در مستند کوتاه رایومند ۴۷۶۱، دوربین کارگردان به سراغ روستایی متروک در حوالی شهر یزد میرود به نام عصرآباد. این روستای زرتشتینشین بر اثر احداث «دروازه قرآن» بر مسیر قناتهایش، خشک و سپس متروک شد. یکی از بازماندگان زرتشتی روستای عصرآباد، به خاطر میآورد که همه اهالی روستا سوار اتوبوس شده و برای عرض حال، نزد مقامات میروند تا بگویند که این روستای چندهزارساله با قناتهای کهنسالش، بر اثر احداث چاه دروازه قرآن، برای همیشه نابود میشود. دوربین کارگردان که لابهلای بادگیرها، قناتها و دیوارهای خراب به جامانده از عصرآباد میگردد، صدای او را بازتاب میدهد که میگوید وقتی برگشتند، همه غمگین بودند و گفتند فایدهای ندارد! شما صدای جوان گوینده را میشنوید که همان کارگردان، نویسنده و مدیر تولید فیلم است. او میگوید که «آبستنم! و متوقف و خسته» این صدای بهاره للهیست که میگوید از آنچه دیده، متوقف و خسته شده اما تا آنجا که میدانیم، او هرگز تا زمانی که نفس میکشید، از بازگفتن حقیقت، از بازآوردن آنچه آبستن آن بوده است به جهان، بازنایستاد.

در تیتراژ انتهایی، «پاییز ۸۷» درج میشود. بهاره للهی در زمانی که این مستند کوتاه را میساخت ۲۴ ساله بود! بهاره للهی حاجی دلایی که ذهن و ضمیرش پر بود از ایدههای محشری برای گفتن و روایتکردن، خود متولد ۱۳۶۳ در شهرستان آمل بود و سالها در تهران زندگی میکرد. فهرست آثاری که او در مدت کوتاه عمر خود ساخت و به میراث سینمایی این کشور اضافه کرد قابل ملاحظه است: رایومند ۴۷۶۱، بقعه آتشکده و هر آنچه نمیدانیم، به روایت دستمال گلدار، لحظه رقصیدن فرفرهها، گفته بودم سیزده نحسه، ابرهای کلالهای و پژواکهایی در اتاق صدا.
بهاره که فارغالتحصیل کارگردانی سینما از دانشگاه سوره بوده و کارشناسی ارشد را در ادبیات نمایشی از دانشگاه تربیت مدرس گرفته بوده، سوابقی هم در تدریس مقولات مرتبط با رشته خود داشته است. او در هنرستان سوره، «کارگردانی فیلم داستانی: از ایده تا پستولید» و همینطور «تاریخ سینمای ایران و جهان» را تدریس میکرده است.
بهاره للهی برای مستند رایومند۴۷۶۱ و همینطور به روایت یک دستمال گلدار مورد تقدیر جشنوارهها از جمله جشنواره آوینی (سینمای حقیقت) قرار گرفته بود. او همچنین در برخی شبکههای پخش مستند مانند اتاق مستند شمس، عضو شورای سیاستگذاری بوده و سوابقی در داوری فیلمهای کوتاه در جشنوارهها مانند جشنواره فیلم کوتاه تهران سال ۹۳، جشن خانه سینما ۹۴، و جشنواره فیلمهای نوروزی انجمن سینمای جوان داشته است. برخی از آشنایان بهاره گزارش میکنند که او در جشنواره فیلم فجر، با دستاندرکاران این جشنواره حکومتی، درگیری پیدا کرده بوده است.

آنچه امروز از بهاره للهی صرفنظر از یادگارهای سینماییاش باقی مانده، تصاویری از چهره زیبا، چند صدا در قالب مصاحبه (مثلا با تیوال) و خاطراتیست که از او نزد دوستان و خانوادهاش باقی مانده است. آنها که میدانند بر بهاره چه گذشته است، در گفتن احتیاط میکنند. یکی از آنها که نخواسته نامش فاش شود میگوید که بهاره در جریان خیزش انقلابی ۱۴۰۱ فعال بوده و در فریادزدن نام آن دختر مظلوم کرد، مهسا امینی، در خیابان، کنار هموطنانش بوده است. از قرار، ده روزی هم در ۱۴۰۱ در بازداشت دژخیمان حکومت اسلامی بوده و هزینه آزادیخواهی و آزادگی را پرداخته است. این منبع اضافه میکند که پس از درگیری با مسئولان جشنواره حکومتی فیلم فجر، «بهاره پس از آن شدیدا دنبال خروج از کشور بود. از اواخر بهمن ماه ۱۴۰۲ ارتباطی با همه قطع شد؛ حتی خانهاش را تغییر داد و از تهران به کرج نقل مکان کرد. هیچ کس از او خبری نداشت. موبایلش خاموش بود و این گمان در ذهن دوستان و آشنایان ایجاد شد که شاید باز هم بازداشت شده باشد. به همه جا مراجعه شد. ولی اثری از او پیدا نشد! تا اینکه اخیرا خانوادهاش در پی پیگیریها متوجه شدند که او روز ۱۴ فروردین در بهشت سکینه کرج، به عنوان مجهولالهویه دفن شده است!»

برخلاف آنچه بر سنگ قبر او در بهشت سکینه کرج درج شده است، بهاره للهی را هیجدهم اردیبهشت دفن کردند که به طرز غمانگیزی دو روز پیش از زادروز بهاره است. قرائن و شواهد از ظلم بزرگی حکایت میکند که بر او رفته است: بوی بدی که از منزل او شنیده میشد، همسایهها را متوجه کرده و پلیس خبر میکنند. پلیس وقتی به خانه میرسد، درِ منزل قفل نبوده، اما حفاظ آهنین مقابل در، از بیرون بسته بوده است! پیکر این زن جوان، زیبا و اهل فرهنگ، فاسد شده و حشرات در پیکرش لانه کرده بودند. مطابق با گزارش پلیس، هیچ نشانی از شکستگی در بدن نبود. فاضلی هریکندی در مقام رییس دادگستری کل استان البرز تایید میکند که به هنگام پیداشدن جسد بهاره للهی، این جسد «دچار فساد و لارو» شده و حدود سه هفته از مرگش میگذشته است! این مقام قضایی ادعا میکند که مقتول، سوابق بازداشت نداشته و به علت عدم مراجعه بستگان، دستور دفن پیکر صادر شده است. مشابه بازماندگان قربانیان جنایت علیه بشریت در دهه شصت، مقامات قضایی تنها به شرط دریافت پانزده میلیون تومان پول، بابت هزینه کفن و دفن، حاضر میشوند محل دفن این کارگردان را به خانوادهاش نشان دهند. آنچه خانواده از منزل رفعپلمپشده بهاره دیدند، در و پنجرههای شکسته، اثاثیه بههمریخته، و خون ریختهشده بوده بیآنکه اثری از گوشی موبایل و لپتاب بهاره پیدا کنند.
برای آن ذهن روایتگر در پس آن چهره زیبا و دلِ سوخته برای وطن کهنسالش، موبایل و لپتاپ چیست جز ابزار کار روایتگری؟ آنها که با زنی جوان چنین کردند، آیا از آنچه لنز دوربین بهاره از دلاوریها و حقطلبیها گرفته بود به وحشت افتاده بودند!؟ آیا آنها که با نقابی بر صورت، در خودروی تیبای سفید مقابل منزلش در گلستانک محمدیه کرج کشیک میدادند، از اینکه جایی در دوردستها موضوع روایت افشاگرانه بهاره باشند، ترسیده بودند!؟
منابع موثق به توانا اطلاع دادهاند که از پدر بهاره للهی اعتراف اجباری گرفته شده با این مضمون که بهاره سیاسی نبوده است. چه اصراری دارند که خانواده بهاره را تحت کنترل امنیتی بگیرند و چنین ویدئویی از پدر داغدیده تهیه کنند، اگر ریگی به کفش ندارند!؟

یکی از منابع نزدیک به بهاره، به توانا میگوید: «وقتی خانواده به محل زندگی دخترشان میروند، خانه شخم زده شده بود! پلیس میگوید بهاره خودکشی کرده، ولی ابهامات اینجاست که اگر خودکشی کرده، چه کسی خانه را به هم ریخته!؟ چرا موبایل و لپتاپ او مفقود شده؟ چرا با اینکه کارت ملی او در پرونده پلیس موجود است و در خانه یافت شده، به صورت مجهولالهویه دفنش کردند؟ چرا از طریق اطلاعات بنگاه مسکن و کارت ملی، خانوادهاش را پیدا نکردند و خبر ندادند؟ چرا خانوادهاش را تهدید کرده و دعوت به سکوت کردند؟» یکی دیگر از مخاطبان توانا که ساکن همان محله زندگی بهاره در کرج است، میگوید: «وقتی همسایهها خبر دادند که از آن آپارتمان بو میآید، پلیس که وارد شد، در آپارتمان از بیرون با یک قفل بزرگ بسته شده بود. چگونه آن دختر به در بیرونی خانه قفل زده بود!؟ از طرفی توقف مداوم یک خودروی تیبای سفید با دو سرنشین مرد جلوی آن خانه در روزهای قبل توجه ساکنان محل را جلب کرده بود…» یکی دیگر از افراد مطلع میگوید: « در مدتی که بهاره مفقود بود، کارت بانکیاش کار میکرد! یعنی نمیشد از این طریق پیدا کنند که چه کسی از کارت بانکی او استفاده میکند؟» قابل ملاحظه است که قتل مشکوک دو کارگردان دیگر، یعنی داریوش مهرجویی و کیومرث پوراحمد هم در سال ۱۴۰۲ اتفاق افتاد. در کنار جسم بیجان کیومرث پوراحمد در ویلایش در دهکده ساحلی انزلی، یادداشتی گذاشته بودند تا قتل را «خودکشی» جلوه دهند.
بهاره در مصاحبه خود با تیوال به مناسبت سی و دومین جشنواره فیلم کوتاه تهران، در مورد اهدای جایزه به سینماگران مستعد توضیح میدهد و میگوید که ما باید «رصدکردن کسانی که مستحق توجه هستند را به عنوان یک فرهنگ رایج کنیم» (دقیقه ۲:۴۰) او که خود از کارگردانانی بود که سزاوار توجه بیشتر جامعه خود بود، مانند بسیاری از نخبگان دیگر دریافته بود که باید آستین بالا زد و فرهنگ را ارتقا داد و به جای اینکه خود به انتظار تشویق و تمجید بنشیند، در مقام داور به بسط چنین فرهنگی کمک میکرد. افسوس و صد افسوس که با وجود تبهکارانی که به تبهکاری میاندیشند، اهالی فرهنگ تنها قربانی و گروگاناند. تبهکاران، از روایتگران صادقی میگریزند که با نیروی صدق بر مخاطب خود و از این طریق بر فرهنگ جامعه خود، تاثیر میگذارند.

پس از جوانمرگشدن این سینماگر زن، امیر تودهروستا در مقام رییس هیئت مدیره «انجمن فیلم کوتاه ایران» نامهای به مدیرعامل خانه سینما، علی دهکردی مینویسد و خواهان پیگیری «قتل، فوت، یا درگذشت مشکوک» بهاره للهی میشود. همچنین اشکان خطیبی بازیگر تئاتر و سینما، با انتقاد از سکوت همکارانش درباره کشته شدن بهاره للهی گفت: «کارگردان و مدرس و فیلمانهنویس ایرانی را کشتند، ولی صدا از یک همکار در نیامده. بچههای سینمای ایران را خواب برده.» با توجه به سوابق موارد مشکوکی از این دست، بعید به نظر میرسد که مقامات ذیربط به درخواست صنف سینماگران برای پیگیری مورد بهاره للهی پاسخ بدهند.