هشتاد ضربه شلاق به اتهام «نوشیدن مشروب»

عکس مربوط به اجرای مجازات شلاق در ایران است

حسین شنبه‌زاده از کاربران فعال در توییتر است. او پیش‌تر به صورت ناشناس و با اسم «اسب شاخدار ویراستار» فعالیت می‌کرد که توسط نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی شناسایی و با اتهامات امنیتی بازداشت شد و مدتی نیز در زندان انفرادی محبوس بود. شنبه‌زاده پس از بازگشت به فضای مجازی، به جریان بازداشت و بخشی از روزهای دردناکی که بر او و خانواده‌اش رفت پرداخت.

اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۰ او در مجموعه توییتی ماجرای تلخ و دردناک هشتاد ضربه شلاقی که به اتهام «نوشیدن مشروبات الکلی» تحمل کرد را روایت کرد.

نوشیدن و نگهداری نوشیدنی‌های الکلی مطابق قوانین جمهوری اسلامی جرم است و مجازات سنگینی به دنبال دارد. طبق ماده ۲۶۵ قانون مجازات اسلامی، «حد مصرف مسکر [نوشیدنی‌های الکلی] هشتاد ضربه شلاق است». گفتنی است از نظر جمهوری اسلامی، تکرار این عمل مجازات سنگین‌تری در پی خواهد داشت. مطابق ماده ۱۷۹ فصل سوم قانون سابق مجازات اسلامی «هر گاه کسی چند بار شرب مسکر بنماید و بعد از هر بار حد بر او جاری شود در مرتبه سوم کشته می‌شود». اگرچه این قانون وحشیانه در سال ۱۳۹۲ به این صورت تغییر یافت: «هر گاه کسی سه بار مرتکب یک نوع جرم موجب حد شود و هر بار حد آن جرم بر او جاری گردد، حد وی در مرتبه چهارم اعدام است.» مطابق با همین ماده غیرانسانی قانون جمهوری اسلامی بود که در تیرماه ۱۳۹۹ یک شهروند در مشهد به اتهام «نوشیدن مشروبات الکلی» اعدام شد.

در ادامه روایت حسین شنبه‌زاده را می‌خوانیم:

یادش به‌ خیر... سال ۹۱، بعد از این‌که منو لخت وایسوندن و طوري با شلاق (ظاهراً ساخته شده از ساچمهٔ فلزی، با روکش پارچه‌ای) هشتاد ضربه بهم زدن که از شدت درد صدای غاز درمی‌آوردم، با همون کمرِ جیگر زلیخا شده نشستیم تو تاکسی که بریم دادسرا و کارای اداریش رو انجام بدیم! :)))) . یعنی جلاد «صورتجلسه» کنه که این بابا شلاقشو به سلامتی و دل خوش خورده و دیگه دست از سرِ در حال کچلیش بردارید. این «کارای اداریِ» شلاق و این‌طور مجازاتا، از گروتسک‌ترین بخشاشه. همین نیم ساعت پیش طوري زده‌نت که یا قدوس کشیدی (فکر کنید آدم با هر ضربه بگه یااااا قددددوووووسسسس).

بعدش باید امضا بزنی و انگشت کنی، یا حالا هر فعلي که دارن، که من شلاقمو خوردم. لطفاً مرا ول کنید. تشکر از شما پاسداران حریم الهی. تشریفات اداری قبلش که دیگه محشر بود. باید یه کاغذ امضا می‌کردم که شلاق برای جسمم ضرر نداره! :)))) . پیشنهاد دوستان: احمقِ خر! امضا نمی‌کردی. پاسخ: احسنت! پیش از شما به ذهن هیچ‌کس نرسیده بود. «ضرر» یعنی مثلاً شلاق باعث نمی‌شه بری تو کما یا بمیری. مثلاً چه می‌دونم، شاید برای مبتلاهای به بیماریای خاص. اگه من می‌گفتم شلاق برام ضرر داره، می‌رفتم بازداشت، بعدش پزشکی قانونی، بعدش مشخص می‌شد شلاق تازه برای سلامتیم مفیده، همون‌طور که تحقیقات یه پزشک ژاپنی نشون داده؛ بعدش یارو که دیده بود معطلش کرده‌م و بیچاره زابه‌راه شده، این بار قشنگ طوري می‌زد که خون شتک بزنه. چیز دندون‌گیري ازم باقی نمی‌ذاشت.
و اما «یارو». احتمالاً فکر می‌کنید جلاد، شلاق‌زن، دژخیم، قیافه‌ش مثل این اراذل و اوباش بود. خیر.

یه پیرمرد کاملاً «ظاهرالصلاح». با حدود شصت سال سن، با محاسن و مقابحِ تقریباً سفید، عادی‌ترین و صالح‌ترین قیافه‌اي که ممکنه تو جامعه، تو کوچه، دم سبزی‌فروشی، و خصوصاً تو اداره و مسجد ببینید. از اینا که بهش می‌خورد «معتمد محل» باشه، با یه دستگاه پژو آر دی اسقاطی مثلاً. از اون عجیب‌تر و مهیب‌تر و مخوف‌تر: جز در لحظات شلاق زدن، و حتی در لحظات شلاق زدن، که مثل خر می‌زد، «مشفق» بود. مثل «پسرش» با آدم رفتار می‌کرد. سندروم استکهلم ندارم واقعاً. اخلاقشو شرح می‌دم. رفتارشو. و البته شغل شریفش: نون از طریق جلادی می‌خورد. احسنت حاج‌آقا. خوش و حلالت.
رفتیم دفتر یه آخوند برای تأیید نهایی حکم. بی‌حوصله امضایي زد و گفت برید بزنیدش. حتی نگاهمم نکرد. برام مهم بود که لااقل مثل انسان باهام برخورد کنن! برای کسي که قرار بود شلاق بخوره، و خورد، چقدر اهمیت داره یه آخوند دست‌کم بهش توجه کنه؟ نمی‌دونم. اما جلاد مثل انسان باهام برخورد کرد. البته یه کم زیادی.
نمی‌دونستم خودش شلاق‌زنه. ابداً، ابداً بهش نمی‌خورد. انتظار داشتم یه یاروی گولاخ مثل مهدی گاوزن باشه. جلادِ من یه گرم‌کن احمدی‌نژادی به رنگ خاکی و یه شلوار مشکی ساده داشت. نه خبري از ریش مفصل بود نه جای مُهر. ته‌ریش، عینک... این‌قدرعادی بود که انگار وجود نداشت.
قبلش، در حال انتظار برای امضای حاج‌آقا برای شلاق خوردنم، یه صحنهٔ عجیب دیدم. یه پسرکِ ظاهراً نوجوون، بسیار بسیار ژولیده و فقیر، اونم نوبت گرفته بود برای امضای شلاق! گفتم تو هم عرق خوردی؟ گفت نه بابا مواد باهام بوده. سی تا «برام نوشته‌ن». نسخه؟! گفتم تعزیریه؟ نفهمید.
گفتم نمی‌شد بخریش؟ از لحن بی‌خیالش وحشت کردم. گفت چرا؛ ولی سی تا شلاقه، می‌خوریم دیگه. پول ندارم بدم که. یعنی به جرم بی‌پولی قرار بود بچه رو چطور بزنن؟ مثل من؟ همون سی تا هم سرویسش می‌کرد که. یه دونه‌شم منو ..یید و نفهمیدم چطور زنده موندم از شدت درد. بدن آدم چقدر تاب درد داره!

حاج‌آقا که امضا رو صادر فرمود با این‌یکی حاج‌آقا پیاده راهی کلانتری‌ای شدیم (تو خیابون ساحلی قم، تو بازداشتگاهش) که قرار بود حکم اسلام روم اجرا بشه. اونجا و با حرفاش به این نتیجهٔ دهشت‌آور رسیدم که شلاق‌زن همین آقاست. دور از جونِ پاکِ بابام، می‌تونست از نظر ظاهر، جای بابام باشه.
چقدر «عادی» بود! چقدر عادی بودنِ افرادِ وحشتناک، وحشتناکه! از عادی گذشته، اصلاً مشفق و پدرانه بود! با تأسف گفت تحصیلاتت چیه جوون؟ گفتم فوق‌لیسانس می‌خونم. نچ‌نچ کرد. سر تکون داد. گفت بالای دیپلم نزده‌م تو سالای «خدمتم». عجب. پس تحصیلات رو می‌پرسید و اگه طرف بی‌سواد بود .ون لقش. به‌قدر کافی تحقیرم نکردید؟ بسه سرکار.

یه لحظه «شفقت(!)» تو چهره‌ش دیدم. هیچ انتظار نداشت محکوم به شلاق، اونم تو اون حال، از پدرِ پدرجدِّ خودشم شیواتر حرف بزنه. سربازش دلش سوخت و کشیدش عقب، افسره هم دیگه حوله رو نذاشت دهنم. اشک از چشمم و مف از دماغم جاری بود. هنوز شلاق‌نخورده.
بزرگ‌ترین آرزوی عمرم این بود که یواش بزنه. یواش نزد. بقیه‌شو به‌زودی هوا می‌کنم؛ اگه کسي حوصله‌ش بکشه این‌قدر شرح درد بخونه البته. شرمنده. عملاً برای خودم نوشتمش. برای خالی شدن. هر چند وقت یه بار این قضیه رو می‌نویسم که سبُک شم. اگه ناراحتتون کرد، یا تکراری بود ببخشید.
فکر می‌کردم شلاق از چرمي چیزي باشه. چه تشخیص وحشتناکي بود وقتي با ضربهٔ اول، سنگینی فلز رو تشخیص دادم. پاهام شل شد از شدت درد. اما نتونستم بیفتم. دستام بسته بود. انگار یهو هرچی درد تو زندگیم کشیده‌م مثل صاعقه فرود اومد روی جای شلاق‌. قسم می‌خوردم که با ضربهٔ بعدی، از هوش می‌رم.

ضربهٔ بعدی بدون مجال نفس فرود اومد. بدون ثانیه‌اي وقفه. شما وقتي انگشت کوچیکه‌تون می‌گیره به مبل، با اون یه پاتون که درد نداره، مسافتي رو لِی‌لِی می‌رید که دردتون ساکت شه. درد آدم رو به حرکت وا می‌داره، به دویدن حتی. آتیش‌گرفته‌ها چرا می‌دون؟ نکته همین بود: از شدت درد هر ضربه می‌تونستم دویست سیصد متر یک‌نفس بدوَم. اما کجا؟ چطور؟ فقط تو همون مجالي که دستبند می‌ذاشت، به خودم می‌پیچیدم. و داد می‌زدم. داد می‌زدما! تا سه روز بعدش صدام مثل خروس شده بود. باز نکتهٔ عجیب: یارو می‌شمرد و تسلی می‌داد!

می‌گفت: یک، دو، سه... مثلاً تا ده، بعدش می‌گفت دیدی چه زود ته تاش تموم شد؟ طاقت بیار! به چهل که رسید گفت نصفش تموم شد جَوون، طاقت بیار! عن‌آقا مگه آمپوله؟ یواش‌تر می‌زدی اون افسر و سرباز ناظر می‌کشتنت؟ و خیر. «قرآن زیر بغل» در کار نیست. یه کیف بیشتر نداشت. یه کیف دستی ساده.

اگه تو خیابون می‌دیدیدش می‌گفتید پر از اسناد و نامه‌های اداره‌ست. تو کیفش فقط و فقط یه چیز بود. شخصاً نگاه کردم: شلاق. فقط شلاق. چقدر سنگین بود این شلاق. تنم رو با هشتاد ضربه نقاشی کرد. به کونم و پایین کمرم نزد، چون ظاهراً برای جسم «ضرر داره». و تموم شد.

هه! چقدر راحت نوشتم تموم شد. اما چی‌کار می‌کردم؟ تک‌تک ضربات رو وصف می‌کردم؟ رفتم بیرون. رفیقم با تلخ‌ترین لبخند منتظرم بود. باورتون بشه یا نه، درد جسمم دیگه به .خممم نبود. اولین جمله‌م بهش این بود: تحقیرم کردن محسن. تحقیرم کردن. و هر دو گریه کردیم. بغلم کرد و پشتم آتیش گرفت.
سوار شدیم بریم دادسرا برای «کارای اداری». با همون جلاد، سه نفری نشستیم عقب ماشین. یارو متأسف و ناراحت بود و «بزرگوارانه» رفتار می‌کرد. خیلي موقعیت عجیبي بود. خیلي. راننده چه می‌دونست جلاد و قربانی رو سوار کرده؟ دلم می‌خواست بگم. داد بزنم. نمی‌شد. دلم می‌خواست بگم حاجی، یعنی هر روز میای «اداره»، این‌طور ملت رو سرویس می‌کنی، ته برج دو سه تومن می‌بری خونه، باهاش زندگی می‌کنی؟! اون نون و گوشت و پیازي که حاصل این شغله از گلوت پایین می‌ره؟ می‌ره. خوبم می‌ره. پرسیدن نداشت. و عجیب‌ترین اتفاق: رفیقم خواست کرایه‌شو حساب کنه! :)))))
رفتار همراه با تأسف و شرمش رو دیده بود، و این‌که من هنوز زنده‌م. نتیجه گرفته بود مراعاتمو کرده. آشنای نزدیک خودش شلاق خورده بود و دو هفته بیمارستان بود. می‌گفت می‌تونست خیلي بدتر بزنه؛ و باورش برای من سخت بود. یارو نذاشت. سندروم استکهلم دیگه از این شدیدتر؟!

تنِ لشمو کشوندم خونه، از کمرم یه سری عکس گرفتم گذاشتم فیسبوک (هنوز باید باشه، گمونم تو اکانت قبلی‌مم گذاشته بودم)، مامانم یکي دو ساعت به حالم گریه کرد ولی کمرمو نشونش ندادم و الکی گفتم درد نداشت. فرداش وقتي خواب بودم اومد پیرهنمو زد بالا و دید. بیدار شدم. کلي گریه کرد. و البته قضیه رو به مسخرگی گذروندم و می‌گذرونم. وقتي برگشتم به خوابگاه، برای رفقا ادای سینه‌زنی درآوردم و خوندم: انا مشلوووووق حسین... . هه. مسخرگی.

این بود شرح شلاق خوردن من، که .خمی‌.خمی ۹ سال ازش گذشت، ولی جای زخمش روی روانم خوب نشد که نشد. بازم ببخشید اگه آزارتون داد.

 

در اَپ توانا ببینید!

 

Twitter

کاش وکلای زیادی مثل #فرزانه_زیلایی داشتیم که از حقوق فعالان مدنی و کارگران بی هیچ چشم‌داشتی دفاع می‌کند. بسیاری ا… https://t.co/BGnNJg6uu3
Tavaana (56 minutes ago)
جمهوری اسلامی برای به سکوت واداشتن روزنامه‌نگاران و فعالان مدنی، برایشان پرونده‌سازی کرده و حکم‌های حبس صادر می‌کند… https://t.co/yOQH5eumSi
Tavaana (1 hour ago)
وجود داشت که حتی در مقیاس شکنجه‌های دهه۶۰ نیز شکنجه‌هایی بسیارسخت محسوب می‌شد.تجاوز به زندانیان زن،ضرب حتی‌الموت،یع… https://t.co/TD1KV96way
Tavaana (1 hour ago)
درباره شکنجه‌گاه #دزفول چه می‌دانید؟ زندان یونسکو در دزفول به روایت شاهدان زنده و تحلیلگران، از جمله زندان های «دهش… https://t.co/F9PGrkZ7rr
Tavaana (1 hour ago)
داود رحمانی، رییس زندان قزل‌حصار کرج در اوایل دهه ۶۰ و مخترع شکنجه های وحشتناک درگذشت. او به محبوس کردن چندماهه زند… https://t.co/Funqn2xR42
Tavaana (1 hour ago)
"من این رو امروز در فضای مجازی دیدم.روی دیوار نوشته«غلط کردیم گفتیم مرگ بر شاه»‌ ‌هرروز فقیرتر و ضعیف‌تر و البته در… https://t.co/4II8DKmyUy
Tavaana (2 hours ago)
گزارش «‌پایش فقر» که از سوی معاونت رفاه‌اجتماعی در وزارت تعاون، ‌کار و رفاه دولت ابراهیم رئیسی منتشر شده، می‌گوید ا… https://t.co/XC1yNAI5u1
Tavaana (2 hours ago)
وال استریت ژورنال نوشت که بر خلاف فتوای علی خامنه‌ای، جمهوری اسلامی به محض اینکه بتواند، سلاح‌هسته‌ای خواهد ساخت و… https://t.co/lnZGh83AZj
Tavaana (12 hours ago)