یادداشتی از رها سلیمی
یکی از پرسشهایی که شاید در سالهای اخیر ایرانیان مدام از خودشان پرسیدهاند این است: چگونه میتوانیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم؟
این سوال بهویژه از این جهت اهمیت دارد که جنبشهای بیست سال اخیر ایران مدام با شکست مواجه شدهاند و نتوانستهاند به هدف اصلیشان برسند.
به نظر میرسد که برای جستوجوی پاسخ یکی از روشها، مطالعه تجربه جهانی گذارها و جنبشهای اجتماعی و انقلابهای جهانی باشد. پرواضح است، اگرچه مطالعه تجارب کشورهای دیگر کمککننده است ولی نمیتواند لزوما کشف یک راهحل باشد؛ زیرا هر کشوری تاریخ، جغرافیا، ساختار سیاسی و اجتماعی و فرهنگی خاص خودش را دارد و نمیتوان این تجربهها را بدون درنظرگرفتن تفاوتهای ساختاری تعمیم داد و یک نسخه را برای همه کشورها نوشت. بنابراین میتوان گفت به تعداد کشورها راهحلهای متفاوت وجود دارد.
با درنظرداشتن چنین نکته پراهمیتی، باز میتوان به طور کلی از تجارب جهانی درسهای زیادی آموخت. یکی از این درسهای پرتکرار این است که اصولا هر گذار موفقیتآمیزی متکی بر چهار چرخدنده اساسی است که هر یک باعث حرکت چرخدنده بعدی میشود و علاوه بر آن اثر برآیندی بر مجموع قبل از خودش دارد و باعث روند تصاعدی حرکتهای بعد از خودش میشود. این چهار چرخدنده عبارتند از: ۱- مشارکت و سازماندهی مردمی، ۲- آلترناتیوسازی، ۳- شکاف در حاکمیت، ۴- قطع حمایت دولت خارجی حامی دیکتاتور و سقوط دیکتاتور. این چهار چرخدنده محور اساسی هر جنبشی است. با این حال، هر کدام از اینها تحت تاثیر مولفههای دیگری هم میتوانند قرار بگیرند.
در ایران جنبشهای بزرگی روی دادهاند که از نظر بزرگی، تعداد نفرات و گستردگی، هر کدام در تداوم جنبشهای پیش از خودشان بودهاند و توانستهاند علیرغم سرکوب، کشتار و به زندان انداختن مخالفان هر بار بزرگتر و وسیعتر از قبل ادامه یابند اما چرا با وجود گستردگی وسیع آن نتوانستهاند در رسیدن به هدف موفق باشند؟
اگر بخواهیم از تجربه دیگر جنبشها استفاده کنیم میتوان گفت که یکی از دلایل مهم این است که اپوزسیون باید بتواند در بزنگاههای سیاسی واکنش مناسب و فوری نشان دهد.
سلسله حوادث و واکنشهای اپوزسیون ایران در جنبشهای اخیر از جمله جنبش سبز، اعتراضات دی ماه ۹۶، اعتراضات آبان ۹۸، جنبش مهسا، اعتراضات دی ماه ۱۴۰۵ نشان داد که اپوزسیون نمیتواند از این بزنگاههای سیاسی و فرصتهای کمیاب تاریخی بهرهبرداری کند؛ زیرا آنها بهشدت نامنسجم هستند و با یکدیگر اختلافات زیادی دارند و توان بهرهبرداری و استفاده از فرصتهای تاریخی را ندارند. در نتیجه، نمیتوانند آلترناتیو سازی کنند. در این مقاله قصد دارم تنها به چرخدنده دوم بپردازم.
بهراستی، اگر بخواهیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم چگونه میتوانیم بدون نهاد رهبری موفق شویم؟! میتوان نتیجه گرفت اولین بحران اپوزسیون ایران «بحران نهاد رهبری» است؛ نهادی که بتواند رهبری اپوزسیون را برعهده بگیرد، اعتراضات را ساماندهی کند و مخالفان را منسجم کند.
چرا اپوزسیون فاقد چنین نهادی است؟ همانطور که گفته شد اپوزسیون از اختلاف رنج میبرد و این اختلافها مانع اساسی ائتلاف هستند. اما آیا اختلاف در هیچ اپوزسیونی وجود نداشته است؟ تجربه کشورهای لهستان، شیلی و اسپانیا نشان داده است که در آنجا هم اختلافات میان اپوزسیون بسیار شدید بوده است پس چرا در ایران این اختلافات حلناشدنی است؟!
چند نمونه از اختلافات اپوزسیون در لهستان که بیشباهت به وضعیت ما نیست را در اینجا میتوان مطرح کرد: یکی از اختلافات اپوزسیون اختلاف بر سر تاکتیک مبارزه بود؛ برخی میگفتند اعتصاب کارگری موثرتر از خیابان است و عده ای دیگر مخالف بودند. یکی دیگر از اختلافات بر سر نقش کلیسا بود؛ کلیسای کاتولیک نقش بسیار مهمی در در جنبش داشت با این حال، برخی از اپوزسیون نگران آن بودند که اگر حکومت برود نفوذ سیاسی کلیسا بیشتر خواهد شد. یعنی اختلاف بر سر حکومت نبود، بلکه بر سر آینده سیاسی بود.
اساسا وجود اختلافات سیاسی در همه کشورها و در همه جنبشها تا حدودی امری طبیعی است و نباید منتهی به دشمنی، کینه و عداوت و برچسبزنی شود. اما در اپوزسیون ایران کوچکترین ناهمسویی به جای پاسخ مستدل به فحاشی و بهکارگیری الفاظ رکیک، زدن برچسب «تجزیهطلب»، «وطنفروش»، «فاشیست»، «چپول»، «نفوذی»، «استمرارطلب» و«وسطباز» منتهی میشود. معنای چنین رویدادی این است که پیش از بحران نهاد رهبری اپوزسیون با بحران عمیقتری روبهرو است؛ و آن بحران «بحران گفتوگو» است؛ یعنی آنها نمیتوانند با یکدیگر گفتوگو کنند و هر اختلاف نظری به دعوا تبدیل میشود.
وقتی به کسی برچسب فاشیست، چپول، تجزیهطلب و… زده میشود، دیگر ضرورتی برای بررسی استدلال او برایمان ایجاد نمیشود و فرد فورا از دایره گفتوگو خارج میشود؛ یعنی به جای اینکه اختلاف بر سر ایده باشد، خود شخص نامشروع میشود. اما چرا چنین اتفاقی میافتد؟ به نظر میرسد هر کس تحلیل خودش را مساوی حقیقت میداند. به عبارت دیگر، هر کس خودش را «انا الحق» میخواند و تحلیل خودش را با حقیقت یکی میداند و بر این باور است که به درجهای از ایمان رسیده است که هر موضع مخالف را غیرملی، خیانت، وطنفروشی و…. میداند.
همچنین اپوزسیون فاقد فرهنگ گفتوگو است؛ آنها یاد نگرفتهاند نقد و نظر مخالف دشمنی نیست؛ زیرا هر کس از زاویهای به مسئله نگاه میکند که دیگری شاید به آن توجهای نداشته باشد. در واقع، اشارهای کنیم به آن سخن مولانا که میگوید: حقیقت آینهای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست و هر کس تکهای از آن را برداشت، خودش را در آن دید و گفت؛ حقیقت نزد من است.
در اینجا به پارهای از اختلافات میان اپوزسیون اشاره میشود:
۱- برخی از پادشاهیخواهان کردها را متهم به تجزیهطلبی میکنند؛ آنها میگویند گروهای کرد به وجود یک ملت واحد ایرانی باور ندارد بلکه به مفهوم ملتها اعتقاد دارد و از فدرالیسم میخواهند به نفع تجزیهطلبی بهرهبرداری کنند. آنها باور دارند فدرالیسم در ایران منتهی به تجزیه ایران میشود.
۲- برخی از ملیگراها هم کردها را متهم به تجزیهطلبی میکنند و میگویند عدم اعتقاد به پرچم ایران و داشتن پرچم جداگانه و سابقه تاریخی مبارزات مسلحانه و تجزیهطلبانه در گذشته خود شاهدی بر این است که آنها در ادعاهایشان دروغ میگویند و نیت حقیقی خودشان را پشت عبارت «حق تعیین سرنوشت» پنهان کردهاند.
۳- کردها میگویند بدون فدرالیسم هیچ تضمینی برای تحقق حقوق قومیتها نیست. آنها میگویند تنها یک ساختار سیاسی غیرمتمرکز میتواند حقوق آنها را واقعا تضمین کند و ساختار حکومت متمرکز منجر به تضییع حقوق آنها شده است.
۴- جمهوریخواهان باور دارند پادشاهی مشروطه هیچ گاه در ایران به مشروطه واقعی تبدیل نشده است. آنها میگویند هیچ کدام از پادشاهان ایران تن به مشروطیت نداده است. بنابراین ساختار پادشاهی دوباره باعث شکلگیری یک دیکتاتوری مجدد میشود.
۵- اپوزسیون چپ اپوزسیون راست را فاشیست میداند و میگویند آنها با دشمن همکاری میکنند. آنها نهاد سلطنت را نهادی دیکتاتور، پدرسالار و زنستیز میدانند و حاضر نیستند حتی با سلطنتطلبان و پادشاهیخواهان یک جا بنشینند و گفتوگو کنند، چه برسد به ائتلاف. به باور آنها مداخله خارجی برای آینده ایران بسیار خطرناک است. آنها بارها از استعمار و خطر دخالت بیگانگان، مقاصد سیاسی آمریکا و اسراییل سخن گفتهاند.
۶- پادشاهیخواهان به چپها حمله میکنند و آنها را برای آینده ایران خطرناک میدانند؛ زیرا چپها را ادامهدهنده سیاست جمهوری اسلامی در حمایت از فلسطین و غربستیزی میدانند و بارها نسبت به خطر بهقدرترسیدن چپها و ویرانی اقتصاد ایران به دلیل مواضع ضدسرمایهداریشان هشدار دادهاند.
با نگاهی عمیقتر به نوع اختلافات اپوزسیون میتوان متوجه شد اگر هر اختلافی در اپوزسیون به برچسب تجزیهطلب، وطنفروش، خائن، فاشیست و یا سلطنتطلب منتهی میشود، این برچسبها دیگر صرفا برچسب نیستند بلکه اساسا توصیف یک وضعیتند. یعنی نمیتوان آن را صرفا به عدم فرهنگ گفتوگو و یا فقدان مهارت سیاسی لازم فرو کاست بلکه مسئله ریشه بنیادیتری دارد و آن اختلافاتی است که اساسا هر کدامشان ریشه در تجارب تلخ تاریخی و رنج گذشته و همچنین تجارب ناموفق جهانی دارد.
در اینجا به توصیف چند اختلاف میپردازم که هدف نگارنده از طرح آنها صرفا پرداختن به توصیف یک وضعیت است و نه قضاوت درباره درستی و یا نادرستی آن گزارهها: مثلا وقتی کردهای ایران خواهان فدرالیسم هستند به دلیل این است که در تجربه زیستهشان شاهد تضییع حقوقشان بودهاند که با تغییر حکومتها در ایران تغییری در وضعیت خودشان ایجاد نشده است. آنها بارها قربانی یکپارچهسازی سیاسی شدهاند. بنابراین، خواهان ساختاری هستند که تضمینکننده حقوقشان باشد. یا وقتی که بسیاری از پادشاهیخواهان به چپها حمله میکنند و همکاری با آنها را خطری برای فردای ایران میدانند برای این است که فکر میکنند در گذشته جریان چپ خطاهای زیادی داشته است. علاوه بر این، بیشتر تجربه حکومتهای با گرایش چپ با شکست مواجه شدهاند و نه تنها مشکل دیکتاتوری را حل نکردهاند، بلکه کشور را با بحرانهای بزرگ اقتصادی مواجه کردهاند؛ کره شمالی، چین در مقطعی از تاریخ، شوروی و حکومتهای چپ و کمونیستی در اقصی نقاط جهان همگی شاهدی بر این نگرانی است.
از طرف دیگر، زمانی که جمهوریخواهان از خطر همکاری با جریان پادشاهیخواه سخن میگویند در واقع از یک رنج چندینهزارساله تاریخی پرده بر میدارند؛ زیرا تجربه ۲۵۰۰ سال استبداد پادشاهان ایرانی از یک طرف و تجربه تلخ شکست انقلاب مشروطه نشان داده است آنها نگران هستند که همکاری با جریان پادشاهیخواه منجر به شکلگیری ساختار سلطنت به جای پادشاهی مشروطه شود. آنها به تجربه انقلاب ۵۷ رجوع میکنند و میگویند که همکاری جریان چپ دموکراسیخواه با جریان مذهبی سنتی که باعث وقوع انقلاب ۵۷ شد، در نهایت منتهی به دیکتاتوری مذهبی شد. آنها میگویند با توجه به ماهیت رادیکالیسم انقلابی چه تضمینی وجود دارد که این دوباره تکرار نشود.
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت این برچسبها هیچ یک توهین و افترا نیست بلکه اساسا توصیف احتمال وقوع یک وضعیت نگرانکننده واقعی در فردای ایران است. این دیگر یک خصومت شخصی و یا سوءتفاهم نیست که تنها با یک موعظه اخلاقی و یا افزایش ظرفیت گفتوگو برطرف شود و یا اینکه کسی نمیتواند بگوید نگرانی تو توهم است و نگرانی من واقعی است. پس یک لایه عمیقتر از «بحران گفتوگو» وجود دارد و آن «بحران اعتماد» است. یعنی هیچ جریانی به جریان دیگر اعتماد ندارد.
تا اینجا، مشخص میشود که هر بحرانی خود معلول یک بحران ریشه ایتر از خودش است: بحران نهاد رهبری، بحران گفتوگو، بحران اعتماد.
اگر مشکل بحران اعتماد به سایر بحرانهای قبلی اضافه شود، باز این پرسش باقی میماند: آیا با وجود بحران گفتوگو و بحران اعتماد امکان گفتوگو و همکاری میان اپوزسیون وجود دارد؟
اگرچه اختلاف میان اپوزسیون امری جدی، واقعی و ناشی از نگرانیهای عمیق تاریخی است با این حال، واقعیت سیاسی در دستهبندیهای سیاسی احزاب و گروههای سیاسی در سایر کشورهای جهان از جمله خود کشورهای دموکراتیک نشان داده است این اختلافات خیلی هم غیرعادی نیستند؛ یکی میتواند تحلیلش این باشد که فدرالیسم بهترین روش برای حفظ وحدت کشور در عین کثرت آن است و دیگری استنباطش این باشد که به طور حتم فدرالیسم مقدمه تجزیه ایران است و یا اینکه یکی تحلیلش این باشد که مداخله خارجی برای گذار بسیار خطرناک و با پیامدهای نامشخص است و دیگری آن را راه کمخطرتر و کمهزینهتر بداند؛ برای گذاری که در آن هزینه خیابان بسیار بالاست و امکان کنشورزی یا وجود ندارد یا نزدیک به صفر است و به عبارت دیگر، امید واقعی تقریبا وجود ندارد.
در چنین شرایطی، به نظر میرسد پرسش دقیق این نیست که چرا ما با حجم بزرگی از بیاعتمادی طرفین مواجه هستیم و یا چرا اپوزسیون اینهمه اختلاف دارد؛ بلکه پرسش درست این است در این حد از بیاعتمادی بحرانساز چگونه و با طراحی چه مکانیزمی میتوانیم بستر اعتماد را ایجاد کنیم؟
پرواضح است که اپوزسیون میخواهد وارد یک بازی پرریسک و خطرناک با نتایج نامشخص شود؛ زیرا در عین حال که با حکومت وحشی و خشن و دیکتاتور روبهروست و باید با او بجنگد باید با رقبا هم همکاری کند. این همکاری برای هر جریانی هم خوب است و هم بد؛ خوب است چون باعث اتحاد میشود، مشارکت را بیشتر میکند، جنبش اجتماعی را به حرکت میاندازد و یکی از مهمترین چرخدندههای گذار یعنی انسجام اپوزسیون و سپس حرکت به سمت «آلترناتیوسازی» را فراهم میکند، و بد است چون ممکن است در آینده خودش نردبان ترقی رقیب سیاسی شود و رقیب در حین گذار و یا پس از گذار عرصه را به نفع خودش مصادره کند. بهویژه که چنین تجربهای در حافظه تاریخی ایران وجود دارد. یعنی انقلاب ۵۷؛ زمانی که جریان سنتی مذهبی همه جریانات سیاسی را یک به یک حذف کرد و عرصه را به نفع خودش مصادره نمود و یک حکومت کاملا دیکتاتوری ایجاد کرد.
در چنین فضایی «مدیریت اختلاف» شاید کارآمدترین روش باشد؛ یعنی روشی را طراحی کنیم تا بتوانیم با کسی که ۹۰ درصد با او اختلاف داریم، بر سر ۱۰ درصد اشتراک گفت و گو و همکاری کنیم.
یکی از روشهای مدیریت اختلاف این است که قواعد بازی قبل از شروع بازی در اپوزسیون مشخص شود. طراحی این قواعد میتواند بر اساس حداقلی از اشتراکات صورت گیرد. در واقع، اولین گام این نیست که همه بر سر نظام پادشاهی، جمهوری و فدرالیسم توافق کنند، بلکه باید بر سر قواعد بازی توافق کنند: به طور مثال:
۱- هیچ گروهی نباید گروه سیاسی دیگر را حذف کند یا به دنبال حذف آن باشد؛ یعنی مخالف را حتی اگر ۹۰ درصد هم با او مخالفیم به رسمیت بشناسیم و برای او حق حیات سیاسی قائل شویم. (این نخستین پیش نیاز حرکت به سوی دموکراسیسازی است؛ یعنی تغییر را باید نخست از خودمان شروع کنیم و نه از حکومت)
۲- بدون شواهد کافی اتهامهای بزرگ مورد توجه قرار نگیرد.
۳- سازوکارهایی برای شفافیتسازی تا آنجا که ممکن است ایجاد شود.
۴- از روشهای دموکراتیک برای ادامه مسیر استفاده شود.
۵- برای گفتوگو قوانینی طراحی شود.
۶- … .
البته، اینجا پای یک چالش بزرگ دیگر به میان میآید و آن این است که با توجه به فضای سرکوب و خفقان که هیچ جریانی نتوانسته در قالب احزاب سیاسی و یا تشکلهای مدنی خودش را بروز دهد و همچنین نبود سازوکار مشخصی که یک برآورد حداقلی از میزان پایگاه اجتماعی هر جریانی به دست دهد، مرجعیت و نمایندگی سیاسی از کجا مشخص میشود؟
پس ما نه تنها با بحران اعتماد مواجه هستیم بلکه حتی یک لایه زیرینتر از آن یعنی با بحران اعتبار هم مواجهایم.
۳- یکی دیگر از مشکلاتی که اپوزسیون با آن مواجه است، ساختار مبهم و پیچیده شبکه قدرت است؛ بدین معنا اگرچه ظاهرا ساختار سیاسی و نظامی مشخص است ولی در واقع مشخص نیست قدرت واقعی دقیقا دست چه کسی و یا چه کسانی است. البته اکثر حکومتهای اقتدارگرا تا آن جایی که میتوانند اسرار نظام را پنهان میکنند و یا رویدادها و یا سیستم تصمیمسازی واقعی را پشت پرده ابهام نگاه میدارند اما در جمهوری اسلامی ساختار سیاسی تصمیمسازی و ساختار اطلاعاتی و سرکوب مبهمتر از دیکتاتوریهای فردی است. جنگ چهل روزه و کشتهشدن دیکتاتور و عدم فروپاشی نظام خودش موید همین مسئله است. بنابراین، اپوزسیون دقیقا نمیداند با چه چیزی مواجه است. همین مسئله باعث میشود سطح اختلافات اپوزسیون بیشتر شود؛ زیرا بر مَثَل هر کسی از ظن خود شد یار من، هر کسی با نگاه خودش به ساختار قدرت در ایران نگاه میکند و در دستگاه فکری خودش برآورد میکند که چه اتفاقی روی خواهد داد. در نتیجه هر کس با جمعبندی خودش راهبرد متفاوتی را پیشنهاد دهد: یکی ممکن است بگوید تنها راهکار واقعی و درست براندازی است و دیگری نتیجه بگیرد اصلاحات ساختاری معقولانهتر به نظر میرسد، یکی بگوید فقط روش انقلاب جواب میدهد و دیگری بگوید تلاش برای انقلاب تنها به جنگ داخلی و تجزیه کشور منتهی میشود. بنابراین، «بحران ابهام ساختار قدرت» بحران دیگر اپوزسیون است. در اینجا وضعیت مبهم ساختار قدرت و سرکوب به عنوان یک عامل مستقل از اپوزسیون وجود دارد با این حال، اثر افزایشی بر تعمیق بحران راهبردی دارد.
۴- در اعتراضات گذشته یکی دیگر از اختلافاتی که میان اپوزسیون وجود داشت موضوع تحریم و جنگ بود؛ برخی اعتقاد داشتند فشار اقتصادی یک اهرم مناسب برای آسیبزدن به حکومت است و باعث میشود اعتراضات گسترده شود و در نتیجه اثر فزاینده روی جنبش داشته باشد و عده ای دیگر معتقدند در نهایت اثر تحریم نه متوجه حکومت بلکه متوجه خود مردم عادی است و آنها را مورد ستم بیشتری قرار میدهد. در پاسخ طرفداران جنگ میگویند چنین فشاری در کوتاهمدت ممکن است آسیبزننده باشد ولی در بلندمدت چون باعث سقوط حکومت میشود، رهاییبخش است. مخالفان تحریم میگویند در مبارزه هدف نباید وسیله را توجیه کند. تحریمخواهان میگویند اینکه مردمی چند سالی زیر فشار تحریم بمانند بهتر است یا اینکه دههها سرکوب و فقر و فشار را در آینده هم تحمل کنند. همین اختلاف بر سر جنگ و حمله نظامی هم وجود دارد؛ جنگطلبان آن را هزینه کوتاه و موقتی برای عبور از جمهوری اسلامی میدانند، در حالی که مخالفان میگویند پیامدهای جنگ بیشتر متوجه مردم است و نه حکومت. حمله به زیر ساختهای اقتصادی باعث بیکاری و کشتهشدن مردم غیرنظامی میشود .
در اینجا، ما با دو نوع تحلیل متفاوت از روش اخلاقی مبارزه مواجه هستیم: عدهای معتقدند دههها زیستن در زیر حکومتی که جز فقر، فساد و بیچارگی برای مردم دستاوردی نداشته و تداوم آن در آینده برای مردم غیراخلاقیتر از حالتی است که در کوتاهمدت تحت یک فشار اقتصادی موقت قرار بگیرند. در عوض مخالفان میگویند در مبارزه نباید به مردم آسیب وارد شود، حتی اگر باعث بقای حکومت شود. آنها میگویند در مسیر مبارزه نباید خشونت را تجویز کرد؛ زیرا تجویز خشونت خودش باعث بازتولید آن در آینده خواهد شد. در نتیجه مبارزه را بیفایده میکند؛ زیرا دوباره همان روشهای دیکتاتوری را بازتولید خواهند کرد.
همانطور که میبینیم مخالفان دو نوع تحلیل متفاوت از رفتار اخلاقی دارند. پس اپوزسیون با یک بحران دیگر نیز روبهرو است و آن اختلاف اخلاقی بر سر روش مبارزه است. همینطور میتوان انواع بحرانها را ادامه داد و آن را بیشتر و بیشتر کرد. با این حال، باید توجه کرد هر یک از این بحرانها آیا در سطح افقی رشد میکنند و یا در سطح عمودی.
با توجه به آنکه اختلافات اپوزسیون همگی در یک سطح نیستند و ممکن است با همدیگر در برخی موارد همپوشانی داشته باشد میتوان آن را در سه سطح مختلف بررسی کرد :
بحرانهای اپوزیسیون:
سطح اول شامل بحرانهای است که مربوط به بستر روند همکاری است و مستقل از هر نوع موضوع اختلاف است. یعنی اگر اپوزسیون بر سر یک موضوع واحد اختلاف نظر هم نداشته باشد باز هم دچار مشکل میشود. در اینجا به عنوان بحران ساختاری نام میبرم که ممکن است با مفهوم علمی آن مطابقت نداشته باشد.
۱- سطح اول؛ بحران ساختاری:
الف) بحران همکاری:
- اعتماد
- اعتبار
- رهبری
- گفتوگو
- شبکه
ب) بحران شناخت واقعیت:
- ابهام ساختار قدرت
- آلودگی اطلاعات
۲- سطح دوم؛ اختلافهای بنیادین؛ این دسته از اختلافات حتی با عبور از جمهوری اسلامی همچنان باقی میماند:
- فدرالیسم / تمرکزگرایی
- جمهوریت / پادشاهی
۳- سطح سوم؛ موضوع اختلاف؛ اختلاف بر سر تاکتیک مبارزه، بایکوت، تحریم و جنگ، خشونت و… .
لازم به ذکر است که منطق این دستهبندی این نیست که کدامیک اهمیت بیشتری دارند و کدامیک کماهمیتتر هستند؛ بلکه هر سطحی شامل یک بعد از مکعب بحران است. ( اگر این تشبیه درست باشد و ابعاد دیگری نداشته باشد.)
به طور مثال: سطح سوم که شامل موضوعات اختلاف میشود از این جهت مطرح شده است که ببینیم آیا اگر اپوزسیون در سطح اول مشکل نداشته باشد، آیا میتواند همچنان همکاری کند و یا اینکه همکاری متوقف میشود.
همانطور که قبلا ذکر شد بخشی از اختلاف در اپوزسیون طبیعی است و در همه اپوزسیونها وجود دارد اما بخش دیگر آن ممکن است نتواند حل شود. به عبارت دیگر، هیچ راه حل قطعی برای آن وجود ندارد.
از این جهت، میتوان گفت کارآمدترین روش در گام اول طراحی قواعد بازی پیش از شروع آن است و سپس یادگیری «مدیریت اختلاف» در اثر آزمون و خطا است. بنابراین، میتوان نتیجه گرفت صورتبندی درست بحران اپوزسیون این است که:
چه قواعد، روشهای تصمیمگیری و شیوههایی میتوانند حتی میان نیروهایی که به هم اعتماد ندارند، همکاری محدود و پایدار ایجاد کنند؟
به نظر میرسد چند راهکار را میتوان متصور شد:
۱- ائتلاف را بهتر است از قاعده اپوزسیون شروع کرد؛ اگرچه تلاش در سطح رهبران علیرغم شکستهای قبلی همچنان باید ادامه یابد، با این حال، حرکت از پایین به سمت بالا امکان تجربههای موفقیت آمیز را بیشتر میکند.
۲- پیشگام همکاری باید میانهروهای هر جریان باشند؛ افراطیهای هر گرایش عموما گفتوگو و همکاری را به بن بست میکشانند.
۳- همکاری را نباید بر پایه اعتماد، بلکه باید بر پایه آزمون و خطا گذاشت؛ این آزمون و خطا در طول مسیر همکاری و بهتدریج انجام میشود. در این باره، نه هیچ راه حل فوری وجود دارد و نه اینکه الزاما نتیجهبخش خواهد بود، بلکه افراد همدیگر را محک میزنند، گفتوگو را تمرین میکنند و همکاری را آزمون و خطا میکنند. پایان راه ممکن است با شکست مواجه شود. بنابراین، این تنها سپریکردن یک پروژه کوچک همکاری برای آزمون پروژه بزرگتر است.
۴- شبکه را نباید یکباره متحد کرد؛ وقتی کل شبکه دچار گسست است، معمولا بازسازی از شبکههای کوچک آغاز میشود و نه از کل شبکه. نباید انتظار داشته باشیم کل اپوزسیون متحد شود. این انتظار درستی نیست. مسیر واقعی این است که ابتدا جزیرههای کوچک همکاری شکل بگیرند گروهایی که بتوانند با وجود اختلاف بسیار، چند سال همکاری پایدار را تجربه کنند. اگر چنین تجربههایی موفق باشند، ممکن است بستر اعتماد ایجاد شود و در دراز مدت به یکدیگر وصل شوند.
در پایان، آنچه میتوان گفت این است بحران اپوزسیون ایران در حال حاضر هیچ راه حل فوری و کوتاهمدت ندارد و مخالفان بهتر است آن را در پروژههای کوچک همکاری و در درازمدت امتحان کنند. این پروژههای کوچک راه را برای همکاری در پروژههای بزرگتر فراهم میکنند.