیاءالدین نبوی، دانش آموخته دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل که در کنکور کارشناسی ارشد سال ۸۷ علیرغم کسب رتبه تک رقمی در رشته جامعه شناسی، “ستاره دار” و از تحصیل محروم شد. پس از آن، با تشکیل “شورای دفاع از حق تحصیل” برای دفاع از حق دانشجویان محروم از تحصیل، به عضویت این شورا در آمد.
تنها ۳ روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ و پس از راهپیمایی عظیم روز ۲۵ خرداد ۸۸ در اعتراض به نتیجه اعلام شده انتخابات، ضیا نبوی به همراه چند تن از دوستانش بازداشت شد و از آن زمان تاکنون بدون ساعتی مرخصی در زندان بسر برده است.
در اردیبهشت ماه سال گذشته ضیا نبوی در نامه ای به جواد لاریجانی بدون آنکه به جزئیات پرونده ی خود و اعتراضش به حکم زندان و تبعید به دلیل فعالیت های مدنی در شورای دفاع از حق تحصیل اشاره کند، وضعیت وحشتناک و ازدحام و تراکم بسیار بالای زندان کارون را تشریح کرد. وی در آن نامه گفته بود در زندان کارون نه تنها تعداد زیادی کف خواب هستند، بلکه حدود یک سوم از زندانیان این بند حیاط خواب بوده و شبانه روز در حیاط به سر می برند. ضیا نبوی در نامه اش وضعیت این زندان را “ورای حد تقریر” خوانده بود و تصویری از مرز زندگی انسانی و حیوانی ارائه داده بود.
و امروز در نامه ای دیگر به لاریجانی در واکنش به سخنان او، بخشی از شکنجه های خود را در دوران بازجویی شرح می دهد.
متن کامل نامه ضیا نبوی به شرح زیر است:
جناب آقای محمدجواد لاریجانی
دبیر محترم ستاد حقوق بشر قوه قضائیه
با سلام
ضرورت نگاشتن نامه ای که پیش روی شماست را زمانی احساس کردم که از موضع اعتراض آمیز شما نسبت به گزارش آقای احمد شهید گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر مطلع شدم. در واقع آنگاه که شما گزارش ایشان را بی پایه و اساس دانستید و آنرا دیکته شده توسط قدرت های غربی نمودید بر خود لازم دیدم که به عنوان یک زندانی سیاسی که می تواند در مورد برخی محتویات آن گزارش شهادت بدهد، نکاتی را بیان کنم. البته همانطور که خودتان می دانید امکان مطالعه ی آن گزارش برای من میسر نیست و در ضمن قصد هم ندارم که به گفته ها و شنیده های هر چند معتبر دیگران استناد کنم، از همین رو فکر می کنم بهترین شیوه ی ورود به این مساله گفتن از تجربیاتی شخصی است که احتمالا می تواند به محتویات آن گزارش مربوط باشد و برای سنجش حداقل بخشی از آن گزارش مورد استناد قرار گیرد.
من انکار نمی کنم که ممکن است برخورد شورای حقوق بشر با ایران تبعیض آمیز باشد و نقض حقوق بشر در کشورهای غربی هم به صورت گسترده وجود داشته باشد ولیکن فکر نمی کنم که صحت و سقم این ادعا تغییری در صورت مساله ای که با آن مواجهیم ایجاد کند و یا از ضرورت احترام گذاشتن ما به حقوق انسان ها بکاهد. این نکته را پیشاپیش بگویم که احتمالا نوشته ی پیش رو چندان خوشایند نخواهد بود، چرا که بسیاری از استدلال ها و تجربیات من بر خلاف نظر و رای شماست، اما خب امیدوارم بپذیرید که در نفس نوشتن این نامه و سخن گفتن با شما، احترام نهادن بیشتری نهفته است تا آن زمان که از سر پیشداوری یا ناامیدی چیزی نگویم و قضاوت های خویش را در خفا نگه دارم و در قفا بیان کنم.
- من یک شهروند محروم از حق تحصیلم و یا به بیان دیگر یک دانشجوی ستاره دار. خرداد ماه سال ۱۳۸۷ و پس از اعلام نتایج کنکور کارشناسی ارشد بود که از این مهم اطلاع حاصل کردم و از رهگذر گفتگو با رئیس هسته ی گزینش استاد و دانشجو دانستم که “فاقد صلاحیت عمومی” برای ادامه ی تحصیل شناخته شده ام. البته من تنها دانشجوی ستاره دار نبوده و نیستم و در واقع از سال ۱۳۸۵ و پس از ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد، دانشجویان بسیاری بواسطه ی فعالیت های دانشجوئی شان از ادامه ی تحصیل در مقاطع بالاتر محروم شده اند. در طی این سالها تلاش مستمر و پیگیر محرومین از تحصیل برای بازگشت به دانشگاه به نتیجه ای نرسیده است و مراجعات پیاپی آنها به نهادهایی مانند وزارت علوم، مجلس شورای اسلامی، دیوان عدالت اداری، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت نظام و دیگر نهادهای مسئول بدون پاسخ مانده است.
نکته ی تاسف انگیز اینکه حتی یکبار شخص رئیس جمهور در مناظره های انتخاباتی اساس وجود محرومین از تحصیل را نیز تکذیب کرد که این تکذیب تجمع های اعتراضی محرومین از تحصیل را در برابر وزارت علوم و صدا و سیما در پی داشت. تجمع هایی که احتمالا بزرگ ترین دلیل برخورد با محرومین از تحصیل در روزهای پس از انتخابات بود. تصور می کنم که هر انسان منصفی تصدیق می کند که مساله ی محرومین از تحصیل در ایران به شدت متناقض نماست و پرسش های بسیاری را برمی انگیزد.
از جمله ی این پرسش ها اینکه در کجای قانون اساسی ما ذکر شده که برای ادامه تحصیل باید صلاحیت عمومی افراد احراز شود؟ آیا قانونی که چنین محتوای تبعیض آمیز و غیر منطقی دارد را می توان قانونی موجه و معتبر شمرد؟ معیار تشخیص صلاحیت عمومی افراد چیست و توسط چه نهادی و با چه مکانیزمی این صلاحیت تعیین می شود؟ چرا هیچ نهادی حاضر نیست به صورت رسمی مسئولیت محروم نمودن افراد از حق تحصیل را بپذیرد؟براستی اگر این عمل اینقدر غیر قابل دفاع است که دولت حتی جرات اعتراف به آنرا نیز ندارد، پس چه اصراری برای ادامه ی این کار دارد!؟
- من بدون هیچ جرم یا گناهی در زندان به سر می برم. سه روز پس از انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ بازداشت شدم و با اتهام واهی محاربه از طریق ارتباط با منافقین محاکمه شدم که نتیجه ی آن محکومیت ده سال حبس در تبعید بوده است. از زمان بازداشت تا زمان دریافت حکم قطعی که مدت ۱۵ ماه به طول انجامید هرگز برگه ای را که سند بازداشتم باشد، رویت نکردم و تمامی مدت زمان گفتگوی من و قاضی پرونده، بدون شک به ده دقیقه بالغ نشد و خب در چنین شرایطی اگر حکم عادلانه ای صادر شود، احتمالا مایه ی تعجب است!
البته تعداد دیگری از محرومین از تحصیل نیز که در پیگیری حقوق خویش تلاشی مستمر داشتند و به مانند من بلافاصله پس از انتخابات بازداشت شدند و در نهایت احکام سنگینی نیز دریافت نمودند. حداقل از نظر نویسنده کاملا روشن است که این برخوردها تاوان پیگیری حق تحصیل بوده و انتساب محرومین از تحصیل به عناوین اتهامی نامربوط، تنها تلاشی برای پنهان کردن بی تدبیری مسئولان امر در این مورد می باشد. حتی قاضی پرونده نیز در جلسه ی دادگاه صریحا اتهامات عنوان شده را نامربوط خواند اما ظاهرا توان مقاومت در برابر فشارهای نهادهای امنیتی را نداشت و در پایان حکمی را صادر کرد که خلاف همه ی شواهد و مدارک تنها نظر وزارت اطلاعات را تامین می کرد!
البته گاهی مسئولان امنیتی و قضائی در سخنان غیر رسمی، دلیل صدور چنین حکمی را سوابق خانوادگی ام عنوان می کنند که حقیقتا مصداق عذر بدتر از گناه است، که لاید مفهوم عدالت را در پی دارد! شخصا بارها و بارها در مراحل بازجویی، بازپرسی، دادگاه و حتی نامه های سرگشاده اعلام کردم که اتهامات وارده را نمی پذیرم و آنرا توهین به خود تلقی می کنم ولیکن گویا هیچ گوش شنوایی در کار نیست. حتی یکبار در نامه ای به ریاست قوه قضاییه تقاضا کردم که تمامی محتویات پرونده ام، اعم از متن بازجویی ها، مدارک، شواهد و اساسا هرچه که هست بدون هیچ ملاحظه یا سانسوری منتشر شود تا معلوم گردد که آخر به کدام گناه ناکرده باید ده سال در زندان بمانم؟ حقیقتا گاهی با تعجب در این فکر فرو می روم که آیا کسانی که به این سادگی احکام حبس طویل المدت صادر می کنند، درک روشن و دقیقی از تفاوت روز و ماه و سال دارند یا خیر؟ آیا می دانند زندان چگونه جایی است و محبوس بودن یعنی چه؟ آیا می دانند که گذراندن دهسال از عمر در زندان چه حسی دارد؟ راستی اگر حضرات محترم روزی به این نتیجه برسند که در تصورات و قضاوت هایشان بر خطا بوده اند، چه می کنند؟ بر فرض که ما اینقدر با گذشت و بخشنده باشیم که عمر تلف شده را بر آنها بخشیدیم، آیا به راستی خودشان بر خویشتن می بخشند؟ …
- من تقریبا در تمامی جلسات بازجویی تحت فشارهای روحی و فیزیکی بودم. در واقع به جز در دو جلسه ی ابتدایی بازجویی که فضای نسبتا محترمانه ای برقرار بود، باقی جلسات سرشار از فشارهای روحی و جسمی مانند توهین، تحقیر، تهدید، بشین پاشو رفتن اجباری، پشت گردنی و لگد بود … تمامی جلسات بازجویی بدون استثنا با چشم بند بود. در دو جلسه ی متوالی بازجوئی، اینقدر به اجبار بشین پاشو رفتم که تا سه روز قادر به راه رفتن نبودم و تا یک هفته از درد بی وقفه ی پا، خیس از عرق بودم. زمانی هم که از اجرای دستور بازجو امتناع می کردم با لگد به پشت پایم می کوبید. در یک جلسه بازجو از من می خواست که سرم را روی دیوار بگذارم و پاهایم را عقب ببرم و در این وضعیت بمانم و در جلسه ای دیگر اینقدر فشار روحی و جسمی تحمل کردم که پس از بازگشت به سلول و بلافاصله پس از خوردن جرعه ای آب، از هر دو مجرای بینی ام خون سرازیر شد. در یک جلسه، بازجو به زور پشت گردنی از من می خواست که در برگه ی بازجویی بنویسم که دانشجوی ستاره دار نبودم و این در حالی بود که من با نظر وزارت اطلاعات از تحصیل محروم شده بودم! یکی از جلسات بازجوئی در اتاقی غیر از اتاقهای بازجوئی و در زیرزمین ساختمان ۲۰۹ و به دور از کنترل مانیتوری برگزار شد که آزاردهنده ترین آنها بود. در همین جلسه و فقط در طی نیم ساعت از آن بازجو به زور پشت گردنی، لگد و بشین پاشو از من می خواست که در برگه ی بازجوئی بنویسم، که انتخابات را تحریم کرده ام و به آقایان موسوی و کروبی توهین کرده ام و باز هم این در حالی بود که دفاع من از آقای کروبی در انتخابات چه در قالب مقاله، بیانیه و اظهارنظرهایم، نمی توانست برای وزارت اطلاعات پوشیده باشد. در پایان همان جلسه از آنجا که نوشته های برگه بازجوئیم مطابق میل بازجو نبود، تهدید به اعدام شدم.
بارها وقتی به این نکته اشاره کردم که آنچه بازجو انتظار دارد بنویسم، دروغ است، این پاسخ را دریافت نمودم که: “می خوام دروغ بنویسی!” در یک جلسه بازجو از من خواست که راهی برای همکاری کردن پیدا کنم “وگرنه سناریویی را برای پرونده ام خواهد نوشت که در زندان بپوسم!” و در جلسه ای دیگر وقتی دلیل این همه فشار و آزار را پرسیدم، اینگونه پاسخ شنیدم که: “می خواهم کاری کنم که مجسمه ات رو بسازند و بگذارند سر در دانشگاه تا برای بقیه عبرت بشه”. به رغم همه ی آنچه که بر شمردم ، این نکته را لازم به ذکر می دانم که همه گفته هایم در جلسات بازجوئی همچنان مورد تائید من است و این نکته از آن روست که در تمامی دوران فعالیت های دانشجوئی، با چنان حدی از شفافیت و روشنی عمل کرده ام که حتی اگر بخواهم نیز نمی توانم گذشته ام را انکار کنم.
نکته ی تاسف انگیز اما اینکه در گزارش وزارت اطلاعات، بازجوهائی هایم به علت عدم وجود اقرار یا اعتراف بی ارزش قلمداد شده و به قاضی توصیه شده که به آن توجهی نکند! معمولاً وقتی به لحظات بازجوئی فکر می کنم، سعی ام بر این است که با قرار دادن خودم در جایگاه بازجوها توضیح یا توجیهی برای آن برخوردها پیدا کنم و به خود بقبولانم که اتفاقات از سر سوء تفاهم بوده یا حداقل از این طریق خوش بینی ام را نسبت به انسان ها حفظ کنم اما خب شواهد و قراین زیادی علیه میل من وجود دارد.
البته ذکر این نکته هم شرط انصاف است که در برخوردهائی که پیش تر با نهادهای امنیتی در مازندران داشتم و همینطور در مواجهه ای که سال پیش با وزارت اطلاعات اهواز پیش آمده بود، فضای نسبتاً محترمانه ای بر قرار بود و حداقل اینکه از چنین فشارهائی خبری نبود.
- من یک زندانی تبعیدی ام. مهرماه سال ۱۳۸۹ و پس از تحمل پانزده ماه حبس در زندان اوین به زندان کارون اهواز تبعید شدم که شرایط وحشتناک آنرا پیش تر در نامه ای جداگانه برایتان شرح دادم. شرایطی که هر وقت به آن فکر می کنم، از اینکه هنوز زنده ام، احساس خوشبختی به من دست می دهد! پس از گذشت هشت ماه از دوره ی تبعید و در حالیکه بسیاری از این مدت را به اعتراض به شرایط بد زندان در محرومیت از حقوق زندانیان عادی مانند حق مکالمه تلفنی، ملاقات حضوری، استفاده از کتابخانه و باشگاه زندان و دریافت کتب و نشریات مورد نیاز به سر می بردم، بالاخره نظر مسئولین امر به شرایط زندان جلب شد و زندانیان سیاسی و امنیتی کارون به زندان کلنیک اهواز که شرایطی مناسب و مدیریتی موفق داشت، منتقل شدند. آن زندان اما محل اسکان دائمی ما نبود و پس از سه ماه دوباره به زندان کارون بازگردانده شدیم و این بار در بندی مستقل و مجزای از زندانیان ساکن شدیم.
این وضعیت نیز متاسفانه دیری نپائید و پس از چهار ماه دوباره به بندی مختلط با زندانیان عادی منتقل شدیم که اگرچه نسبت به شرایط ابتدائی مان در زندان کارون شرایط بسیار بهتری دارد ولی همچنان از مشکل تراکم جمعیت رنج می برد. مشکلی که ریاست سازمان زندان ها نیز چندی پیش به آن اشاره کردند و گویا پس از ابلاغ سیاست های ریاست جدید قوه ی قضائیه، بدل به مشکل عمومی همه ی زندان های کشور گشته است.
این نکته را نیز در همین رابطه لازم به ذکر می دانم که از سه ماه پیش و پس از تغییر ریاست زندان کارون، تغییرات بسیار مثبتی در شرایط عمومی زندان ایجاد شده است. فکر می کنم با همه ی آنچه تاکنون گفتم تصدیق می کنید که تحمل ده سال حبس، به اندازه ی کافی سخت و دشوار هست و اینکه با تبعید زندانی که بیش از هر چیز، رنج و آزار خانواده ی زندانی را در پی دارد و همینطور جابه جائی های مداوم که برای همه ی زندانیان آزاردهنده است توأمان شود، حقیقتاً ظلم است! اشتباه ما شاید اینجاست که فکر می کنیم برای ظلم کردن، ضرورتاً می بایست اراده ای بد و یا سوء نیتی در رفتارمان باشد، در صورتیکه اصلاً اینطور نیست و تنها کافی است آنگاه که سر و کارمان با حقوق انسان هاست، تصمیماتی نسنجیده بگیریم و یا اینکه بر اساس پیشداوری ها و تعصباتمان قضاوت و عمل کنیم..
جناب آقای لاریجانی!
وقتی به گذشته و بخصوص این هزارو اندی روزی که بی وقفه در زندان بوده ام می نگرم، می بینم که انضمامی ترین مسئله ای که همراه با آن مواجه بوده ام این است که چگونه می توانم آنگونه که می پسندم و به نظرم خوب و زیباست، زندگی کنم و از نحوه زیستنم دفاع کنم، بی آنکه کینه یا عداوتی را برانگیزم و یا به مصیبتی بدتر از آنچه در آن هستم گرفتار شوم! مشکل آنجاست که از سوئی همین تجربه¬ی نه چندان طولانی از زندگی سندهای بسیار روشن و معتبری از ضرورت آزادانه زیستن (در معنای تسلط بر سرنوشت خویش) در اختیار من قرار داده که نمی توانم به هیچ صورت ممکن قدر و اعتبار آنرا نادیده بگیرم و خوب می دانم که حتی اگر روزی از سر مصلحت و ضرورت این حق را به زبان تخفیف دهم، باز هم وجودم به خلاف آن گواهی خواهد داد. از سوئی دیگر می دانم که بسیاری از مسئولین امر و در معنائی دیگر ایدئولوژی مسلط، آن فهمی از آزادی را که من و امثال من می پسندند را به مثابه ی دشمنی با خویش تلقی می کنند و حتی وظیفه ی خویش می دانند که با صاحبان چنین باور و فهمی، برخورد کنند و خب من از چنین وضعیت تخاصم آمیزی البته گریزانم! نمی دانم آیا شما هیچ گاه چنین وضعیت تناقض آمیزی را تجربه کرده اید یا خیر؟ اما باور کنید که بسیاری از شهروندان ایرانی چنین تناقضی را به تمامی درون زندگی خویش احساس می کنند و فکر می کنند میان میل به آزادانه زیستن و میل در امنیت و عافیت بودنشان شکافی جدی ایجاد شده است! البته قبول دارم که قسمتی از این احساس در ذات زنده بودن و وضعیت بشر است و قسمتی از آن نیز به کم توانی و بی هنری ما در مدیریت زندگی بر می گردد اما خب انگار نیت که قسمت عظیمی از این تراژدی ناشی از وضعیت خاص سیاسی و اجتماعی ما و فقر شدید آزادیهای اساسی درون جامعه است. حقیقت این است که حاکمین ما چه بپسندند و چه نپسندند، مسئله ی اساسی جامعه ی ما مسئله ی آزادی، حقوق بشر و دموکراسی است و تا زمانی که این مسائل حل نشود، مشکل و دشواری اساسی ما همین ها خواهد بود! باور کنید اصلاً کار سختی نیست که وجود چنین مشکلاتی را انکار کنیم و منتقدین را نیز عده ای فتنه گر و فریب خورده بنامیم و از عرصه سیاست و حتی جامعه حذفشان کنیم اما خب این راه حل مسئله نیست و آن کسی که نگاه روشن بینانه ای به پیرامون خویشتن دارد، حداقل می توان مطمئن بود که چنین طریقی را در پیش نمی گیرد.
ضیاء نبوی
فروردین ماه ۱۳۹۱
زندان کارون اهواز

منبع: گویا نیوز- بر خلاف تصور عمومی که نيروهای درون مذهبی را بهعنوان حاملان و ستونهای اصلی پروژهی اصلاح مذهبی میانگارند، بايد اعتراف نمود که چنين اصلاحی با تمامی فراز و فرودهای آن مرهون سکولار شدن فضای اجتماعی پيش از فضای سياسی است. نکتهای که درک، دريافت و تقويت نهادهای آن میتواند، روند اين پروژه و به سرانجام رسيدن آن را شتاب بيشتری ببخشد.
فتوای اخير شش تن از روحانيون بلند پايه مبنی بر امکان تغيير مجازات "سنگسار" هرچند بسيار ديرتر از تحولات زمانه وبا چندين دهه تأخير صورت گرفته است، اما با اين حال می تواند سرآغاز حکايتی تازه باشد که فقيهان برپایۀ آن بتوانند فقه خود را برپایۀ نيازهای زمانه ومقتضيات آن روزآمد نموده وفقه را از پای بست جمود وخمودی برهانند.
مسألۀ مهمتری که دراين ميان کمتر به آن پرداخته می شود، آنستکه اعتبار حاصل ازاين تغيير رويکرد را نبايد تنها به حساب فقيهان گذاشت وآن را ناشی از فراگشتی خود انگيخته در رويکرد فقيهان دانست، چه آنکه مسائلی از اين قبيل ساليان درازی است که بصورت مباحث، مناظرات ومجادلات علمی صرف درمحافل فقهی وحوزوی مطرح می شود، اما هيچگاه همچون امروز ترجمه وبرون دادی عملی وملموس درقالب "صدور فتوا" نداشته است.
نگاهی به روند طی شده برای رسيدن به اين نقطه وريشه يابی وموشکافی زمينه های شکل گيری چنين ديدگاهی می تواند پايه های نظری وعملی اتخاذ يک راهبرد مؤثر وهمچنين تشکيل يک کارزار بلندمدت از سوی کنش گران حقوق بشر تشکيل دهد که طی آن فقيهان به بازنگری درمبانی وشيوه ها وروشهای استنباط مجاب شوند.
انگيزۀ قلمفرسايی نگارنده دراين باره نيز نه ابداع وابتکار روشی است برای سازگار نمودن احکام شريعت برای حکومت داری وفرمانروايی ونه تلاشی است برای روزآمد نمودن احکام اسلامی. مخاطبان اين نوشتار نيز نه فقيهان بلکه روشنفکران جامعه، نوانديشان مذهبی وکوشندگان حقوق بشر ودموکراسی هستند. تأکيد اين نوشتار به فتوای اخير نيز تنها بهانه ای است برای بازخوانی روندی است که اين روزها آرام آرام حوزۀ فقه را نيز احاطه کرده ودر می نوردد.
برای پای نهادن درموضوع اصلی اين نوشتار بازخوانی فتاوای اخير شش فقيه دربارۀ حکم سنگسار، مهم بنظر می رسد. ناصر مکارم شيرازی درپاسخ به پرسشی پيرامون اجرای حکم سنگسار، اظهار داشته است که ما قبلا نيز گفتهايم که در شرايط فعلی میتوان جايگزين کرد.
جعفر سبحانی نوشته است؛ سوال جنابعالی پيشينه ديرينه دارد و ما در کتاب حدود به طور گسترده از آن سخن گفتيم که اجمال آن اين است:" ۱- ثبوت زنای محصنه شرايطی دارد که غالبا امکانپذير نيست يعنی چهارنفر با چشم خود ببينند که مرد بيگانه با زن در آن موضع با هم جمع شدهاند ...۳- اگر حاکم شرع احساس کرد اجرای حکم به اين شيوه مشکلاتی دارد میتواند به نحو ديگری اجرای حد کند. والله العالم."
محمدعلی علوی گرگانی نيز اظهار نموده است که در صورتی که حاکم شرع تشخيص دهد که اجرای اين حکم موجب وهن اسلام و بیاحترامی به آن است و موجب ضرر به اصل دين است میتواند آن را تغيير دهد اما اصل حکم سنگسار در فقه اسلام ثابت است، حتی اگر به طور صريح در قرآن ذکر نشده باشد و اصل اين حکم تغيير ناپذير است.
همچنين عبدالکريم موسوی اردبيلی مجازات رجم قابل تغيير نيست ولی چنان چه اجرای آن بر خلاف مصالح اسلام و مسلمين باشد فقيه جامع الشرايط میتواند حکم به عدم اجرای آن بدهد.
نظر عزالدين حسينی زنجانی نيز دراين باره چنين است: " چنانچه به نظر فقيه جامع الشرايط اجرای حکمی در جامعه به دليل عدم آمادگی فکری عموم مردم موجب سستی در اعتقاد و اصل اسلام میشود، در اين صورت حفظ اسلام اهم است و اجرای حکم بايد تا استحکام عقايد مسکوت بماند. مضافا اينکه قاعده «تدرء الحدود بالشبهات» در مورد اين مساله جاری است، گرچه فقهاء مفاد قاعده را در شبهات موضوعيه گفتهاند ولی بنا بر تسلم و قبول اين قاعده که متخذ از عين روايت است شبهه اطلاق داشته و شامل شبهه حکميه نيز می شود يعنی اجرای حکم در شرايطی که عدالت اجتماعی به طور کامل اجراء نمیشود محل شبهه است چون اصل حاکم عدل است که ما هنوز با آن فاصله زيادی داريم. والله العالم."
استدلالی که درمتن فتاوای اين فقيهان مستتر است ودرحقيقت فصل مشترک طريقۀ استنباطی آنان را تشکيل می دهد، ملاحظۀ مسائلی که می توان آنرا تحت عنوان "مصلحت" دسته بندی نمود. اما چرا صدای مصلحت دراين فتاوا آنچنان بلند می شود که که حتی درافراطی ترين آنها که متعلق به نوری همدانی است، هم اين ملاحظه ولو بصورتی تلويحی وبسيار محافظه کارانه به چشم می خورد، آنجا که کيفيت اجرا را معلق به نظر حاکم شرع می نمايد واظهار می دارد:
" همانطور که قبلا هم جواب دادهايم حکم الهی تغييرپذير نيست و کيفيت اجرای آن بستگی به نظر حاکم شرع دارد."
يک پرسش
پرسشی که پس از ملاحظۀ اين فتاوا به ذهن خطور می کند، آنستکه چه فرآيندی فقيهان را به درکی مشترک مبنی برامکان تغيير اين حکم سوق داده است؟ آيا اين فتاوا حقيقتاً ناشی از اصلاحی عميق درمبانی وروشهای استنباطی فقيهان ناشی شده است وآنرا می توان نشانه هايی از موفقيت پروژۀ "اصلاح از بالا" دانست که فقيهان را به گونه ای خودانگيخته به تکاپوی اصلاح مبانی نظری وعملی خود انداخته است يا آنکه بايد آن را ثمرۀ تلاشها وکوششهای کنش گران گوناگون اجتماعی قلمداد نمود ومتأثر از پروژۀ عينی وعملی "اصلاح از پايين" دانست. پذيرش هرکدام از اين فرضيات دارای پيامدهايی است که در زير بدان پرداخته خواهد شد.
پذيرش فرضیۀ "اصلاح از بالا" بدين معنی است که اين تغيير رويکرد را نتيجه ومحصول تغييری خودانگيخته در بينش وروش فقيهان به دنيای پيرامون دانسته شود، و پيامد آن تبديل مسألۀ اصلاح به مسأله ای درون مذهبی وواگذاری امر آن به متوليان مذهب است. دراين راه، ساليان دراز منتظر بايد بود تا فقيهانی شجاع پای درعرصه نهاد وبادگرگونی های بنيادين فقه را با مقتضيات عصر همراه وهمسازکنند. چنين انتظار اگر نگوييم غيرممکن بلکه تا حدود بسيار زيادی به سرانجام رسيدنش مستلزم زمانی بسيار دراز وپرفراز ونشيب والبته پرهزينه ومخاطره انگيز است. فقاهت به دلايل مختلف وبه وسايل گوناگون درهر دورۀ تاريخی دچار نوعی جمود ودرجا زدن می شود. اين مسأله که تا اندازه ای به خصوصيات ذاتی فقه وتقيد آن به ظواهر سنت وتا اندازه ای نيز به خصوصيات فردی فقيهان همچون سن وخواستگاه اجتماعی آنان، مربوط می شود، سبب می شود، انتظار فرجام نيکو برای "اصلاح ازبالا" به یأس ونوميدی بدل گردد، چنانکه نگاهی تاريخی به مذاهب فقهی گوناگون دردين اسلام گويای همين واقعيت تلخ است. اين جمود وتصلب آراء فقهی حتی فراخوانها وفراخوانندگان به اصلاح را با تيغ برون رفت از دايرۀ دين، ذبح نموده است، آنچنانکه درطول قرون متمادی راه را برهرنوع اصلاح از بالا وخود انگيز بسته است.
به باور نگارندۀ اين سطور، اگر انگارۀ "اصلاح وتحول درحوزۀ فقه وفقاهت" درعصر حاضر بطور عينی وتجربی قابل لمس واثبات باشد، اين عينيت را بيش از هرچيز وامدار عوامل وجريانهايی است که درون جامعه سر برآورده واتفاقاً ازبيرون از چارچوب مذهب به نقد شريعت وفقاهت ِ سوار برآن پرداخته اند. اين انگاره بويژه در کشور ما وديگر کشورهای مسلمان قابل درک ومشاهده است. پيش زمينه ها وچگونگی پيدايش اين گروههای اجتماعی موضوع اين نوشتار نيست، اما وجود آنها وتأثير شگرف آنها بر پديدۀ "اصلاح" قابل چشم پوشی نيست. درادامۀ اين نوشتار به طور گذرا به هريک ازاين گروهها ونقش آنها دراين مسير پرداخته خواهد شد.
روشنفکران سکولار
نخستين تماسهای مسلمانان با مدرنيتۀ غربی با تولد نسلی از انديشمندان همراه بود که هرچه گسترۀ شناختشان ازتمدن غرب ودستاوردهای شگرف آن درعرصۀ علوم تجربی وعلوم انسانی فزونی می گرفت، بيش از بيش به عقب ماندگی کشورهای مسلمان واقف می شدند وبه موازات آن با از ساختارهای اجتماعی سنتی جوامع مسلمان بويژه نهاد مذهب، اين نهاد تنومند والبته جامد را دراين جاماندگی از قاقلۀ تمدن بشری مقصر برمی شمردند. ازهمين رو نيز لبۀ تيز نقد قولها وقلمها متوجه مذهب ومتوليان آن شد، تا بدانجا بعضاً فتوا به حذف مذهب از سياست که هيچ، از اجتماع هم داده شد. مذهبيون درمقابل، به مقاومت پرداختند وسرسختانه دربرابر اين جريان ايستادند.
اين ايستادگی ظاهری اما، آبستن تغييرات بنيادی درميان مذهبيون نيز بود وگفتمان آنانرا نيز تحت تأثير همان گفتمان گروههايی قرار داد که اساساً برای مبارزه با آنها پای درميدان نهاده بودند. نمونۀ اين تأثير پذيری را می توان درنتيجۀ چند دهه پيکار بی امان مرتضی مطهری با جريانات چپ، يافت که درنهايت به نگارش کتابی درباب اقتصاد اسلامی با رويکردی چپ منجر شد. کتابی که بدستور آقای خمينی از بازار جمع آوری شد. نمونه هايی از اين دست بويژه دردوران معاصر کم نيستند.
از اين منظر اگر در دوران معاصر صداهای اصلاح گرايانه ای از درون مذهب برخاسته باشد، اين صداها را بايد پژواک فريادهای نيروهای سکولار جامعه دانست که بدون هيچ پای بست پيشينی به نقد مذهب، شريعت وباورهای آن می پردازند. انگيزه ونقطۀ عزيمت اين نقد هرچه باشد، نقش شگرف آن اولاً درعقلانی کردن گفتمان مذهبيون وثانياً درپيشبرد پروژۀ اصلاح مذهبی انکار ناشدنی است. ضمن آنکه فشارهای اين روشنفکران عملاً افقهای نوينی را دربرابر مذهبيون وشيوۀ نگرش آنها به جهان گشوده است وتحولاتی بنيادين درتلقی آنان از جهان پديد آورده است.
ازديگر سو کوششهای پی گيرانه نيروهای سکولار درجهت توقف احکام مذهبی بويژه در دوران جمهوری اسلامی، درقالب کارزارها (کمپين ها) ی بين المللی برای توقف اجرای احکام محکومان به سنگسار، اعدام وغيره وحتی نقد آنچه در گفتمان مذهب جرم تلقی می شود، درتجديد نظر متوليان مذهب دراين احکام تاريخمند برای آنچه آنان حفظ آبروی مذهب می خوانند، بسيار مؤثر بوده است.
کمپينهايی همچون "قانون بی سنگسار"، "يک ميليون امضا" وديگر کارزارهای مدنی نيروهای عمدتاً سکولار وفشارهای اين گروه وگسترش اجتماعی اين فشارها درنهايت فقيهان را به پذيرش واقعيتهای موجود وتن دادن به الزامات عصر وزمانه رهنمون خواهد شد. راهبرد مهم کوشندگان دموکراسی وحقوق بشر بايستی درهمين مسير سازماندهی ورهبری شوند.
نوانديشان مذهبی
تولد وشکل گيری طيفی با نام "نوانديشان مذهبی" از ديگر ضرورتهايی است که متوليان مذهب را به تکاپويی سخت برای از دست ندادن نقش اجتماعی خود در برابر اين آلترناتيو پرقدرت درون مذهبی، انداخته است.
هرچند از اين نکته نيز نبايد غافل شد که نوانديشی مذهبی تولد وقوام نيز خود را وامدار همان نقدهايی است که گروههای سکولار برمذهبی روا داشته ومی دارند ودرنتيجۀ اصطکاک وتماس آنها با اين بخشها بوده است . شکل گيری اين گونه از دينداری، چه آنرا روا بداريم وچه آنرا مذموم بشماريم، بتدريج نهاد رسمی مذهب را درمرحلۀ نخست به عقلانی کردن گفتمان ولهجه وپس از آن بازنگری درتلقی وخوانش رسمی از مذهب، نقش آن وحدود تحميل اين ديدگاهها برجامعه وادار نمود.
هرچند تلاشهای اين طبقه عمدتاً به سبب اشتراک ديدگاه آنان با متوليان رسمی مذهب درامکان تحميل مذهب براجتماع وعرصۀ عمومی وحتی سياست عمدتاً توسط نهاد رسمی مذهب مصادره شده است، اما نقش آنان درتعديل گفتمان مذهب رسمی واصلاح آن قابل چشم پوشی نيست.
تعميق باور به مذهب شخصی که از تحميل خود برساحت همگانی وعرصۀ اجتماعی اجتناب می ورزد، وداعیۀ حکومت وفرمانروايی نيز ندارد، وفشار بر متوليان رسمی مذهب برای تعديل ديدگاههای خود متناسب با اين دگرگونی ايدئولوژيک، يگانه مسيری است که تلاشهای نوانديشی از رهگذر آن توانايی تعميق گفتمان اصلاح مذهبی ودينی درداخل نهاد مذهب را خواهند يافت.
ارتباطات و گسترش آن
بی اغراق بايد گفت که فرآيند جهانی شدن که يکی از مهمترين دستاوردهای آن گسترش ارتباطات وفراگير شدن رسانه های جمعی بوده است، متوليان رسمی مذهب را سخت از آثار جانبی اجرای برخی احکام مذهبی درعرصۀ همگانی وپيامدهای بسيار اسف بار آن برچهرۀ مذهب، آشفته نموده است، بخصوص اينکه افسونگری تصاوير رسانه های جمعی از شبکه های تلويزيونی گرفته تا شبکه های اجتماعی فضای مجازی، عواطف وافکار عمومی را سخت حساس کرده وبرعليه نهاد رسمی مذهب برانگيخته است، حتی اگر هزار ويک استدلال به ظاهر منطقی برای باقی ماندن درچهارچوب بشدت انعطاف ناپذير سنتی نيز بيان شود.
مخدوش شدن چهرۀ مذهب وبه چالش گرفته شدن کليت مذهب توسط رسانه های جمعی وافکار عمومی، داخلی وجهانی يکی از اسبابی است که روحانيون بلندپايه ومتوليان رسمی مذهب را به اين بازنگری بسيار دشوار فراخوانده است.
طبقۀ متوسط
تحولات اقتصادی واجتماعی شگرفی که طی دهه های اخير درکشورهای مسلمان رخ داده است، رشد طبقۀ متوسط اقتصادی وفرهنگی دراين کشورها را موجب شده است. کاهش اقبال اين طبقات به نهاد رسمی مذهب به سبب عقلانيت نسبی روز افزون درميان آنها درکنارپيامدهای مالی سنگين رويگردانی اين طبقات ازمذهب، دست کم بخشی از نهاد مذهب را به بازنگری درمبانی وروشهای استنباط خود واداشته است. اين رويکرد را بايد پاسخ به يک نياز اجتماعی تعبير وتفسير نمود. گسترش شهرنشينی، آموزش وتحصيلات عالی يکی از عوامل بسيار مهم دراتخاذ اين رويکرد مهم از سوی متوليان رسمی مذهب بوده است.
نتيجه گيری
برخلاف تصور عمومی که نيروهای درون مذهبی را بعنوان حاملان و ستونهای اصلی پروژۀ اصلاح مذهبی می انگارند، بايد اعتراف نمود که چنين اصلاحی با تمامی فراز و فرودهای آن مرهون سکولار شدن فضای اجتماعی پيش از فضای سياسی است. نکته ای که درک، دريافت وتقويت نهادهای آن می تواند، روند اين پروژه و به سرانجام رسيدن آنرا شتاب بيشتری ببخشد.
منبع: بی بی سی- در حالی که به نظر می رسد در دولت های مختلف و در رأس آنها آمریکا اراده واقعی برای جنگیدن با جمهوری اسلامی به چشم نمی خورد، گروهی از افراد که بخشی از اپوزیسیون نظام اسلامی تلقی می شوند همچنان مشغول نگارش مقالات یا انجام گفتگوهایی هستند که مفاد آن ابراز مخالفت با جنگ است.
این ابراز مخالفت ها، ارزشمند است زیرا حتی احتمال ضعیف وقوع جنگ، موجب نگرانی قاطبه ایرانیان است.
نگاهی به مخالفت ها با جنگ که تا چندی پیش ابراز می شد نشان می دهد که اغلب هشدارها و اظهار نگرانی ها در سه گروه قابل دسته بندی است:
- گروهی با خوش بینی مفرط، هر گونه انگیزه جنگ افروزانه از سوی دولت های خارجی به منظور دستیابی به منافع اقتصادی و سیاسی را منتفی می دانند و معتقدند آنچه می تواند آتش جنگ را بیفروزد، رفتار خود خواهانه و ماجراجویانه بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی است. به اعتقاد این گروه، تا زمانی که حاکمیت ایران در اختیار حاکمان فعلی باشد وقوع جنگ منتفی نخواهد بود.
- گروه دوم در نقطه مقابل گروه نخست قرار دارند. آنها به زیاده خواهی و رفتار جنگ طلبانه بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی اذعان دارند، اما به اعتقاد ایشان، آنچه امکان جنگ با نظام اسلامی را افزایش می دهد بهانه جویی دولت های بزرگ غربی برای تسلط بر منابع نفتی و سایر ثروت های ایران است. این تلقی، گروهی از اپوزیسیون را به جایی رسانده که تا کنون بارها اعلام کرده اند که بایستی در مواجهه های خصمانه بین المللی، در کنار جمهوری اسلامی ایستاد. راه حل پیشنهادی این گروه آنست که با اطلاع رسانی دقیق و مستمر دررسانه های جهانی، افکار عمومی در سایر کشورها را به خدمت بگیرند تا فشارهای مردمی در آن کشورها، دولت های متبوع آنها را از ورود به جنگ با ایران بر حذر دارد. نکته قابل توجه در موضعگیری این گروه، دیدگاه افراطی ایشان در مقایسه با تفریطی هایی است که در شروع جنگ احتمالی، هیچ مسئولیتی را متوجه دولت های بزرگ غربی و منفعت طلبان بین المللی نمی دانند.
- در میان اپوزیسیون ایرانی که نگرانی خود از وقوع جنگ احتمالی را اعلام کرده و می کنند گروه سومی نیز وجود دارد. این گروه معتقدند ماجراجویی ها در داخل حاکمیت جمهوری اسلامی، می تواند بهانه کافی برای جنگ افروزان خارجی ایجاد کند، اما عامل اصلی در وقوع جنگ احتمالی، سوءاستفاده برخی قدرت های جهانی از رفتار غیر مدبرانه سران جمهوری اسلامی است. به موجب این نگاه، سران برخی دولت های غربی، مترصد هستند تا از نمد جنگ افروزی بخشی از حاکمیت ایران، کلاهی برای اقتصاد های پرمشکل خود، فراهم نمایند.
گروه سوم اگرچه موافق اعمال برخی فشارها بر حکومت ایران هستند، اما معتقدند این فشارها نباید به محدوده اقدامات نظامی نزدیک شود و حتی هرگونه تحریم اقتصادی نیز بایستی از لیست فشارهای وارده بر حکومت ایران، حذف شود. این گروه تا کنون به طور مشخص اعلام نکرده اند که گزینه پیشنهادی آنها برای تعامل همراه با فشار بر حکومت ایران چیست؟ مثلا آیا باید اجازه داد حکومت جمهوری اسلامی کماکان از در آمدهای کلان نفتی برخوردار باشد و این در آمد را به جای رفاه آفرینی برای ملت ایران، صرف حمایت از خود کامگانی همچون بشار اسد و یا تقویت لجستیکی برخی گروه ها در کشورهای دیگر نماید که منویات رهبر جمهوری اسلامی را در نقاطی از جهان، پیاده می کنند؟ صاحبان دیدگاه سوم، هنوز به صورت مشخص پاسخی به این پرسش نداده اند که در آمدهای نفتی ناشی از فروش ثروت نسل های فعلی وآینده، بیشتر صرف رفاه مردم و تأمین منافع ملی ایرانیان می شود یا صرف تثبیت قدرت مادام العمر حاکمان فعلی و تقویت هم پیمانان ایشان در نقاط دور و نزدیک جهان؟
تا کنون پیرامون هر یک از سه نظریه فوق، بحث های زیادی صورت گرفته و به نظر می رسد که در آینده نیز طرفداران هریک از این سه نظریه، تلاش خواهند کرد تعداد بیشتری از ایرانیان را با دیدگاه خویش، همراه سازند.
اما اخیرا به «سوژه جنگ» از زاویه دیگری نیز نگریسته می شود و بر اساس همان نگاه، پیشنهادی ارائه شده که تاکنون به صراحت در خصوص آن سخن گفته نمی شد. این نگاه و پیشنهاد اخیرا در مقاله ای که یکی از فعالان سیاسی مقیم آمریکا به نگارش در آورده، مطرح شده است. به موجب این پیشنهاد، بایستی به رهبر جمهوری اسلامی، تضمین امنیتی داده شود تا او بدون نگرانی از تلاش های احتمالی برای سرنگونی حکومت خویش، پای میز مذاکره بنشیند و نهایتا قطعنامه های شورای امنیت و خواسته های قدرت های جهانی در موضوع هسته ای را تا حدودی عملی سازد.
نویسنده مقاله مورد نظر، ظاهرا معتقد است که آسودگی خیال رهبر جمهوری اسلامی، موجب عادی شدن روابط حاکمیت ایران با قدرت های غربی خواهد شد که یکی از دستاوردهای آن، گشایش فضای سیاسی در داخل کشور و تسهیل روند «گذار به دموکراسی» خواهد بود.
البته مشخص نیست رفع نگرانی خارجی رهبر جمهوری اسلامی، چگونه کاهش فشارهای داخلی و تسهیل فعالیت منتقدان و فعالان دموکراسی خواه را موجب خواهد شد؟ نیمه دوم دهه هفتاد ـ نخستین سال های ریاست جمهوری محمد خاتمی ـ هنوز در یادها باقی است. در آن زمان، پرونده هسته ای بر روابط خارجی جمهوری اسلامی سایه نینداخته بود و تهدید علنی خارجی علیه حاکمیت آقای خامنه ای وجود نداشت، همچنین روابط ایران با اروپا در وضعیت نسبتا مناسبی بود و در خصوص آمریکا هم، بیش از آنکه دولتمردان واشنگتن به صورت علنی نسبت به جمهوری اسلامی ابراز دشمنی کنند، آقای خامنه ای بر دشمنی و عدم مذاکره، تأکید داشت.
به عبارت دیگر، در آن سالها تعامل دولت های بزرگ غربی با حاکمیت ایران به گونه ای بود که رفع نگرانی های فعلی رهبر جمهوری اسلامی، حداکثر می تواند شرایط را به همان روزها بازگرداند. اما در همان سالها، قوه قضائیه که مستقیما زیر نظر رهبری فعالیت می کند حداکثر تلاش خود را به کار می گرفت تا فعالیت های داخلی و خارجی اصلاح طلبان در دو قوه دیگر ـ مجلس و دولت ـ را خنثی نماید.
در همان سالها، موج توقیف فله ای مطبوعات ودستگیری گسترده فعالان ملی مذهبی و عده دیگری از منتقدان، کشور را با یک بحران مواجه کرد. هرگونه تلاش اصلاح طلبان برای بهبود رابطه با آمریکا هم با مخالفت علنی و جدی رهبر جمهوری اسلامی مواجه می شد. در همان سالها، عباسعلی علیزاده، رئیس وقت دادگستری تهران، با صدور بخشنامه ای، سخن گفتن در خصوص رابطه با آمریکا را ممنوع اعلام کرد و به همه روزنامه ها هشدار داد که حق ندارند در مورد مذاکره با آمریکا مطلب بنویسند.
این رفتار جناح نزدیک به رهبری، در شرایطی راه را بر اصلاح طلبان و حامیان عادی سازی روابط با غرب بسته بود که نه تنها تهدید جدی متوجه حاکمیت ایران نمی کردند بلکه نشانه هایی از علاقمندی خود برای نزدیک شدن به دولت ایران را آشکار می نمودند، اما فشارهای قضایی و امنیتی بر فعالان سیاسی، به مراتب بیشتر از سالهای ابتدایی دهه هفتاد بود که سفرای اروپایی، ایران را ترک کرده بودند و دولت کلینتون و کنگره آمریکا، تحریم های بسیار سنگین علیه ایران تصویب و اجرا می کردند.
بدون تعارف باید گفت که تجربیات پانزده سال گذشته، نشان می دهد هرگاه نظام جمهوری اسلامی با تهدید و هشدارهای جدی بین المللی مواجه شده و تهدید کنندگان، بر مواضع خود ایستادگی کرده اند، از شدت فشارها در داخل کاسته شده و حکومت در برابر منتقدان و معترضان داخلی، عقب نشینی کرده است.
اوج این عقب نشینی، به زمستان سال ۷۴ باز می گردد که نه تنها گروهی از اصلاح طلبان همچون بهزاد نبوی ـ بر خلاف چهار سال قبل از آن ـ برای ورود به انتخابات مجلس پنجم تأیید صلاحیت شدند، بلکه چهره های سرشناس از نیروهای ملی مذهبی همچون مرحوم مهندس سحابی هم جواز حضور در رقابت های انتخاباتی را دریافت کردند.
اما رفع نگرانی خارجی و آرام بودن فضای بین المللی نسبت به نظام جمهوری اسلامی، معمولا محدود شدن عرصه فعالیت برای منتقدان ومعترضان را به دنبال داشته است. فشارهای فراموش نشدنی قوه قضائیه بر جنبش دانشجویی در سال های ریاست جمهوری آقای خاتمی و رد صلاحیت بی سابقه نامزدهای نمایندگی مجلس هفتم، تماما در دورانی به وقوع پیوست که به دلیل حضور اصلاح طلبان در حاکمیت، تهدید جدی از جانب دولت های خارجی علیه حاکمیت وجود نداشت.
کسانی که خواهان ارائه تضمین امنیتی به رهبر جمهوری اسلامی هستند و گمان می کنند این تضمین، خطر بروز جنگ را کاهش می دهد باید به این پرسش پاسخ دهند که «برای رفع خطر ناشی از همراهی حکومت جمهوری اسلامی با حکومت های مطرود و سرکوبگر همچون دولت های سودان و سوریه چه تدبیری اندیشیده اند؟» در حال حاضر احتمال درگیر شدن بسیاری از کشورها در مناقشه ای تمام عیار با سوریه، هر روز بیش از قبل افزایش می یابد. ایا اعطای تضمین امنیتی به نظام جمهوری اسلامی در شرایط فعلی، موجب تشجیع نظام به ادامه روش فعلی خود در مواجهه با بحران سوریه نخواهد شد که می تواند در گیر شدن ایران در مناقشه جهانی با سوریه را به دنبال داشته باشد؟
آیا دولت های پرقدرت در جهان، باید به سران نظام جمهوری اسلامی تضمین امنیتی بدهند و تحریم ها را از سر راه بردارند تا بخشی از حاکمیت ایران با پشتوانه قوی تر مالی و بدون نگرانی از مواجهه با هرگونه خطر، دارایی های ملت ایران را صرف بلند پروازی های خطر آفرین در خارج از کشور نمایند؟ آیا باید خیال بخش های قدرتمند داخل نظام را از هرگونه تنبیه و مجازات خارجی آسوده کرد تا بدون هیچگونه نگرانی، معترضان و منتقدان داخلی را تحت فشار قرار دهند؟
تردید ندارم که اگر سیاست گذاران در کشورهای قدرتمند، امروزه پیام شفاف برای سران حکومت ایران می فرستند که «ما را با سرکوب های داخلی شما کاری نیست شما فقط با اسرائیل ما کاری نداشته باشید» مسئولیت بخشی از این «چراغ سبز نشان دادن ها به جمهوری اسلامی» متوجه کسانی است که با تظاهر به آرمانگرایی های ویژه و با بزرگ نمایی غیرواقعی خطر جنگ، توجیه گر رفتار یکجانبه دولت های خارجی شده اند و به آنها برای منطقی نشان دادن «بی عملی و بی تفاوتی نسبت به نقض گسترده حقوق بشر در ایران» هم زمان با ادعای مبارزه با دیکتاتورها در سوریه و برخی کشورهای دیگر، کمک می کنند.
فراموش نکنیم که اعطای تضمین امنیتی به نظام جمهوری اسلامی به بهانه جلوگیری از ایجاد یک جنگ احتمالی، شرایطی ایجاد می نماید که یکی از نتایج آن، می تواند ملت ایران را در جنگی اقتصادی، سیاسی و نظامی در گیر کند که هدف اولیه یا اعلام شده شروع کنندگان آن، ضربه زدن به ایران نخواهد بود، اما حمایت سیاسی، مالی و نظامی رهبر جمهوری اسلامی از یکی از طرف های درگیر ـ مثلا سوریه ـ بهانه کافی در اختیار طرف های دیگر قرار می دهد تا حکومت ایران را دشمن مستقیم خود تلقی و ضربه زدن به آن را حق خویش بپندارند. آیا در آن زمان می توان، منافع ملت ایران را از سنگرگاه های سران نظام تفکیک و مانع از درگیر شدن ملت ایران در جنگی شد که بی شک اعطای تضمین امنیتی به سران حکومت جمهوری اسلامی در به راه افتادن آن، بی تأثیر نخواهد بود؟
* مجتبی واحدی، سردبیر پیشین روزنامه آفتاب یزد و مشاور مهدی کروبی، نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران است
دویچه وله فارسی- در این مطلب مروری اجمالی خواهیم داشت بر آنچه مسئولان و مقامات ایرانی در حوزه ارتباطات آنلاین و اینترنت انجام دادهاند؛ مروری بر سرکوب دیجیتال حکومت ایران که از دشمنان نشاندار اینترنت و تکنولوژیهای نوین در سطح جهان است.
در کشوری که برای چهارمین سال متوالی از سوی سازمان گزارشگران بدون مرز در فهرست «دشمنان اینترنت» قرار گرفته و همواره سرکوبگرانهترین سیاستها در قبال فضای مجازی در آن پیادهسازی شده است، اینترنت سالی پرتلاطم را پشتسر گذاشت و هراسهایی بیسابقه در ذهن کاربران ایرانی پدید آمد؛ از زمزمههای «اینترنت حلال» و «شبکه ملی اطلاعات» در روزهای نخست سال که تا پایان سال ۹۰ ادامه یافت، تا تشکیل شورای عالی فضای مجازی به دستور رهبر ایران در روزهای پایانی سال؛ شورایی به ریاست رئیسجمهور و با حضور نمایندگان منتصب رهبر، که آنچه خواهد کرد، احتمالا مطلوب اکثریت کاربران ایرانی نخواهد بود.
اینترنت آزاد و بدونمرز، رویای اکثر کاربران شبکه در سراسر جهان است. اما در کشورهای دیکتاتور، آنچه پس از اعمال محدودیتهای سختگیرانه و بیرویه به کاربران ارائه میشود، چیزی نزدیک به کابوس است. اتصالات اینترنتی کاربران ایرانی، صرفنظر از فیلترینگ گسترده، سرعت و پهنای باندش چنان محدود است، که استفاده از آن برای کسر بزرگی از ۲ میلیارد کاربر متصل به اینترنت در سراسر جهان حتی قابلتصور نیست.
رویای مقامات جمهوری اسلامی، گسستن ارتباط شهروندان ایرانی از شبکه جهانی و جزیرهای کردن ارتباطات آنلاین در جهان بههمپیوسته امروز است؛ رویایی برآمده از هراس از شبکهسازی و ارتباط، آگاهیبخشی و توانمندسازی شهروندان، که گاه با عباراتی نظیر «اینترنت پاک»، «اینترنت حلال» یا «شبکه ملی اطلاعات» توصیف میشود. 
بالکانیزاسیون یا همان جزیرهای کردن اینترنت، رویای رهبران ایران و کابوس بسیاری از شهروندان این کشور است؛ شهروندانی که در جهان آفلاین آزادیهای اساسی خود را بربادرفته میبینند و تلاش میکنند تا بخشی از آنچه به دولتی سرکوبگر باختهاند را در جهان آنلاین بیابند، اما هر روز بهطور دراماتیکی بر محدودیتها و موانع موجود افزوده میشود.
نگاه رهبران ایران به اینترنت و تکنولوژیهای نوین اطلاعاتی و ارتباطی، نگاهی انحصارگرانه و امنیتی است و این نگاه در ذهن و زبان اکثریت قاطع مقامات مسئول جاری است. آنها اینترنت را تهدید میدانند و بهصراحت از ضرورت خنثی کردن تهدیدات برآمده از جهان مجازی سخن میگویند. حاکمیت همین نگاه بر زیرساختها و در دست گرفتن نبض ارتباطات و سپردن آن به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اختناقی بیسابقه در جهان مجازی پدید آورده است. سالی که چند روزی تا پایانش مانده، سالی سیاه برای اینترنت و جهان مجازی در ایران بود و سالی که در پیش است، ۱۳۹۱، ممکن است حتی سیاهتر از این باشد.
فضای پلیسی آنلاین؛ تلاش گسترده برای ایجاد اختناق در جهان مجازی
با ظهور جنبش سبز و تاثیر شگفتانگیز خردهرسانهها و شبکههای اجتماعی در رساندن صدای اعتراض ایرانیان تحولخواه به جهان، جمهوری اسلامی موجی گسترده برای ارعاب کاربران اینترنت و فعالان آنلاین به راه انداخت. مجموع اقدامات این دوره، عملیات روانی علیه مخالفان بود. در همان روزها بود که سردار احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد که پلیس به متن همه ایمیلها و پیامکهای شهروندان دسترسی دارد و متخلفان را در هر نقطهای از کشور که باشند، تحت تعقیب و پیگرد قرار خواهد داد. او تاکید کرد که «حتی آنتیپروکسی هم نمیتواند جلوی اقدامات پلیس را بگیرد.»
عملیات روانی در سیر تکاملی خود، نهادسازی سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی برای مقابله با تهدیدات برآمده از فضای مجازی را در پی داشت. آنچه پیشتر در سال ۸۸ قرار بود بهعنوان «گشت اینترنتی» ایجاد شود، در سال ۹۰ به شکل «پلیس سایبری» و «پلیس فضای تبادل اطلاعات (فتا)» سر برآورد. «جنگ نرم»، تعبیر مورد علاقه رهبر ایران، توسط وفاداران حکومت بیشتر بهکار برده شد و جدیتر گرفته شد و «افسران جنگ نرم» میدان بزرگتری برای مانور یافتند. نیروهایی که بدیل بسیجیان و مدافع «رویکرد بسیجی» در جهان مجازیاند و به گفته سردار نقدی، فرمانده بسیج، به «تسخیر فضای مجازی» میاندیشند.

مجموع اقداماتی از این دست چه نتیجهای در بر داشت؟ اگر بخواهیم خلاصه بگوییم، باید گفت حالا همان فضای گورستانی که در جامعه حاکم است، به فضای مجازی هم تسری یافته. سیاستهای سرکوبگرانه حکومت با جدیت بیشتری پیادهسازی میشود و حالا به اعتقاد بسیاری از ناظران، بهطور چشمگیری از حضور ایرانیان در فضای مجازی کاسته شده است.
حکومت در تکاپوی تسهیل شناسایی کاربران اینترنت
با در نظر گرفتن تحولاتی که ارتباطات آنلاین در سال ۱۳۹۰ در ایران از سر گذراند، میتوان گفت که فیلترینگ دیگر بزرگترین چالش پیشروی کاربران ایرانی نیست. سالها دستوپنجه نرم کردن با سانسور آنلاین، از هر کاربر ایرانی یک مبارز سایبری ساخته که در نبرد با سیاستهای حکومت، تلاش میکند تا محدودیتها را دور بزند و به آنچه میخواهد دست یابد. این جنگ پیوسته میان کاربران و حکومت در جریان بوده و اوضاع بهگونهای است که شما اگر روشهای استفاده از فیلترشکنها، پراکسیها و ویپیانهای مختلف را ندانید، عملا بخش بزرگی از امکانات وب را از دست میدهید.
فیسبوک، توییتر، یوتیوب و سرویسهای شناخته شدهای از این دست، تنها وبسایتهایی نیستند که زیر گیوتین فیلترینگ جمهوری اسلامی رفتهاند؛ سیستم پیچیده و چندلایه فیلترینگ در ایران، صدها هزار وبسایت و سرویس آنلاین را از دسترس کاربران دور نگه داشته و هر روز بهطور چشمگیری بر میزان فیلترشدهها افزوده میشود. بسیاری از کاربران ایرانی، اینترنتی که درون مرزهای کشور ارائه میشود را «فیلترنت» میخوانند و حالا بسیاری از خبرهای مرتبط با سانسور اینترنت در ایران هم با هشتگ #Filternet در توییتر منتشر میشود.
اما چالش بزرگتر برای کاربران ایرانی، ناشناس ماندن است. آنها باید هویت خود را مخفی کنند تا از تهدیدات حکومت سرکوبگر در امان بمانند. جمهوری اسلامی در سالی که گذشت، طرحهای گوناگونی را برای تسهیل شناسایی کاربران و محاصره دیجیتال فعالان آنلاین اجرا کرد یا به آستانه اجرا رساند؛ از شناسنامهدار کردن شناسههای اینترنتی (IP) گرفته تا وادار کردن کافینتها به ثبت هویت کاربران و ضبط همه حرکات آنها توسط دوربینهای مداربسته.
همه این اقدامات برای این انجام شده و میشود که رهگیری و یافتن مکان جغرافیایی کاربران برای حکومت سادهتر شود؛ تا کسی نتواند بیرون از چارچوبهای مطلوب حکومت حرکت کند و در صورت بیرون رفتن از دایره تنگی که حکومت ترسیم میکند، تحت پیگرد قرار گیرد.
تنگتر کردن حلقه محاصره ساکنان جهان مجازی
در سال ۱۳۹۰ دامنه فیلترینگ به حدی گسترده شد که این بار نه فقط مخالفان، که اعتراض نیروهای وفادار به حکومت را هم برانگیخت. گرداب فیلترینگ حالا میانهروها و حتی خودیها را هم در کام خود کشیده و کمتر کسی است که تا کنون به روند ویرانگر تشدید سانسور آنلاین شکایتی نکرده باشد. فیلترینگ جمهوری اسلامی، امروز به جایی رسیده که داد حامیان و وفادارانش را هم درآورده است. وبسایت «الف» وابسته به احمد توکلی، از فعالان برجسته اصولگرا، فیلترینگ در ایران را «ابزار ناراضیسازی» توصیف کرد و به سیاستهای دولت در این زمینه حمله کرد.
با این همه، آنچه دبیر شورای عالی فنآوری اطلاعات اخیرا گفته، منعکسکننده نوع نگاه بسیاری از مقامات دولتی ایرانی است. او فیلترینگ، نقض آزادی بیان آنلاین و ممانعت از گردش آزاد اطلاعات در ایران را «دموکراتیک» خواند و گفت: «نباید بگذاریم فساد اخلاقی فرهنگ بومی و اسلامی ما را به هم بریزد.» به اعتقاد او فیلترینگ در همه کشورهای دیگر جهان به جز ایران «دیکتاتورمآبانه» است.
مصادیق «محتوای مجرمانه» هم در سال ۹۰ گستردهتر از همشیه شد و کار به جایی رسید که در آستانه انتخابات مجلس، حتی استفاده از کلمه «تحریم» هم میتوانست پیآمدهای پیشبینیناپذیری برای وبنگاران و بلاگرها داشته باشد. مصطفی محمدنجار، وزیر کشور ایران، حتی شبکههای اجتماعی نظیر فیسبوک و توییتر را به «تلاش برای تضعیف روحیه مردم در آستانه انتخابات» متهم کرد. سردار احمدیمقدم، گوگل را «ابزار جاسوسی» خواند و یکی دیگر از مقامات، از نقش موتورهای جستوجو مانند گوگل و بینگ در ترور دانشمندان هستهای ایران پرده برداشت.
گذشته از این اظهارات که بیشتر برای فراهم کردن بستر سرکوب جهان مجازی و فعالان آنلاین بیان میشود و گاه ناشی از ناآگاهی یا کماطلاعی مقامات مسئول از کارکردهای شبکهی شبکهها است، دولت ایران در ۲ سال گذشته نشان داده که هرگاه احساس خطر کند، ابایی از کاهش شدید سرعت و پهنای باند اینترنت کاربران ندارد؛ روزهایی رسید که کاربران حتی حسرت همان اینترنت حلزونی و قطرهچکانی هفتهها و ماههای پیش را در سر داشتند و شاید روزهای سختتر از این هم در پیش باشد.
همه این اقدامات، موجب شد که ایران برای چهارمین سال متوالی، باز هم از سوی سازمان گزارشگران بدون مرز، در کنار کشورهایی نظیر سوریه، کره شمالی، بحرین و بلاروس، برمه، چین و عربستان، در فهرست «دشمنان اینترنت» قرار گیرد.
ائتلاف با مجرمان سایبری؛ هکرها در خدمت "نظام اسلامی"
دولت ایران که پیشتر در پی همکاری با هکرهای گواهینامههای امنیتی و سوء استفاده از آنها تلاش کرده بود تا با بهرهگیری از حملات «مرد در میانه» (Man in the Middle) به اکانتهای جیمیل کاربران ایرانی نفوذ کند، این بار در فصل پایانی سال در اقدامی بیسابقه دسترسی به پروتکل SSL را مسدود کرد تا کاربران هیچ راهی برای ارتباط امن با ایمیلسرورهای کمپانیهای یاهو، جیمیل و هاتمیل نداشته باشند.
این اقدام، علاوه بر محدود کردن دسترسی، با هدف تسهیل رهگیری کاربران و نظارت بر فعالیتهای آنها انجام شده است. دولت ایران میخواهد از هر طریق ممکن، امکان سرک کشیدن در زندگی دیجیتال شهروندان را فراهم کند.
بدیهی است که ایران برای رهگیری و نظارت بر فعالیتهای مخالفان و فعالان آنلاین، از کشور دوست و برادر، چین، که از قضا متبحرترین سرکوبگر و سانسورچی جهان است بهره میگیرد. روزنامه والاستریتژورنال گزارش داد که با خودداری کمپانیهایی نظیر نوکیا زیمنس از همکاری با ایران، کمپانی چینی هوآوی ماموریت نصب، پیادهسازی و ارتقای تجهیزات شنود و رهگیری در شبکه موبایل و اینترنت ایران را بر عهده گرفته است.
اما از این گذشته، جمهوری اسلامی نشان داده این هدف چنان برایش ارزشمند است، که برای تحققاش حتی حاضر است ارکان ایدئولوژیک خود را نیز زیر پا بگذارد. اواخر آذر ماه ۱۳۹۰ خبرگزاری بلومبرگ از معامله باواسطه ایران با یک کمپانی اسرائیلی تولیدکننده تجهیزات شنود و مانیتورینگ پرده برداشت.
ملیسازی بدون پشتوانه مردمی؛ «شورای عالی فضای مجازی» در دستور کار
در سال ۱۳۹۰ مسئولان ارتباطات ایران بیش از هرچیز بر ایجاد اینترنت ملی و مزایا و ضرورتهای راهاندازی هرچه سریعتر آن تاکید کردند. در کنترل درآوردن شبکه جهانی و بیمرز اینترنت، همواره از آمال رژیمهای سرکوبگر جهان بوده است. در تصور تمامیتخواهان، اینترنت هم قلمروی است که میتوان آن را تسخیر کرد.
اظهارات مقامات ایرانی درباره اینترنت ملی و تلاشهای آنها برای منزوی کردن ایرانیان در «دهکده جهانی» در کنار کاهش شدید سرعت و پهنای باند کاربران داخل کشور، موجی از هراس، ناامیدی و هیاهو را در میان شهروندان جهان مجازی برانگیخت. اما با این همه، تغییری بنیادین در وضعیت اینترنت کشور هنوز پدید نیامده است.
همه وعدههایی که مقامات ایرانی در سال ۹۰ درباره راهاندازی اینترنت ملی دادند، به سال ۹۱ موکول شد و گفته شده که در بهار ۹۱ این پروژه به بهرهبرداری میرسد. اما همچنان نسبت به توانایی ایران در اجرای چنین پروژهای برای جزیرهای کردن اینترنت، تردیدهای جدی وجود دارد. مسئولان ارتباطات ایران همواره از پروژههای ملی در حوزه فنآوری اطلاعات سخن گفتهاند: از سیستمعامل ملی، ایمیل ملی، موتور جستوجوی ملی و ... تا اینترنت ملی، اما هنوز هیچیک از این پروژهها دستآورد مشخصی نداشته و با موفقیت اجرا نشده است.
حالا اما نگرانیهای جمهوری اسلامی از «آسیبها و تهدیدهای اینترنت» کار را به بالاترین سطوح نظام کشانده است. آیتالله خامنهای در روزهای پایانی سال ۱۳۹۰ دستور راهاندازی «شورای عالی فضای مجازی را صادر کرد. شورایی به ریاست رئیسجمهور و با حضور بسیاری از منصوبان رهبر جمهوری اسلامی و نمایندگان سپاه، وزارت اطلاعات، وزارت ارشاد، صدا و سیما و برخی از دیگر نهادهای امنیتی که قرار است تبدیل به «مرکز عملیاتی مدیریت حوزه مجازی کشور» شود و مسدولیت سیاستگذاریهای کلان را بر عهده گیرد.
خبری که برای کاربران ایرانی چندان خوش نیست؛ چشم نتیزنهای ایرانی به سال ۹۱ دوخته شده تا ببینند در پی این وعدهها و نهادسازیها پیدرپی، آنچه رخ خواهد داد چه تاثیری بر زندگی آنلاینشان خواهد گذاشت.
احسان نوروزی
تحریریه: جمشید فاروقی

منبع: گویا نیوز- انتخابات مياندورهای ميانمار روز يکشنبه (اول آوريل) پس از اصلاحاتی که در اين کشور صورت گرفته از اهميت زيادی برخوردار است. آنگ سان سوچی ۲۰ سال از عمرش را در حبس خانگی گذرانده است و حزب وی يکی از ۱۷ حزب مخالفی است که در اين انتخابات شرکت کرده است.
اين ديگر دروغ اوّل آوريل نيست. پيروزی خانم سوچی در انتخابات ميانمار اثبات کرد که حق بر تر از زور است.
خانم سوچی توانسته است روز اول آوريل سال جاری يکی از ۴۵ کرسی پارلمان ميانمار (برمه) را به دست آورد.
انتخابات مياندورهای ميانمار روز يکشنبه (اول آوريل) پس از اصلاحاتی که در اين کشور صورت گرفته از اهميت زيادی برخوردار است. آنگ سان سوچی ۲۰ سال از عمرش را در حبس خانگی گذرانده است و حزب وی يکی از ۱۷ حزب مخالفی است که در اين انتخابات شرکت کرده است.
خانم سوچی چهره ای مصمم در سراسر جهان است که بيشترين سالهای زندگی اش را در راه آزادی و آرمانش داده است. آرمانی که بر اساس آن می خواهد کشورش، ميانمار، از زير يوغ رژيم ديکتاتوری رها شود.
خانم سوچی گفته است:
«من به نبرد مسلحانه اعتقاد ندارم، زيرا اين سنت را به جای خواهد گذاشت تا هرکس که سلاحهای مجهزتری در اختيار دارد، قدرت را از آن خود کند. حتی اگر جنبش دموکراسیخواهی از راه توسل به روشهای خشونتآميز به پيروزی برسد، باز در ذهن مردم اين انديشه را بهجای خواهد گذاشت که هر که زورش بيشتر است، برنده نهايی است. اين تفکر، کمکی به برقراری دموکراسی نمیکند.»*
خانم سوچی معتقد است:
«شرافت سياسی به معنای صادق بودن در عرصه سياست است. يکی از مهمترين چيزها برای فردی که در اين عرصه کار و فعاليت میکند، اين است که وی هرگز نبايد مردم کشورش را فريب دهد. سياستمداری که مردم را فريب میدهد، فاقد شرافت سياسی است و سران حکومت کشور من اصلاً معنای شرافت سياسی را نمیدانند، زيرا همواره مشغول فريبدادن مردم هستند...»*
آنگ سان سوچی که در عين داشتن گرايشهای بودايی، بخشی از دوران نوجوانی و جوانی خود را در هندوستان گذرانده و به باور برخی محققان، زندگی در اين کشور به تأثيرپذيری وی از انديشههای مبارزاتی گاندی و رويکرد وی در نبرد سياسی عاری از خشونت انجاميده، خود معتقد است:
«من خودم را نه يک سياستمدار گاندیوار تلقی میکنم و نه يک سياستمدار بودايی. البته من يک بودايی هستم و در طی تمامی مراحل زندگیام تلاش کردهام به اصول آئين بودايیعمل کنم. واقعيت اين است که من ستايشگر کسانی هستم که جنبش اوليه استقلال برمه را پايهريزی کردند. دليل اصلی من برای مخالفت با روشهای مبارزاتی خشونتآميز اين است که توسل به اين اقدامات باعث پايهريزی يک سنت غلط میشود؛ سنت تغييردادن وضعيت سياسی از راه توسل به زور. اگر شما خواهان پايهريزی يک سنت قوی از دموکراسی در کشور هستيد، يکی از اصول اساسی برای آفريدن اين سنت، ايجاد تغيير سياسی صلحآميز از طريق بهشمار آوردن اراده مردم است؛ ارادهای که خود را از طريق صندوقهای رأی آشکار میکند و نه از طريق نيروهای مسلح. ما که خواهان تغييردادن نظامی هستيم که معتقد است «حق با کسی است که زور دارد»، بايد اثبات کنيم «حق» برتر از زور است.
«...نبرد برای دموکراسی نبردی برای بهبود زندگی روزانه ماست و نبردی است دائمی و توقفناپذير... من میدانم که رژيم توانايی اين را دارد که هر بلايی که دوست دارد بر سرم بياورد و با اين حال هيچ ترسی از آنها ندارم. نترسيدن من ناشی از ناآگاهیام نسبت به اين توانايی رژيم نيست. نترسيدن من ناشی از عدم نفرت من به رژيم است. ترس و نفرت دست در دست هم جلو میروند...»*
آنگ سان سوچی دختر ژنرال آنگ سان است که در سال ۱۹۴۷ در مورد استقلال ميانمار که در آن زمان برمه خوانده می شد، با بريتانيا وارد مذاکره شد. ژنرال آنگ سان يکسال بعد، و زمانيکه آنگ سان سوچی تنها دو سال داشت، ترور شد.
آنگ سان سوچی در سال ۱۹۸۸ و پس از بيست سال تحصيل در خارج از کشور از جمله در بريتانيا، به ميانمار بازگشت. در اين سال، ميانمار دستخوش تظاهرات گسترده مردم برای دموکراسی و سرکوبی های ارتش بود و سرانجام نظاميان حکومت را در دست گرفتند.
سوچی وارد سياست شد و با گروهی از همفکرانش اتحاد ملی و دموکراسی را بنياد نهاد و خود دبير کلی آن را بر عهده گرفت. حکومت نظاميان او را بازداشت کرد و شرط آزادی او را خروج وی از برمه اعلام داشت. اما آنگ سان سوچی از ترک ميانمار خودداری کرد و در انتخاباتی که سال بعد تحت فشار دولت نظاميان برگذار شد پيروز گرديد. اما انتخابات توسط حکومت نظاميان باطل وآنگ سان سوچی بار ديگر بازداشت شد. نتيجه اين رسوايی بين المللی، اعطای جايزه صلح نوبل به آنگ سان در سال ۱۹۹۵ بود، اما نظاميان تسليم نشدند. در همان سال، دولت، آنگ سان را رها کرد اما حکم بر آن داد که اگر وی ميانمار را برای ديدن خانواده اش ترک کند، ديگر هرگز اجازه بازگشت نخواهد يافت.
آنگ سان برای بار دوم تصميم گرفت در ميانمار بماند. او از ديدن کودکانش محروم بود و ديگر هرگز شوهرش را که در سال ۱۹۹۹ از بيماری سرطان درگذشت نديد.
در طول بيست سال گذشته، همزمان با دريافت جوائز متعدد، آنگ سان سوچی زندگی شخصی اش را فدای کشورش کرده، اما اوتا انتخابات اول آوريل ۲۰۱۲به هدف نرسيده بود، گرچه هنوز هم آخرين سخن را نگفته است.
آنگ سان سوچی (Aung San Suu Kyi) در سال ۱۹۴۵ در رانگون پايتخت کشور ميانمار به دنيا آمد.
نام وی برگرفته از ۳ نام پدرش، ژنرال آنگ سان، نام مادربزرگ پدریاش سو، و نام مادرش چی است.
پدرش بنيانگذار ارتش نوين برمه (ميانمار) و از مذاکره کنندگان استقلال برمه از انگلستان در سال ۱۹۴۷ بود.
وی که يکی از قهرمانان استقلال برمه شناخته میشود، ۶ ماه پيش از اعلام استقلال اين کشور کشته شد.
مادرش نيز به عنوان يک چهره سياسی در دولت جديد برمه حضور داشت و به عنوان سفير به هند و نپال اعزام شد و فرصتی فراهم آورد تا آنگ سان در سال ۱۹۶۴ به تحصيل علوم سياسی در دهلی بپردازد.
آنگ سان سوچی در ۱۹۶۹ دوره کارشناسی در رشتههای فلسفه، علوم سياسی و اقتصاد را در کالجی در آکسفورد به پايان رساند. سپس به مدت ۳ سال در نيويورک زندگی کرد و در سازمان ملل به کار پرداخت.
او همزمان مجبور بود برای تأمين مخارج خود مطالبی برای مايکل اريس محقق فرهنگ تبت بنويسد. آن دو در ۱۹۷۲ با يکديگر ازدواج کردند. او در ۱۹۸۵ دکترای خود را در دانشگاه لندن از دانشکده مطالعات مشرقزمين و آفريقا، دريافت کرد.*
آنگ سان سوچی در سال ۱۹۸۸ برای نگهداری از مادر بيمارش به برمه بازگشت و از همان سال فعاليتهای دموکراسیخواهانه خود را آغاز کرد.
او پس از بازگشت به برمه درگير مبارزات عليه ژنرال نه وين، ديکتاتور وقت شد که در ۱۸ سپتامبر ۱۹۸۸ طی يک کودتای نظامی به قدرت رسيد. اين مبارزات توسط ارتش به شدت سرکوب شد.
ديدار او با شوهرش مايکل اريس نيز در کريسمس ۱۹۹۵ آخرين ديدار بود. در آن زمان آنگ سان در برمه باقی ماند و شوهرش کشور را ترک کرد، ولی درخواستهای بعدی شوهرش برای دريافت ويزا با امتناع دولت برمه روبرو شد.
اريس در ۱۹۷۷ از سرطان غير قابل علاج خود آگاه شد. علیرغم درخواست مستقيم کوفی عنان و پاپ ژان پل دوم از حکومت برمه برای دادن ويزا، ديکتاتورها به اين بهانه که امکانات لازم برای نگهداری از مايکل اريس را ندارند از دادن ويزا به او سر باز زدند.
آنان در عوض پيشنهاد دادند که آنگ سان سوچی برای ديدار او از کشور خارج شود. او به طور موقت از بازداشت خانگی در آمد تا بتواند از کشور خارج شود.
ولی او که میدانست در صورت خروج ديگر اجازه ورود به کشور را نخواهد يافت از اين کار امتناع کرد. اريس در سال ۱۹۹۹ در روز ورود به ۵۳ سالگی خود درگذشت.
در ماه مه سال ۱۹۹۰ حکومت نظامی برمه دستور برگذاری انتخابات را صادر کرد. با اينکه سوچی در رانگون در حبس خانگی به سر می برد، حزب تحت رهبری او (ليگ ملی برای دموکراسی) در اين انتخابات با اکثريت قاطع به پيروزی رسيد.
ژنرالهای ارتش از پذيرش پيروزی ليگ ملی برای دموکراسی سر باز زدند و همچنان قدرت را در ميانمار در دست دارند. با وجود اعطای جايزه صلح نوبل به خانم سوچی، او تا سال ۱۹۹۵ در حبس بود.
رفت و آمد خانم سوچی به شدت محدود شد. او بار ديگر در سال ۲۰۰۰ بازداشت، و ۲ سال بعد بدون قيد و شرط آزاد شد.
آنگ سان سوچی نپذيرفت که برمه را ترک کند و گفت ترجيح میدهد در کنار مردم کشورش بماند. در حدود يک سال بعد، در پی بروز درگيری بين هواداران خانم سوچی و طرفداران دولت، بار ديگر سوچی زندانی شد. از آن موقع تا پيش از آزادی سال ۲۰۱۰، سوچی تقريبا بی وقفه در حبس بوده است.
در سال ۲۰۰۳، خانم سوچی در اولين حضور خود در انظار عمومی پس از چندين سال حبس، از پشت دروازههای خانهاش با عدهای از راهبان بودايی معترض ملاقات کرد.
چند روز بيشتر نگذشت که نظاميان برمه برای سرکوب آنچه که جدیترين خطر برای ژنرالهای اين کشور طی ۲ دهه گذشته محسوب میشد، دست به سرکوب خشونتبار اعتراضات زدند.
از آن زمان تا به امروز، در مواردی معدود به ديپلمات های ارشد بين المللی اجازه داده شده تا با آنگ سان سوچی ديدار داشته باشند. دولتهای غربی همواره برای آزادی خانم سوچی تلاش کردهاند.
سوچی ۲فرزند پسر دارد که يکی از آنها، به نام کيم آريس، ساکن تايلند است. وی صاحب چند نواده میباشد که آنها را نديده است.
آنگ سان سو چی در ۱۳ نوامبر ۲۰۱۰ از بازداشت خانگی خارج شد.
با اجرای فرمان آزادی آنگ سان سو چی، رهبر مخالفان دولت ميانمار و برچيده شدن ايستگاههای پليس در اطراف خانه وی، دوران حصر خانگی اين برنده جايزه صلح نوبل سرانجام سپری شد و صدها نفر از حاميان خانم سوچی، وی را در مقابل درب منزلش مشاهده کردند.
پيداست که راه يافتن يک يا چند نماينده ی حزب خانم ... به پارلمان در يک انتخاب ميان دوره ای که از بيش از ششصد نماينده ی مجلس تنها چهل و پنج تن از آنان بايد از نو انتخاب شوند از لحاظ ظواهر کمّی می تواند کم اهميت پنداشته شود. اما در واقع آنچه به اين انتخابات اهميت بسيار می بخشد، علاوه بر ورود رهبر بلامنازع آزاديخواهان برمه به پارلمان، که در حوزه ی انتخابی خود بيش از نود و نه در صد آراء را نيز به دست آورده است، اين است که با هلهله های شادی صدها هزار تن از مردم اين کشور که از پيروزی رهبر خود چون جشنی ملی استقبال کرده اند و می کنند ديکتاتورها بار ديگر می بينند که ده ها سال خفقان نيز نمی تواند عشق به آزادی را در يک ملت از ميان بردارد. هرچند که نمودارشدن چنين حقيقتی برای چند صدمين بار همه ی نظام های ديکتاتوری جهان را بيش از پيش از مردم و اراده ی آزاد آنان بيمناک می سازد و بر دل های بسياری از آنان لرزه می افکند، اما چنين واقعه هايی همچنين اخطاری است به همه ی آنها.
اين اخطار بدين معنی است که مردم گاه می توانند با بهره برداری از کمترين فرصتی پايه های خودکامگی آنان را متزلزل کنند و حتی کل نظامی را که بر آن يله داده اند از ميان بردارند.
۱۴ فروردين ۱٣۹۱ - ۲ آوريل ۲۰۱۲
منبع: دویچه وله- با گسترش سایه جنگ میان ایران و اسرائيل حرکتهای ضدجنگ در دو کشور شکل میگیرند. یک هفته است که کمپین "ایرانیان اسرائيلیها را دوست دارند" در فیس بوک بوجود آمده است. مصاحبهای با مجید، مبتکر این کمپین.
رونی ادری و همسرش، میشل تامیر، یک زوج اسرائيلی هستند که کمپینی اینترنتی علیه جنگ را در روز ۱۹ مارس در فیسبوک راه انداختند. هدف از این کمپین ابراز محبت و دوستی نسبت به مشهروندان ایرانی و مخالفت با جنگ احتمالی اسرائيل علیه ایران عنوان شده است. در عرض یک هفته بیش از ۴۱ هزار نفر در فیسبوک به این کمپین پیوستهاند.
یک روز پس از آغاز کمپین ضد جنگ توسط زوج اسرائيلی، یک زوج ایرانی در فیسبوک هم صفحهای را با نام "مردم اسرائيل! ایرانیها شما را دوست دارند" ساختند. این صفحه فیسبوکی نیز نشانگر تلاش برای نشان دادن نقاط مشترک انسانی میان شهروندان اسرائيلی و ایرانی است. شمار شرکتکنندگان در این کمپین نیز تا کنون بیش از ۱۰ هزار نفر شده است.
مجید که در کنار همسرش این کمپین را به راه انداخته، هدف مشترک دو زوج اسرائيلی و ایرانی را برای روزنامه آمریکایی "نیویورکر" بدینگونه بیان کرده است: «در حالی که رهبران سیاسی تهدید به جنگ میکنند و میخواهند کشور ما را بمباران کنند، ما شهروندان ایران و اسرائيل پیشتر یکدیگر را با عشق و صلح بمباران میکنیم.»
مجید در گفتوگو با دویچه وله از انگیزه و هدف خود برای ایجاد این کمپین میگوید.
مجید، مبتکر کمپین ضدجنگ ایران و اسرائيل در فیس بوک
دویچه وله: اکنون یک هفته است که دو کمپین ضد جنگ ایران و اسرائیل به فاصلهی ۴۸ ساعت از هم در فیس بوک بهوجود آمده است. یک طرف یک زوج اسرائیلی مبتکر بوده و طرف دیگر یک زوج ایرانی، شما و همسرتان. این ابتکار چگونه شکل گرفته است؟
مجید: این ابتکار بسیار ساده بوده است. یعنی من احساس میکنم که یک نگرانی بسیار عمیقی بین مردم ایران و مردم اسرائیل وجود دارد که آن هم نسبت به جنگ است؛ جنگی که ما همیشه دیدهایم غیر از خونریزی نتیجه دیگری نداشته است. طبق آنچه آقای رونی ادری [شهروند اسرائیلی مبتکر صفحه فیسبوکی "ایرانیان ما شما را دوست داریم"] گفتهاند، ایشان همواره از جنگ میترسیدهاند. من هم مثل هر ایرانی دیگری همیشه خیلی ساده اخبار را دنبال میکردم، مخصوصاً این اواخر که بوی جنگ و خشونت میآمد بیشتر اخبار را دنبال میکردم. به محض این که دیدم این ابتکار را یک معلم بسادگی بهوجود آورده و دیدم که عمل ایشان نیاز به یک عکسالعمل دارد تا نشان داده شود که ما هم خواستار صلحهستیم، فوری این کار را انجام دادم و همین طور که میبینید نظریهمان اشتباه نبود و کار ما با استقبال بسیار زیادی روبهرو شد.
لطفا برای کسانی که هنوز با این صفحهی فیس بوکی آشنایی ندارند توضیحی بدهید که چه کار کردهاید؟
آقای رونی از اسرائیل یک پیج را باز کردهاند به نام «Israel Loves Iran». در نقطهی مقابل برای این که پراکندگی سخنی و ذهنی وجود نداشته باشد، من هم نام پیج خود را «Iran Loves Israel» گذاشتم. شعار ایشان این است که "ما ایرانیها را دوست داریم". ولی شعاری که من گذاشتم این است که "ای اسرائیلیها ما از شما متنفر نیستیم". همان طور که انتظار میرود بخاطر اینکه ما سالها مثلاً پرچمشان را لگد کردیم یا به هر دلیل دیگری، در جهان یا در ذهن خود اسرائیلیها این گمان وجود دارد که ما از آنها متنفریم. ولی در حقیقت من بهعنوان یک ایرانی که در بطن جامعهی ایران بهعنوان فردی معمولی زندگی میکردم، بههیچ عنوان هیچ نفرتی نداشتم. صحبت ما هم در این صفحهی فیس بوک تا جایی که الان انجام دادهایم و تا جایی که میخواهیم انجام دهیم، این است. بدون وابستگی به هیچ گونه حزبی، فارغ از هر گونه دین، مذهب، ملیت، رنگ و نژاد و بدون هیچ توهینی به هیچ کدام از اعضا، دیدگاه ما صلح و دوستی است. یعنی به همین راحتی؛ ما جنگ را دوست نداریم. حالا این جنگ میخواهد از طرف دولتمردان اسرائیل باشد، از طرف ما مردم مردود است. اگر بخواهد از طرف دولتمردان ایران هم باشد، از طرف ما مردم مردود است و بههیچوجه حمایت نمیشود.
آقای رونی که شما اسم میبرید و همسرشان این صفحهی فیس بوک را ایجاد کردهاند. آیا شما پیش از این باهم آشنایی داشتید یا بعد از این اکسیون باهم آشنا شدید؟
در حقیقت من تا بهحال با هیچ اسرائیلیای نه تلفنی صحبت کرده بودم، نه رابطهای داشتم و نه حتی توانسته بودم یک اسرائیلی را ببینم. فقط بعد از اینکه موضوع این صفحهی فیس بوک پیش آمد، فرصت این را داشتم که در مواردی با بعضی از اسرائیلیها تماس داشته باشم، آن هم به صورتی که فقط پشت فیس بوک پیامهای همدیگر را جواب دهیم. به همین دلیل من نه تنها با ایشان آشنایی نداشتم، بلکه حتی با یک اسرائیلی و صحبتاش و فرهنگش و چهرهاش آشنایی ندارم و نداشتهام.
و الان برایتان چه گونه است که از طریق این کمپینها توانستهاید با چند نفر از مردم اسرائیل آشنا شوید؟
من همیشه بر این نظر بودهام که چرا باید بهعنوان یک شهروند ایرانی دشمن یک شهروند اسرائیلی باشم، چرا باید فکر کنم که او باید کشته یا محو شود. میدانستم که آنها نباید آدمهای بدی باشند. ولی فکر هم نمیکردم که اینها تا این حد آدمهایی باشند که واقعاً دنبال صلح باشند و نفرتی از جایی نداشته باشند. اصلاً انسانهای متمدن و بافرهنگی هستند که با آن چیزی که در جامعهی اطراف ما - من صحبت از ایران نمیکنم - آن چیزی که شاید در کشورهای اطراف انجام میشود، در تناقض است.
چند دقیقه قبل از آغاز مصاحبه با شما دو صفحهی فیسبوکی را که از آن صحبت میکنیم چک کردم. دیدم که ۴۰۵۸۰ نفر عضو صفحهای هستند که میگوید "اسرائیلیها ایرانیها را دوست دارند". اعضای صفحهای که شما درست کردهاید، یعنی "ایرانیها اسرائیلیها را دوست دارند"، ۱۰۳۰۰ نفر است. شما این تفاوت را چگونه میتوانید توضیح دهید؟
باید بگویم که من ۴۸ ساعت بعد از این که طرف مقابل اسرائیلیمان جناب آقای رونی این کار را انجام داد، این صفحه را باز کردم. ما از نظر تعداد دنبال بازکردن مغازه یا غیره نیستیم. ولی این کار برای ما از این نظر که جواب متقابلی داده باشیم، یعنی ایرانیها نشان دهند که صلح دوست هستند و طرف مقابل هم بداند، بسیار مهم بوده است. یک نکته هم که باید درنظر بگیریم این است که جمعیت اسرائیلیها حدود ۷ میلیون نفر است، در حالی که جمعیت کشور ما ۷۵ میلیون نفر است. به همین خاطر انتظار میرود [در این دو صفحه فیس بوکی] هر چقدر جمعیت آنها باشد، جمعیت ما ۱۰ برابر بیشتر باشد. ولی نیست و همان طور که میبینید ما حدود یک چهارم آنها هستیم. این به چند دلیل میتواند باشد: یکی حمایت گستردهی رسانهای است که از رونی صورت گرفته و بسیار کار خوبی بوده است. ولی متأسفانه حمایت گستردهی رسانهای از اینسو نشده است. برای مردم ایران باید اطلاعرسانی صورت بگیرد.
دلیل دوم این است که ما الان در تعطیلات نوروزی هستیم. من این را یک بار در بیانیهای نوشتم، گفتم که فکر نکنید اگر میزان ایرانیها کم است دلیلش این است که ایرانیها صلحدوست نیستند. ایرانیها به اندازه شما صلح را دوست دارند. این صفحه همزمان تقریباً با برگزار شدن عید نوروز تشکیل شد و همان طور که میدانیم تا روز ۱۳ فروردین بسیاری از مردم ما در مسافرت هستند.
دلیل سوم مسدود شدن اینترنت است. یعنی در ایران شما وقتی میخواهید به اینترنت دست پیدا کنید و وارد فیس بوک شوید، این کار به سختی صورت میگیرد. یعنی به راحتی جاهای دیگر نیست که شما هر آن در فیس بوک باشید و کارهای روزمرهتان را هم با فیس بوک و با آیپدتان انجام دهید. در ایران اما شما به سختی با فیلترشکنهای بسیار سخت وارد فیس بوک میشوید و این مورد را پیدا میکنید. مشکل را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: دلیل کم بودن تعداد ایرانیان عدم اطلاعرسانی به مردم بزرگ و صلح دوست ایران است و دیگر هیچ.
آیا این چند روز با مشکلاتی هم مواجه بودید؟
فقط دو بار صفحه از نظر اینترنتی از دست من خارج شد. پشتوانهای نداریم. یعنی نمیخواهیم هم پشتوانهی حزبی داشته باشیم. فقط دوست داشتیم پشتوانهی خیرخواهانهای از طرف افراد وجود داشته باشد که از لحاظ سایبری به ما کمک کنند. کسی که توانست به ما کمک کند یکی از دوستان دانشآموخته در مهندسی کامپیوتر بود که با پیشنهاد ایشان ما با مرکز yahoo help center تماس گرفتیم و از آنجا مجدداً صفحه را باز کردند. مشکلات دیگری هم بوده مثل همه جای دیگر، آقای رونی هم این مشکل را داشته که یکسری آدمهای افراطی وارد میشوند، تهدیدهایی میکنند، فحشهایی علیه همدیگر مینویسند که آنها هم تعدادشان بسیار قلیل است. خیلی از دوستان خواستند که من اینها را بلوک کنم که گفتم من اینها را بلوک نمیکنم. اینجا آزادیست، شما اگر میخواهید با دوستیتان بلوکشان کنید.
پریشب یک تظاهرات علیه جنگ ایران و اسراییل در تل آویو بود. رسانهها خبر دادند که حدود هزار نفر در این تظاهرات شرکت کرده بودند که شعارهایی از این دو صفحهی فیس بوکی را در آن مطرح کرده بودند، ولی بیشتر هم از جریانات چپ بودند. میتوانید برای ما توضیح دهید چرا کسانی که از جریانهای دیگر فکری هستند در این تظاهرات کمتر دیده شدهاند، با توجه به این که حدود ۴۰ هزار نفر این صفحهی فیس بوکی متعلق به طرف اسرائیلی را لایک زدهاند؟
اولین نکتهای که اینجا باید بگویم این است که آن ۴۰ هزار نفری که صفحهی آقای رونی را لایک زدهاند، همهشان اسرائیلی نیستند. تعداد بسیاری از آنان از دوستان ایرانی صلحدوست ما هستند. نکته دوم این است که تا آنجا که من اطلاع دارم و امیدوارم در آینده هم این طور باشد ارتباطی بین این جنبش صلح مردم و جناح چپ نیست و هیچ گونه اطلاعرسانیای در این مورد نبوده که آقای رونی برنامهای برای این تظاهرات داشته است.
من احساس میکنم که جناح چپ اسرائیل دارد استفادههایی از این جنبش صلح بسیار ساده انجام میدهد و میخواهد به وسیلهی این استفاده بر حریفاش غلبه کند؛ یک نوع سوء استفاده. این سوء استفادهای که میگویم شاید استفادهی خوبی باشد. یعنی هر چیزی که کمک کند جنگ نشود بسیار خوب است. ولی از لحاظ داخلی یک سوء استفاده است که جناح چپ دارد از این جنبش ساده آقای رونی میکند. جنبشی که نه هزینهای داشته و نه دروغی و نه مشکلی برای کسی پیش آورده است. صحبت ما این است که وقتی ما فارغ از هر گونه دین و مذهب و ملیت و نژاد و گروه هستیم، نمیتوانیم بههیچ وجه از هیچ گروهی دفاع کنیم. کار ما یک کار بسیار ساده مردمیست.
کیواندخت قهاری
تحریریه: مصطفی ملکان
اسما اسد بیشتر زندگی خود را در غرب لندن سپری کرده است
منبع: بی بی سی- وزیران امور خارجه کشورهای عضو اتحادیه اروپا تحریمهایی را علیه اسما اسد، همسر بشار اسد، رئیس جمهوری سوریه، تصویب کردهاند.
طبق این تحریمها، سفر خانم اسد به کشورهای عضو اتحادیه ممنوع شده است هر چند خانم اسد دارای تابعیت بریتانیایی است و اداره مهاجرت بریتانیا گفته است که نمی تواند مانع از ورود او به این کشور شود.
ممنوعیت سفر به کشورهای عضو اتحادیه اروپا شامل برخی دیگر از اعضای خانواده آقای اسد هم شده است
طبق این قطعنامه، نام خانم اسد به فهرست افرادی هم که اموالشان توقیف میشود، اضافه شده است.
مخالفان حکومت سوریه، دولت را به کشتار هزاران شهروند معترض این کشور در جریان ناآرامیهایی که از سال پیش شروع شده، متهم میکنند.
طی هفتههای اخیر، دولت سوریه به اقداماتش برای سرکوب معترضان از جمله عملیات نظامی در شهرهای حمص و حماة شدت بخشیده اما تاکنون موفق به پایان دادن به حرکت اعتراضی مخالفان نشده است.
گروههای حقوق بشری و منابع خبری وابسته به مخالفان هر روز از کشته شدن دهها نفر در جریان تظاهرات ضد دولتی خبر میدهند.
آقای اسد وعده اصلاحات سیاسی در این کشور را داده اما ناظران و مخالفان طرح و برنامههای آقای اسد را سطحی و بدون محتوا دانسته و نسبت به نیات وافعی او ابراز تردید کردهاند.
کریس موریس، خبرنگار بی بی سی در بروکسل، مقر اتحادیه اروپا میگوید برای سالیان مدید این تصور وجود داشت که تربیت غربی خانم اسد میتواند عاملی برای ترغیب شوهر او به اصلاحات در سوریه باشد.
اسما اسد ۳۶ سال دارد اما بیشتر زندگی خود را در غرب لندن سپری کرده و در حال حاضر نیز گفته میشود نقش چندانی در اداره حکومت سوریه ندارد.
او در ماه فوریه به روزنامه تایمز لندن نامهای نوشت و در آن توضیح داد که چرا بشار اسد، همسرش، بهترین فرد برای اداره و رهبری سوریه است.
در تحریمهای جدید اتحادیه اروپا علیه سوریه، نام برخی دیگر از اعضای خانواده آقای اسد به فهرست افراد تحت تحریم افزوده شده است.
پیش از این، اتحادیه اروپا تحریمهای سفت و سختی علیه سوریه وضع کرده بود. ممنوعیت فروش سلاح به سوریه و خرید نفت از این کشور از جمله این تحریمهاست.
هفته پیش، فعالان مخالف دولت سوریه متن نزدیک به سه هزار نامه الکترونیکی را منتشر کردند که مدعی بودند از شناسه کاربری شخصی بشار اسد و همسرش به دست آوردهاند.
اصالت این نامهها به طور مستقل تائید نشده است. در این نامهها اشاره شده که خانم اسد به رغم ناآرامیها، به خرید آنلاین کالاهای تجملی مشغول بوده است.
سازمان ملل میگوید حداقل ۸ هزار نفر در ناآرامیهای سوریه کشته شدهاند.
در مقابل، بشار اسد و طرفدارانش میگویند گروههای مسلح تروریستی مسئول این خشونتها هستند و صدها نفر از نیروهای امنیتی این کشور در جریان این ناآرامیها کشته شدهاند.




