Search

خلافت کوردوبا؛ رواداری مذهبی یا یک سراب تاریخی؟

خلافت کوردوبا[1] که در قرن دهم میلادی در منطقه اندلس (اسپانیای تحت سلطه اسلامی) شکل گرفت، غالبا به عنوان یکی از نمونه‌های نسبتا بردبار شکوفایی فرهنگی تحت تسلط دینی شناخته می‌شود. در دوران خلافت عبدالرحمان سوم و سپس پسرش، الحَکم دوم، در این منطقه از اروپا، مسلمانان، مسیحیان و یهودیان در جامعه‌ای زندگی می‌کردند که ناظران هم‌عصر به سبب دستاوردهای فکری و رویکردهای کثرت‌گرایانه‌اش آن را ستایش می‌کردند.

این منطقه که توسط عده‌ای «زینت جهان» نامیده می‌شد، بسیاری را در زمان خود با چنین روندی شگفت‌زده کرد. کوردوبا جایی بود که در آن، همه ادیان تا حدی با سنت‌های کلاسیک درگیر می‌شدند که برای دنیای مسیحی آن دوره به‌سختی قابل تصور بود. تاریخ‌نگاران معاصر از اصطلاح اسپانیایی «کانویونسیا»[2] به معنای «هم‌زیستی» برای اشاره به این نوع هماهنگی میان ادیان استفاده می‌کنند و البته تاکید دارند که در عین حال کوردوبا هرگز یک آرمان‌شهر بی‌نقص نبوده است. در کوردوبا، جوامع دینی اقلیت، به طور کلی، از صلح و تعامل سازنده بهره‌مند بودند، با این وجود گهگاه نمونه‌هایی از تنش دینی نیز رخ می‌داد.

بررسی این نکته مهم است که چنین همزیستی نسبی میان ادیان چگونه در این دوران حفظ می‌شد و چگونه بنیان‌های سیاسی، اجتماعی و فکری آن، فضایی خاص از تساهل و کثرت‌گرایی فرهنگی را پدید آورد. همچنین باید نقاط نقض این بردباری و نیز افول نهایی این الگو در کوردوبا را از نزدیک دنبال کرد تا بتوان به‌درستی به پیامدها و میراث پایدار آن پرداخت. آیا کوردوبا واقعا نمونه‌ای از رواداری دینی بود یا در آن رواداری وجود نداشت؟ آیا غیر مسلمانان با مسلمانان برابر بودند یا حضور آنان صرفا به دلایل خاصی تحمل می‌شد؟

ریشه‌های کثرت‌گرایی و خلافت اموی

در سال ۷۱۱ میلادی، شبه‌جزیره ایبری در غرب اروپا شاهد آغاز حاکمیت اسلامی بود؛ در این دوره قدرت نیروهای عرب و بربر مسلمان سرانجام بر ویزیگوت‌ها[3] غلبه یافت و منطقه تحت حاکمیت حکمرانان مسلمان قرار گرفت. در پی این دگرگونی و برچیده‌شدن حکومت آنان از منطقه، جامعه‌ای متنوع زیر فرمانروایی امویان شکل گرفت. نکته مهم این بود که فاتحان مسلمان تنها اقلیتی کوچک بودند و باید بر جمعیتی حکومت می‌کردند که عمدتا از مسیحیان ایبری و یک اقلیت یهودی قابل‌توجه تشکیل می‌شد.

در مراحل اولیه این خلافت، ترتیبات حکومتی عمل‌گرایانه‌ای از سوی فاتحان اتخاذ شد. در این نظام جدید، مسیحیان و یهودیان محلی بر اساس قانون اسلامی، به عنوان «اهل ذمّه» شناخته شدند؛ بر این اساس، مسلمانان فاتح به آنان اجازه می‌دادند تا زمانی که مالیات ویژه‌ای [مشابه با جزیه در ایران] می‌پرداختند، و سلطه سیاسی مسلمانان را می‌پذیرفتند، به دین خود ادامه دهند. این سازمان‌دهی سلسله‌مراتبی، ادامه الگوهایی بود که در دیگر سرزمین‌های زیر سلطه مسلمانان نیز به‌ کار گرفته می‌شد و بر تعالیم اسلامی درباره معنای رفتار منصفانه – البته همراه با تبعیض و محدودیت‌های اجتماعی و حقوقی مشخص – با یهودیان و مسیحیان به عنوان مومنان موحد استوار بود.

اسپانیا در دوره ویزیگوت‌ها، به‌ویژه در برابر یهودیان، سابقه سرکوب دینی داشت. این نظام سخت‌گیرانه شامل اعمالی مانند وادارکردن به پیروی از یک عقیده یا مصادره اموال می‌شد. در مقابل آن نظم، بسیاری از ساکنان از نظم جدید استقبال کردند؛ چراکه مسیحیان و یهودیان می‌توانستند مادامی که جزیه می‌پرداختند و تسلط و اقتدار مسلمانان را زیر سوال نمی‌بردند، امور دینی خود را به جا آورند. این وضعیت نسبت به آزار و اذیت پیشین، بهبود چشمگیری به‌ شمار می‌آمد.

در واقع این نوعی کثرت‌گرایی «از روی ضرورت»، ویژگی اندلس بود. طبقه حاکم عرب-اسلامی اساسا نمی‌توانست فرهنگ خود را با زور بر اکثریت جمعیت تحمیل کند و ناگزیر به‌تدریج با جامعه محلی در هم آمیخت. در سده‌های هشتم و نهم، منطقه اندلس حول محور کوردوبا تثبیت شد. پس از فروپاشی خلافت اموی در شرق، یک امیر فراری به نام عبدالرحمان اول در سال ۷۵۶ به کوردوبا وارد شد و تاسیس امارت مستقل اموی را اعلام کرد. با این تحول، زبان و فرهنگ عربی به‌تدریج گسترش یافت و فرایندی از عربی‌سازی و اسلامی‌کردن جامعه به شکلی آرام ولی ناهماهنگ توسعه یافت.

از این زمان به بعد به‌تدریج بسیاری از مسیحیان بومی ایبری در دسته «مُستعرِب»‌ها[4] قرار گرفتند؛ اصطلاحی که معنای آن «عرب‌شده» یا «به عربی در آمده» است. این‌ مستعرب‌ها، مسیحیانی بودند که از نظر فرهنگی عربی شده بودند، عربی سخن می‌گفتند و بسیاری از عناصر فرهنگ اسلامی-ایبری را پذیرفته بودند، در حالی که همچنان بر ایمان مسیحی خود باقی بودند. جامعه یهودی، که حدود پنج درصد جمعیت را تشکیل می‌داد، نیز به طور عمیق در زندگی شهری ادغام شد و بسیاری از یهودیان زبان عربی را آموختند و در بازرگانی و دانش مشارکت می‌کردند.

تا دهه‌های نخست قرن دهم، اندلس میزبان مجموعه‌ای گسترده از گروه‌های قومی و دینی، از جمله عرب‌ها، بربرها، مُولَدان (مسلمانان نوکیسه محلی)، مُستعرِب‌ها و یهودیان سفاردی بود که همگی در شکل‌گیری بافت جامعه نقش داشتند. این تنوع در بستر نوعی «آمیختگی» شکل گرفت؛ آمیزه‌ای از عناصر عرب-اسلامی، بربری و ایبریایی که زمینه را برای بردباری نسبی دینی بعدی فراهم کرد.


تحکیم قدرت امویان و آغاز دوران خلافت

تا اواخر قرن نهم میلادی، امارت اموی کوردوبا با شکاف‌های داخلی و تهدیدهای خارجی جدی روبه‌رو بود.

سلطه این گروه بر منطقه با شورش‌های گوناگون اشراف محلی و نیز مسلمانان نوکیش ایبریایی‌تبار که خود را به‌حاشیه‌رانده‌شده می‌دیدند، به چالش کشیده شد. با این حال، عبدالرحمان سوم که در سال ۹۲۱ میلادی در ۲۱سالگی به قدرت رسید، با قاطعیت وحدت را بازیابی کرد و نفوذ امویان را گسترش داد.

او با ترکیبی از لشکرکشی‌های نظامی و تدابیر حساب‌شده حکمرانی، بسیاری از گروه‌های شورشی و سران جنگی رقیب – که به عنوان جنگ‌سالاران اندلس[5] شناخته می‌شدند – را مطیع خود ساخت. در سال ۹۲۹ نیز پس از آن‌که قلمرو خود را تثبیت کرد و در پی ارتقای جایگاه و مشروعیت خویش بود، خود را «خلیفه» اعلام کرد؛[6] اقدامی که چالشی مستقیم برای خلیفه عباسی در بغداد و خلیفه فاطمی در شمال آفریقا به‌شمار می‌آمد.[7] با اعلان عنوان خلافت، اندلس به «خلافت کوردوبا» بدل شد و بدین‌سان، آغاز دوران طلایی آن رقم خورد.

در سایه حکومت قدرتمند عبدالرحمان سوم، ثبات سیاسی و شکوفایی اقتصادی تا حد زیادی تامین شد. پژوهشگران معاصر اشاره می‌کنند که او شهر-کاخِ باشکوهی به نام مدینه‌الزهراء بنا نهاد و «رشد فرهنگی دربار خود را ترویج کرد» و ترجیح داد «با شگفت‌زده‌کردن و به خود جذب‌کردن مخالفان سابق، آنان را با خود همراه کند» تا این‌که صرفا به حذف فیزیکی آن‌ها روی آورد. این رویکرد فراگیر به جامعه متنوع منطقه نیز تسری یافت.[8]

خود ریشه‌های خانوادگی خلیفه حامل نوعی کثرت‌گرایی بود؛ او نوه یک شاهزاده‌خانم مسیحی باسکی و نیز دارای مادری مسیحی بود. این پیوندها به شکل‌گیری رویکردی نسبتا عمل‌گرایانه نسبت به اتباع غیرمسلمان کمک کرد. دوران حکومت عبدالرحمان سوم به عنوان دوره‌ای به یاد آورده می‌شود که منطقه به طرزی غیرعادی سیاست رواداری و بردباری را تجربه می‌کرد. به استثنای برده‌های غیرمسلمان یا شورشی‌ها، او با سایر مردم به‌نسبت مداراجویانه رفتار می‌کرد.

ثباتی که او برقرار کرد، باعث شکوفایی کشاورزی، بازرگانی و صنعت شد و کوردوبا به‌سرعت به یکی از پرجمعیت‌ترین شهرهای اروپا بدل گشت. برخی برآوردها از وجود حدود سه‌هزار مسجد و صدهزار دکان و خانه در محدوده شهر سخن می‌گویند.[9] ساختار اجتماعی چند قومیتی اندلس – متشکل از عرب‌ها، بربرها، ایبریایی‌های بومی، اروپاییان و یهودیان – اکنون زیر سلطه دولتی مرکزی و نیرومند یکپارچه شده بود که موفقیت خود را تا حد زیادی مدیون سازوکارهای سازگاری همگانی و پذیرش و شمول مردم متفاوت بود.

با این همه به نظر می‌رسد که کثرت‌گرایی برای کوردوبا ضرورتی سیاسی بود؛ زیرا این سرزمین از فتوحات بیش‌تر بازمانده بود و در نتیجه، از شمال با پادشاهی‌های مسیحی و از جنوب با دولت‌های رقیب مسلمان احاطه شده بود. بنابراین اندلس از پیگیری فتوحات سرزمینی بیش‌تر دست کشید و تمرکز خود را به توسعه اقتصادی قلمرو خویش معطوف کرد. این راهبرد شامل جلب حمایت جمعیت محلی بدون اعمال فشار شدید برای یک‌دست‌سازی فرهنگی بود.

به این ترتیب در مجموع، خلافت کوردوبا تا آغاز قرن دهم به یک شهرنشینی «ترکیبی» تبدیل شده بود؛ حاکمیت و فرهنگ غالبا اسلامی اما در عین حال به شکلی عمیق متاثر از ساکنان مسیحی و یهودی، و همین امر زمینه را برای دوره‌ای از هم‌زیستی چشمگیر فراهم ساخت.

یک همزیستی نظام‌مند

هم‌آهنگی نسبی میان جوامع دینی در کوردوبا بر پایه ساختارهای نهادی و حقوقی‌ای استوار بود که تا حدی از اقلیت‌ها حمایت می‌کرد. فقه اسلامی رایج، مسیحیان و یهودیان را به عنوان «اهل ذمّه» شناسایی می‌کرد؛ طبقه‌ایِ تحت حمایت که بخشی از قرارداد اجتماعی در یک دولت اسلامی به شمار می‌آمد. در این وضعیت، آنان به عنوان افرادی با موقعیت فرودست اجتماعی، نسبتا حق حفظ جان، مال و آزادی عبادت داشتند. اما در مقابل، موظف بودند تعهداتی را بر عهده بگیرند. از جمله این تعهدات، جزیه (مالیات سرانه ویژه غیرمسلمانان) بود که باید به حکومت اسلامی می‌پرداختند. این مالیات سالانه بر غیرمسلمانان، همراه با خراج زمین که بر مالکیت زمین‌های کشاورزی اعمال می‌شد، بخشی از ابزارهایی بود که دولت از طریق آن‌ها از جمعیت غیرمسلمان خود منتفع می‌شد. علاوه بر این، برخی مقررات – که اغلب از «پیمان عُمَر»[10] در آغاز اسلام الهام گرفته شده بودند – ممکن بود شیوه‌های پوشش و ظاهر یا محدودیت‌های خاص اجتماعی را بر نامسلمانان اهل ذمه تحمیل کند.

برای نمونه، از اهل ذمّه خواسته شد لباس متمایزی بپوشند و از برگزاری آیین‌های دینی علنی، به صدا درآوردن ناقوس کلیسا و ساخت عبادتگاه‌های جدیدی که از مساجد بلندتر باشد خودداری کنند.

با این‌همه در عمل، اجرای این مقررات در مناطق مختلف متفاوت بود و نظام حاکم بر کوردوبا به طور کلی در اعمال چنین محدودیت‌هایی رویکردی نسبتا سهل‌گیرانه داشت.

با این حال، غیرمسلمانان به طور مداوم از برخی حقوقی که به طور خاص برای مسلمانان تضمین شده بود محروم بودند. به‌ویژه، از نظر نظری از تصدی مناصب حکومتی که بر مسلمانان سلطه داشته باشد و نیز از خدمت نظامی محروم بودند. با این همه، حاکمان امویِ اندلس اغلب برای تامین منافع دولت، این اصول را نادیده می‌گرفتند یا آن را به گونه‌ای دیگر تفسیر می‌کردند. در نتیجه، بسیاری از مسیحیان و یهودیان بااستعداد در خدمات دولتی ادغام شدند؛ به شیوه‌ای که در بسیاری از جوامع هم‌دوره آن‌ها غیرقابل‌تصور بود.

عبدالرحمان سوم نمونه برجسته‌ای از این رویکرد منعطف بود. او در عین پافشاری بر برتری سیاسی خود، غیر مسلمانان را در مناصب عالی به کار می‌گرفت و با مسیحیان و یهودیان وفادار به حکومت، رفتاری مبتنی بر عمل‌گرایی منصفانه داشت. به نظر می‌رسد از نگاه او، یهودیان و مسیحیان به عنوان رعایا – نه بر اساس دینشان، بلکه بر پایه میزان وفاداری‌شان – باید مورد رفتار منصفانه حکومت قرار می‌گرفتند. مسیحیان اجازه داشتند سلسله‌مراتب کلیسایی خود را حفظ کنند. کلیسای کاتولیک در اندلس با شبکه‌ای از اسقف‌ها، صومعه‌ها و کلیساهای محلی تا حد زیادی به فعالیت خود ادامه می‌داد. با این حال، دربار خلافت شرط می‌کرد که اسقف‌های جدید پیش از تصدی مقام خود، از مقام‌های مسلمان حاکم تایید بگیرند. این امر نوعی نظارت سیاسی محسوب می‌شد که می‌خواست بر جایگاه حاکمیتی مسلمانان تاکید کند، هرچند در عین حال به طور ضمنی تا حدی خودمختاری کلیسا در امور معنوی را به رسمیت می‌شناخت.

در مجموع، نخبگان حاکم در یافته بودند که مدارا با ساختارهای دینی و اجتماعی درون جوامع اهل ذمه، کلید حفظ وفاداری آن‌ها به حکومت است. نتیجه، نوعی همکاری اجتماعی بود که در آن، اقلیت‌ها از امنیت و خودگردانی جمعی برخوردار بودند و در عوض، به شکوفایی و ثبات قلمرو کمک می‌کردند.

یکی از روشن‌ترین نشانه‌های فضای بردبارانه کوردوبا، حضور مسیحیان و یهودیان در طبقات بالای جامعه بود. در قرن دهم، برخی مسیحیان به مناصب مهم اداری و دیپلماتیک دست یافتند. به‌ویژه، مقام مسیحی‌ای با نام عربی ابوعمر (که احتمالا نام او در زمان تولد «فرناندو» و از یک خاندان اشرافی ولی مستعرب بود) تا مقام وزیر در دربار عبدالرحمان سوم ارتقا یافت. مسیحی دیگری به نام رِوموند[11] به عنوان دبیر خلیفه خدمت می‌کرد و به عنوان سفیر به دربار آلمانی اُتوی یکم، ملقب به اتوی بزرگ، حاکم سرزمین آلمان، گسیل شد. پس از سال‌ها خدمت برجسته در دستگاه اداری مسلمانان، رِوموند حتی به سمت اسقف الویرا منصوب شد؛ نمونه‌ای گویا از مسیر کاری سیالی که در آن یک فرد هم در ساختار روحانیت مسیحی و هم در خدمت سلطنت اسلامی نقش ایفا می‌کرد. این نمونه‌ها اهمیت شایستگی و وفاداری را نشان می‌دهند و این‌که چگونه این دو عامل می‌توانستند در عرصه سیاسی، بر وابستگی دینی غلبه کنند.

هرچند فقه اسلامی، به طور رسمی، ذمّیان را از اعمال اقتدار بر مسلمانان منع می‌کرد، اما «در عمل، چنین نبود»؛ چراکه «بسیاری از مسیحیان و یهودیان در بوروکراسی کوردوبا در مقام‌هایی مانند مامور مالیات، مترجم و دبیر مشغول به کار شدند». دستگاه گسترده اداری و دیپلماتیک خلافت کوردوبا هنگامی که با پادشاهی‌های مسیحی شمال سروکار داشت، از مهارت‌های زبانی و ارتباطات مسیحیان بهره‌مند می‌شد. کارگزاران یهودی نیز در حوزه‌های مشابه، به‌ویژه در دیپلماسی و امور مالی، نقش‌آفرینی می‌کردند.[12]

به طور خاص، جامعه یهودی در این دوره نوعی رنسانس را تجربه کرد؛ به طوری که از آن غالبا به عنوان «عصر زرین» فرهنگ یهودی در اسپانیا یاد می‌شود. در سایه سیاست‌های بردبارانه خلفا، یهودیان در تجارت، دانش، پزشکی و خدمات دولتی شکوفا شدند. نمونه برجسته، حسدای بن شپروت[13] است؛ پزشک و ریاضی‌دان یهودی اهل کوردوبا که به یکی از مورد اعتمادترین مشاوران عبدالرحمان سوم بدل شد.

حسدای کار خود را به عنوان پزشک شخصی خلیفه آغاز کرد، اما منش فعال، دانش پیشرفته و توانایی چشمگیر او، اعتماد کامل عبدالرحمان را جلب کرد. او عملا بدون داشتن عنوان رسمی، نقش وزیری را ایفا می‌کرد که بر عوارض گمرکی و مکاتبات خارجی نظارت داشت و در نتیجه، به‌ صورت دوفاکتو وزیر و مسئول امور خارجه خلافت بود. با مدیریت حسدای یهودی، کوردوبا روابط دیپلماتیک خود را تا بیزانس (قسطنطنیه) و پادشاهی‌های مسیحی شمال گسترش داد. ارتقای یک یهودی به چنین جایگاهی بسیار معنادار است. این امر گواه آن است که هویت دینی سدی قطعی بر سر راه پیشرفت اجتماعی نبود. در واقع، «یهودیان به مناصب بسیار تاثیرگذار در بروکراسی اموی دست یافتند» و شخصیتی مانند حسدای، نماد ادغام این جامعه در حیات عمومی اندلس بود.

درباریان، کارمندان و بازرگانان یهودی از حمایت دولت برخوردار بودند و در مقابل، استعدادها و تخصص‌های آنان به غنای تمدن کوردوبا می‌افزود. این عصر زرین، رفاهِ شاعران، دانشمندان و فیلسوفان را ممکن ساخت و به پیشرفت در حوزه‌های علمی و ریاضی نیز کمک کرد. این جایگاه بلند یهودیان و حضور مسیحیان در حکومت، فاصله‌ای چشمگیر با رویه‌های دوره ویزیگوتی داشت. افزون بر این، بیش‌تر پادشاهی‌های مسیحی اروپای هم‌دوره، اقلیت‌های یهودی را به‌شدت آزار می‌دادند و حضور مقام‌های مسلمان را تحمل نمی‌کردند.

از نظر اجتماعی، جمعیت کوردوبا تا حد چشمگیری متنوع و درهم‌آمیخته بود. پایتخت و سایر شهرهای بزرگ از نظر قومی و دینی متنوع بودند. خانواده‌های عرب، بربر و مسلمانان ایبری در محله‌های مجاور مُستعرِب‌ها و یهودیان زندگی می‌کردند و همین هم‌جواری، امکان تعامل در بازارها، کارگاه‌ها و حمام‌های شهر را فراهم می‌آورد. بسیاری از مسیحیان کوردوبا، پوشش و نام‌های عربی را پذیرفته بودند و عربی کم‌کم به زبان مشترک یهودیان و مسیحیان نیز بدل شد. با وجود آن‌که شمار زیادی از مسیحیان سنت‌های فرهنگی عربی را پذیرفتند، در عین حال کوشیدند زبان لاتین آیینی و سنت‌های ویزیگوتی خود را در صومعه‌ها حفظ کنند و به این ترتیب، هویت دینی متمایز خود را در دل فرهنگ ترکیبی جدید نگه دارند. این هویت دوگانه مُستعرِب‌ها – وفادار به ایمان مسیحی، اما خو گرفته به جامعه اسلامی – همچون پلی میان جوامع عمل می‌کرد.

گرایش به اسلام نیز در طول نسل‌ها امری معمول بود و خطوط مرزبندی را بیش از پیش محو می‌کرد. نوکیشان تازه مسلمان‌شده، تحرک اجتماعی بیش‌تری پیدا می‌کردند و به گرمی پذیرفته می‌شدند؛ امری که بدون توسل به اجبار، به‌تدریج درصد جمعیت مسلمان را افزایش می‌داد. با این حال، حتی در حالی که فرایند مسلمان‌شدن به‌آرامی جمعیت مسیحی را کاهش می‌داد، کوردوبا همچنان محل سکونت ده‌هاهزار مسیحی و یهودی بود که دین خود را تغییر نداده بودند. این واقعیت نشان می‌دهد که در دوره‌ای طولانی، زیستن به عنوان غیرمسلمان زیر حاکمیت مسلمانان به‌ اندازه کافی قابل تحمل بوده و گرایش دسته‌جمعی به اسلام امری تحمیلی نبوده است. وفاداری این جوامع تا حد زیادی حفظ شده بود و از همین رو، در قرن دهم شورش‌های اندکی از سوی اقلیت‌های دینی رخ داد. برعکس، گزارش‌هایی وجود دارد مبنی بر این‌که برخی مسیحیان مستعرِب فعالانه از دولت اندلسی دفاع می‌کردند. در نواحی مرزی، برخی سربازان مسیحی در پادگان‌های مرزی خدمت می‌کردند و حتی در یورش‌های فصلی، در نبرد با لشکرهای پادشاهی‌های مسیحی شمال مشارکت داشتند.

گرچه جوامع اهل ذمه از نظر نظری از خدمت نظامی معاف بودند، اما «غیرمعمول نبود که مسیحیان در پادگان‌ها خدمت کنند، در یورش‌های فصلی شرکت کنند و داوطلبانه در دفاع از اندلس در برابر هم‌کیشان خود در شمال نقش داشته باشند».[14] در واقعه‌ای مشهور در سال ۷۷۸، ساکنان مسیحیِ شهر ساراگوسا از همکاری با سپاه فرانکی شارلمانی که در حال یورش بود خودداری کردند و وفادار به حاکمان مسلمان خود باقی ماندند؛ اقدامی که به شکست این لشکرکشی انجامید. این نمونه چشمگیر نشان می‌دهد که حکمرانی فراگیر و رفتار منصفانه چگونه می‌تواند پیوندهای وفاداری نیرومندی ایجاد کند.

مستعرِب‌های ساراگوسا، همچون همتایان آن‌ها در کوردوبا، میلی به «آزادشدن» به دست مسیحیانِ بیگانه نداشتند؛ زیرا زیر حاکمیت امویان، از امنیت در عبادت و مالکیت خود بهره‌مند بودند. در مجموع، بنیان‌های سیاسی و اجتماعیِ کانویونسیا در کوردوبا بر موازنه‌ای میان حقوق و مسئولیت‌ها استوار بود.

غیرمسلمانان در نظر شهروندان درجه‌دو محسوب می‌شدند، اما در عمل، مشارکت‌کنندگانی جدایی‌ناپذیر در دولتی اسلامی بودند که برای مشارکت آن‌ها ارزش قائل می‌شد.

از رهگذر حکمرانی سنجیده – ترکیب بردباری حقوقی، تقسیم عمل‌گرایانه قدرت و فراگیری فرهنگی – خلفای اموی جامعه‌ای را پرورش دادند که در آن، مسلمانان، مسیحیان و یهودیان می‌توانستند در هماهنگی نسبی با هم زندگی کنند. تا زمانی که قدرت و حاکمیت خلیفه را به رسمیت می‌شناختند و نظم را بر هم نمی‌زدند، اقلیت‌ها نه تنها تحمل می‌شدند، بلکه گاه ارتقا می‌یافتند. این وضعیت نوعی احساس مشارکت مشترک در نظم اجتماعی را در میان خطوط دینی گوناگون ایجاد کرد و زمینه را برای هم‌افزایی فرهنگی و فکری شگفت‌انگیزی که به‌زودی در اندلس شکوفا شد، فراهم آورد.

کوردوبا : کانون فکری در جهانی تاریک

تا میانه قرن دهم، کوردوبا به احتمال زیاد مهم‌ترین مرکز فکری اروپای غربی بود. در دوران عبدالرحمان سوم و الحَکم دوم، شهر با سرعتی بی‌سابقه در میان مناطق اروپاییِ هم‌عصر، به گردآوری دانش و جذب دانشمندان پرداخت. در سایه صلح و رفاه داخلی، خلفا سرمایه‌گذاری گسترده‌ای بر آموزش، دانش و هنر انجام دادند. الحَکم دوم به‌ویژه به عنوان حامی نامدار دانش شناخته می‌شد، تا جایی که لقب «پاسدار علوم» یافت.[15] او کتابخانه سلطنتی کوردوبا را به نهادی شگفت‌انگیز گسترش داد. گفته می‌شود که این کتابخانه به صدها هزار جلد رسیده بود و هر کتابخانه‌ای در اروپای مسیحی را تحت‌الشعاع قرار می‌داد؛ هرچند ممکن است این ارقام اغراق‌آمیز باشد، روشن است که این کتابخانه بسیار بزرگ و جامع بود و حوزه‌هایی چون الهیات، ادبیات، حقوق، علوم و فلسفه را در بر می‌گرفت.

برای پرکردن قفسه‌های آن، الحَکم دوم نمایندگانی را به مراکز بزرگ علمی در مشرق اسلامی اعزام کرد تا کتاب‌ها را خریداری کنند. او همچنین اندیشمندان برجسته سرزمین‌های شرقی را دعوت کرد تا به کوردوبا سفر کنند یا در آن‌جا ساکن شوند. در میان این افراد، متفکران برجسته‌ای از ممالک عربی بودند که ماموریت یافتند در مسجد جامع شهر به وعظ و تدریس بپردازند و برای این کار، مستقیما از سوی دولت دستمزد دریافت می‌کردند. این سیاست، مسجد جامع را عملا به کانون آموزش عالی تبدیل کرد.

الحَکم همچنین ۲۷ مدرسه رایگان در کوردوبا تاسیس کرد و به این ترتیب، سطح سواد عمومی را به طور چشمگیری افزایش داد. نکته مهم این بود که یادگیری در اندلس به مسلمانان محدود نبود؛ فضای فرامحلی شهر باعث می‌شد که مسیحیان و یهودیان فرهیخته نیز در حیات فکری مشارکت داشته باشند.

نقشه خلافت کوردوبا در حدود سال هزار پس از میلاد[16]

یهودیان و مسیحیان در کنار مسلمانان در رشته‌هایی مانند پزشکی، نجوم و فلسفه تحصیل می‌کردند و عربی زبان مشترک علمی میان آن‌ها بود. در کوردوبا، برخلاف پادشاهی‌های مسیحی، دانش کلاسیک یونانی-رومی به طور فعال از سوی پیروان هر سه دین جست‌وجو و بحث می‌شد و آنان اغلب در کنار هم به این مباحث می‌پرداختند. به جای آن‌که سه حوزه فکری کاملا جداگانه شکل بگیرد، همگان در فرهنگی گسترده و واحد سهیم بودند که از عناصر هر سه سنت تغذیه می‌کرد. در بستر این ادغام فرهنگی، پیشرفت‌های به‌دست‌آمده در یک جامعه، غالبا از مرزهای دینی عبور می‌کرد و اقلیم فکری هماهنگ و هم‌زمانی را به وجود می‌آورد.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای دوران طلایی کوردوبا نقش آن به عنوان پلی برای انتقال دانش میان شرق اسلامی، دنیای باستان کلاسیک و مسیحیت لاتینی بود. خلافت کوردوبا در قرن دهم با اشتیاق وارد سنت دانشگاهی وسیع‌تر اسلامی شد که پیش‌تر در مراکزی مثل بغداد عباسی شکوفا شده بود. این سنت به‌ویژه شامل ترجمه آثار فلسفی و علمی یونانی به عربی بود.

در اندلس، این پروژه بُعدی چند دینی پیدا کرد. نمونه‌ای مشهور در دوران عبدالرحمان سوم رخ داد؛ زمانی که امپراتور بیزانس، کنستانتین هفتم، حدود سال ۹۴۹ میلادی در چارچوب تبادل دیپلماتیک، هدایایی به کوردوبا فرستاد. یکی از این هدایا نسخه یونانیِ باشکوهی از کتاب «د ماتریا مدیکا»[17] اثر دیوسکوریدس[18] بود؛ مجموعه‌ای کهن از دانش دارویی که نزد پزشکان آن دوره بسیار ارزشمند بود.[19]

اما در آن زمان، افراد اندکی در اندلس قادر به خواندن یونانی بودند. وظیفه گشودن درهای این دانش بر عهده حسدای بن شَپروت، پزشک یهودی و وزیر خلیفه، گذاشته شد. به درخواست عبدالرحمان، حسدای گروهی را گرد آورد و بر ترجمه اثر دیوسکوریدس از یونانی به عربی نظارت کرد. در این میان، راهنمایی یک راهب مسیحی به نام نیکلاس که از امپراتوری بیزانس برای مهارت‌های زبانی‌اش فراخوانده شده بود، نقشی اساسی داشت. حسدای با کمک این راهب یونانی، کتاب دیوسکوریدس را به «دارایی مشترک» جهان عرب و اروپای قرون وسطی تبدیل کرد.[20]

این همکاری میان خلیفه مسلمان به عنوان حامی، دانشمند یهودی به عنوان مدیر پروژه، و راهب مسیحی به عنوان متخصص زبان، نمونه آشکاری از تبادل علمی میان‌فرهنگی در کوردوبای قرن دهم است. نسخه عربی :د ماتریا مدیکا» که از این کار به‌ جا ماند، به مرجع استانداردی در جهان اسلام و بعدها در اروپا بدل شد. بدین ترتیب، از رهگذر چنین تلاش‌های مشترکی، علوم و طب یونانیِ کلاسیک از طریق اندلس وارد اروپای غربی شد؛ امری که از طریق همکاری میان پیروان ادیان مختلف ممکن شد. این رابطه یک‌سویه نبود و کوردوبا خود به صادرکننده دانش به سرزمین‌های مسیحی تبدیل شد.

در اواخر قرن دهم، دانشمندان مسیحی به طور مکرر به اندلس سفر می‌کردند تا به متون و دانشی دست یابند که در مسیحیت لاتین در دسترس نبود. یکی از بازدیدکنندگان مشهور، گربر اوریاکی، راهب فرانسوی بود که بعدها به نام پاپ سیلوستر دوم شناخته شد. گربر در دهه ۹۷۰ به کاتالونیا و احتمالا خود کوردوبا سفر کرد و از ادبیات موجود در کتابخانه الحَکم دوم عمیقا تاثیر پذیرفت. او نزد کتاب‌های عربی به مطالعه ریاضیات و نجوم پرداخت و ارقام عربی را فراگرفت. گربر این دانش را با خود به شمال برد، بار دیگر استفاده از چرتکه و مفهوم صفر را به محافل اروپایی معرفی کرد و نقش مهمی در انتقال ارقام عربی به اروپا ایفا کرد. سرگذشت او واقعیتی گسترده‌تر را بازتاب می‌دهد. کتابخانه‌ها و مدارس کوردوبا واقعا مایه حسرت اروپا بودند و بسیاری از اندیشمندان مسیحی از این موضوع آگاه بودند. کتاب‌های فلسفه، پزشکی و علوم طبیعی که به عربی حفظ یا تولید شده بودند نیز از طریق تجارت یا دیپلماسی راه خود را به صومعه‌های مسیحی باز می‌کردند.

تصویری منسوب به عبدالرحمان سوم [21]

با گذشت زمان، به‌ویژه پس از فتح تولدو[22] در ۱۰۸۵ و سپس خود کوردوبا در ۱۲۳۶ به دست نیروهای مسیحی، تلاش‌های نظام‌مندی برای ترجمه آثار عربی به لاتین شکل گرفت. اما حتی در قرن دهم نیز زمینه این انتقال در بسترهای چنددینی اندلس در حال شکل‌گیری بود. سیاست مدارا در خلافت به این معنا بود که دانشمندان هر سه دین می‌توانستند با یکدیگر تعامل کنند. برای مثال، حسدای بن شَپروت نه تنها با مسلمانان و یهودیان، بلکه با پادشاهان و روحانیون مسیحی نیز در ارتباط بود و مکاتبه داشت. از جمله او با امپراتور مقدس روم نامه‌نگاری می‌کرد و از این طریق به انتقال دانسته‌های پزشکی و علمی کمک کرد. فراتر از دانشگاه و کتابخانه‌ها، سیاست کانویونسیا نوعی آمیزش روزمره فرهنگی و فکری را پدید آورد. در محافل ادبی فرامنطقه‌ای کوردوبا، ممکن بود قاضی مسلمان در باب الهیات با کشیشی مستعرِب گفت‌وگو کند، یا شاعری یهودی‌زبان عربی در کنار شاعران مسلمان شعر بخواند. زبان‌ها به طور مداوم در هم می‌آمیختند.

آثار عربی شاعران و فیلسوفانی مانند فارابی و نیز متون منسوب به ارسطو، توسط اندیشمندانی یهودی چون سلیمان بن گبریول[23] و بعدها موسی بن میمون مطالعه می‌شد؛ این دو به هر دو زبان عبری و عربی می‌نوشتند. این فیلسوفان یهودی نیز متقابلا بر الهیات و فلسفه مسیحی، به‌ویژه بر متفکرانی مانند توماس آکویناس، اثر گذاشتند؛ تا آن‌جا که غالبا میان آثار آن‌ها مقایسه‌هایی صورت می‌گیرد.

در دوران طلایی کوردوبا، این توسعه میان‌فرهنگی از پیش آغاز شده بود. خود حسدای بن شپروت حامی شاعران و اندیشمندان یهودی بود و به راه‌اندازی سنتی درخشان از شعر عبری در اندلس کمک کرد؛ سنتی که بعدها به طور عمیقی از سبک‌ها و واژگان شعر عربی تاثیر پذیرفت. نویسندگان مسیحی در اندلس هرچند کم‌تر بودند اما آنان نیز با فرهنگ اسلامی درگیر شدند. برخی مستعرِب‌ها سال‌نامه‌ها و سرگذشت خود را به عربی نگاشتند و ترجمه‌هایی از بخش‌هایی از انجیل به عربی برای استفاده محلی فراهم آمد؛ به‌گونه‌ای که حتی مقدس‌ترین متون نیز در این فضای جدید زبانی جای خود را یافتند.

در حوزه هنر و معماری نیز نشانه‌های ملموسی از همکاری دیده می‌شود. هنرمندان مسیحی بیزانتی برای تزیین کاخ‌ها و مسجد جامع کوردوبا با موزاییک‌های پیچیده و هنرهای ظریف، از قسطنطنیه دعوت شدند. نتیجه، سبک معماری کوردوبا بود که از ترکیب الگوها شکل گرفته بود: ستون‌های رومی و قوس‌های ویزیگوتی در ساخت مسجد به‌ کار رفت و کاخ‌های خلافتی مزین به موزاییک‌هایی بود که هنرمندان یونانی مسیحی برای خلیفه مسلمان آفریده بودند.[24]

موسیقی نیز نمونه‌ای دیگر است. موسیقی‌دان نامدار، زریاب – که در سده نهم از مشرق به کوردوبا آمد -، سنت‌های موسیقایی ایرانی و عراقی را به اندلس معرفی کرد؛ سنت‌هایی که به‌سرعت میان همه جوامع پذیرفته شدند. این دگرگونی، موسیقی ایبری را متحول کرد و حتی بر موسیقی اروپای بعدی (مثلا در شکل لوت) اثر گذاشت. به‌ این ‌ترتیب، مسلمانان، مسیحیان و یهودیان در کوردوبا صرفا یکدیگر را تحمل نمی‌کردند؛ بلکه فعالانه از هم می‌آموختند و فرهنگی نو و ترکیبی خلق می‌کردند. گفته شده است که اندلس «تجربه‌ای یگانه در زمینه دستاوردها در همه عرصه‌های زندگی» بود و «مهم‌تر از همه، تجربه تنوع و گفت‌وگو».[25]

یک نشست رسمی در کوردوبا، نقاشی مربوط به سال ۱۸۸۵. [26]


همزیستی فرهنگی در شکل‌های متعدد بروز پیدا کرد و الگویی از تماس و آفرینش مشترک را در هم تنید. فرهنگ فکری کوردوبا دقیقا به‌سبب همین محیط کثرت‌گرا به اوج هم‌افزایی خلاق خود رسید. رشته‌هایی چون پزشکی با مشارکت همه دیدگاه‌ها شکوفا شدند. پزشک مسلمان، ابوالقاسم زهراوی، در کوردوبا دایرةالمعارف جراحی اثرگذاری نگاشت؛ کتابی که بی‌تردید از دانش یونانی بهره می‌برد و احتمالا حاصل مشورت با همکاران یهودی و مسیحی در بیمارستان‌های شهر نیز بود.[27]

نجوم و ریاضیات نیز به همین ترتیب از کمک دانشمندان متنوع بهره‌مند شدند. تقویم کوردوبا و زیجِ پیچیده‌ای که در سال ۹۶۱ تکمیل شد، حاصل کار گروهی بود که اسقف مسیحی، رسِموندوس،[28] در کنار منجمان مسلمان در آن مشارکت داشت. در حوزه فلسفه و کلام، تفاوت‌های دینی مانع گفت‌وگو نمی‌شدند. بحث‌هایی درباره ماهیت نفس یا نسبت ایمان و عقل، اندیشمندانی مسلمان مانند ابن مسرّه و بعدها ابن رشد را درگیر می‌کرد و به یهودیانی چون ابن گبریول نیز می‌رسید و متفکران مسیحی نیز از این ایده‌ها بهره‌مند می‌شدند.

تا پایان قرن دهم، کوردوبا تا حد زیادی به «خانه» و خاستگاه دانش در اروپا بدل شده بود. این شهر تا پیش از فروپاشی سیاسی در قرن یازدهم، بزرگ‌ترین مرکز علمی زمان خود بود و از هر مرکز دانشگاهی در مسیحیت لاتینی فرسنگ‌ها پیشی گرفته بود. تبادل آزادانه ایده‌ها با جهان گسترده‌تر اسلامی – بر پایه شبکه‌هایی که اندلس را به بغداد، قاهره و فراتر از آن پیوند می‌داد – کوردوبا را در لبه پیشرو علم و فرهنگ نگه می‌داشت. کاغذ به طور معمول در کتابخانه‌ها و مدارس کوردوبا به کار می‌رفت و همین امر به دانشمندان اندلسی مزیتی مادی نسبت به همسایگان اروپاییشان می‌داد که هنوز ناچار بودند از پوست‌های گران‌قیمت برای نوشتن استفاده کنند. این دستاوردها محدود به یک گروه دینی نبود؛ بلکه موفقیتی تمدنی و مشترک برای مردمانِ متنوعِ ساکن اندلس به‌شمار می‌آمد.

برخی پژوهشگران معاصر، مانند ماریا روزا منوکل[29] چنین استدلال کرده‌اند که دستاوردهای فرهنگی اندلس «به دست مسلمانان، یهودیان و مسیحیان» در کنار هم و در یک فضای روادارانه خلق شده است. این میراث همکاری فکری میان ادیان، یکی از پایدارترین ابعاد دوران طلایی کوردوبا به شما می‌رود.[30]

خلافت اندلس چگونه سقوط کرد؟

با همه مزایا، سیاست کانویونسیا در اندلس هرگز نه نمونه برابری لیبرال مدرن بود و نه هماهنگی پایدار. نظم موجود در این سیستم، حدود روشنی داشت و با تنش‌های درونی نیز روبه‌رو بود. نخست باید اشاره کرد که نظام طبقاتی مبتنی بر مفهوم ذمّه، خود یک فضای سلسله‌مراتبی را تثبیت می‌کرد؛ مسلمانان در جایگاه نخبگان حاکم و غیرمسلمانان در موقعیت تابع بودند: شهروندانی امان داده‌شده اما در نهایت، درجه‌دو. فرودستی حقوقی مسیحیان و یهودیان در قالب قواعد اجتماعی نمود می‌یافت؛ هرچند اغلب به صورت سست اجرا می‌شد، اما یادآوری دائمی جایگاه آن‌ها در جامعه بود.

برای مثال، فقیهان اسلامی دستور داده بودند که غیرمسلمانان نباید دین خود را به طور آشکار به نمایش بگذارند یا در پی به‌دست‌آوردن جایگاه‌های بلند اجتماعی باشند. فقیه اندلسی، ابن عبدون سویایی، اعلام کرده بود که مسلمانان باید از نزدیک‌شدن به مسیحیان و یهودیان پرهیز کنند و این‌که اهل ذمّه باید همواره نشانه‌ای متمایز همراه خود داشته باشند تا «رسوایی‌شان آشکار باشد».[31] این دستورها، که روح «پیمان عمر» را بازتاب می‌داد، مسیحیان و یهودیان را از پوشیدن لباس اشرافِ مسلمان یا حتی مورد خطاب قرارگرفتن با عبارت «السلام علیکم» منع می‌کرد، با این توجیه که «شیطان بر آنان چیره شده است».

این قواعد سخت‌گیرانه هرچند احتمالا در تخیل عالمان محافظه‌کار بیش‌تر از واقعیت عملی کوردوبا در اوج شکوفایی‌اش، وزن داشت و به طور کامل اعمال نمی‌شد، اما نفس وجودشان نشان‌دهنده پیش‌داوری‌های نهفته در جامعه است. اسلام به عنوان یک نهاد دینی، به‌ویژه بیرون از حلقه‌های روشنفکر درباری، اغلب به غیرمسلمانان با سوءظن یا تحقیر می‌نگریست.

نمونه خاص از دیدگاه تحقیرآمیز، ابن‌حزم است؛ فیلسوف و نویسنده‌ای به‌غایت توانا، اما در عین حال متکلمی سرسخت. او جامعه مسیحی را با لحنی تند «به کلی پست» توصیف کرده است.[32] این اظهار نظر نشان می‌دهد که حتی در خلال یا اندکی پس از دوره نسبتا بردبار خلافت، برخی مسلمانان تحصیل‌کرده، کلیشه‌های بسیار منفی درباره مسیحیان در ذهن داشتند. چنین نگرش‌هایی، هرچند شاید در سطح حکمرانی غالب نبودند، می‌توانستند در لحظاتی به اصطکاک اجتماعی و تبعیض در سطح محلی دامن بزنند.

به علاوه در همین دوران خاص که موسوم به «دوران طلایی» است، نمونه‌هایی از تنش و آزار نیز وجود داشت. یکی از رویدادهای مهم که چالش‌های همزیستی را از پیش خبر می‌داد، ماجرای «شهدای کوردوبا» در دهه ۸۵۰، در زمان عبدالرحمان دوم بود. در این واقعه گروهی کوچک از مسیحیان بسیار متعصب، آگاهانه و به‌ صورت علنی به اسلام اهانت کردند و هدف‌شان آن بود که به عنوان شهید کشته شوند. این اقدام، امیر را برانگیخت تا به‌ دلیل کفرگویی و شورش، دستور اعدام آن‌ها را صادر کند.

این رویداد نشان داد که همه مسیحیان حاضر نبودند زیر حاکمیت اسلامی به شکلی بی‌سروصدا زندگی کنند. برخی سازشِ نهفته در دوره کانویونسیا را خیانتی به ایمان خود می‌دیدند و ترجیح می‌دادند آگاهانه درگیری ایجاد کنند. با این همه این جنبش بسیار محدود بود و در نهایت از میان رفت، اما به‌روشنی نشان می‌دهد که همزیستی، منتقدانی در هر دو سوی داشت.

در سوی مسلمانان نیز سخت‌گیرانی بودند که از گسترش عربی‌شدن مسیحیان و برجسته‌شدن یهودیان نگران بودند. آن‌ها نسبت به سستی نظارت دینی و «آلودگی» اسلام با تاثیرات بیگانه بیمناک بودند. این وضعیت تنشی میان عمل‌گرایان و متعصبان ایجاد می‌کرد. خلفا در بیش‌تر قرن دهم در مهار این متعصبان کارنامه قابل‌قبولی داشتند، اما در انتهای دوره، نشانه‌هایی از افراط‌گرایی رو به رشد ظاهر شد.

در دوران الحاجب المنصور (المنصور بن ابی عامر)، که پس از الحَکم دوم عملا زمامدار کوردوبا بود، فضای دربار رنگی سنت‌گراتر و کم‌تر پذیرش‌گر به خود گرفت. گفته می‌شود المنصور، برای جلب رضایت محافل روحانی محافظه‌کار، برخی متون فلسفی را از کتابخانه‌های سلطنتی کنار گذاشت. به ‌علاوه، حکومت او – هرچند همچنان از مزدوران مسیحی نیز استفاده می‌کرد – بیش از پیش بر جهاد تهاجمی علیه شمال مسیحی تکیه داشت. اگرچه این دوره به طور کامل به معنای بازگشت به تعصب و ستیز نبود، اما می‌توان آن را مرحله‌ای دانست که در آن، از گشودگی و فراگیری‌ای که مشخصه دربار الحَکم دوم بود، کاسته شد.

مجسمه الحکم دوم در سانتو دلو مارتینز.[33]

با این حال، مزایای این بردباری حتی در دوره الحکم دوم نیز به طور برابر توزیع نمی‌شد. فرهنگ والای همزیستی کوردوبا بیش از همه در محافل شهری و تحصیل‌کرده، یعنی در میان درباریان، نخبگان بازرگان و روشنفکران شکوفا شده بود. در نواحی دورتر یا روستایی، جوامع دینی اغلب به صورت جدا از هم زندگی می‌کردند و سوء‌برداشت‌ها یا تعصبات می‌توانست آشکارتر باشد. حتی در خود کوردوبا، مردم عادی ممکن بود با نوعی احتیاط و بدگمانی به یکدیگر بنگرند. درباره تنش‌های روزمره کم‌تر نوشته شده است، اما احتمالا چنین اصطکاک‌هایی وجود داشته است.

برای مثال، یک دهقان مسلمان ممکن بود از این‌که می‌دید مالیات‌های او ظاهرا سخت‌تر از آن چیزی است که برای یک تاجر ثروتمند یهودی اعمال می‌شود، ناخشنود باشد؛ یا یک صنعتگر مسیحی ممکن بود از تحقیرهای عمومی مانند ضرورت کناررفتن از مسیر یک مسلمان در خیابان یا ممنوعیت سوارشدن بر اسب رنجیده باشد. این ما را به یاد این نکته می‌اندازد که این نظام تا حدی بردبار بود اما برابر نبود. در واقع نظام سیاسی کوردوبا بر پایه نوعی حمایت پدرسالارانه استوار بود که اگر جهت‌گیری سیاسی تغییر می‌کرد، می‌توانست به‌آسانی به نظامی از سرکوب بدل شود.

نکته حیاتی دیگر آن‌که تساهل اندلس وابسته به ثبات سیاسی و رهبری نیرومند بود. هرگاه اقتدار مرکزی تضعیف می‌شد، خصومت‌های نهفته تمایل به سر برآوردن پیدا می‌کردند. این وضعیت در قرون یازدهم و دوازدهم بسیار آشکارتر شد. در سال ۱۰۰۹، بحران جانشینی و جنگ داخلی، خلافت کوردوبا را از هم گسست. تا سال ۱۰۳۱، نهاد خلافت برچیده شد و اندلس به حکومت‌های کوچک‌تر تجزیه گردید. این حکمرانی‌های کوچک‌تر در آغاز برخی جنبه‌های فرهنگ بردبار را ادامه دادند. برای نمونه، بعضی طوایف مانند تولدو و سویا همچنان به‌کارگیری وزیران یهودی و پرورش تعامل میان‌دینی را دنبال می‌کردند. با این حال، آن‌ها از نظر نظامی ضعیف‌تر بودند و فشار فزاینده پادشاهی‌های مسیحیِ در حال گسترش، سرانجام طوایف را واداشت تا برای کمک نظامی، دست یاری به سوی شمال آفریقا دراز کنند و از حکومت اسلامی مُرابطون[34] درخواست کمک کنند. سلسله مرابطون نوعی اسلام بسیار سخت‌گیرانه و کم‌تحمل‌تر را اجرا می‌کرد. با حاکمیت آن‌ها، رفتار نسبتا سهل‌گیرانه گذشته با ذمّیان در اندلس پایان یافت.

مرابطون جداسازی اجتماعی را با سخت‌گیری بیش تری تحمیل کردند و گفته می‌شود حتی مستعرب‌هایی را که بیش از حد با فرهنگ عربی درآمیخته بودند، مورد آزار قرار دادند. خلافت موحدون،[35] که بعدتر بر سر کار آمدند، از آن‌ها هم تندروتر بود و به مسیحیان و یهودیان باقیمانده اندلس عملا میان اسلام‌آوردن و تبعید یا آزار گزینه‌ای نگذاشتند. بسیاری، راه تبعید را برگزیدند و در قرن دوازدهم، موج بزرگی از مهاجرت یهودیان اندلسی به اسپانیای مسیحی یا مصر رخ داد. مسیحیان مستعرب نیز عمدتا به پادشاهی‌های مسیحی منتقل شدند. موحدون حتی کلیساها و کنیسه‌ها را در قلمرو خود تخریب کردند و عملا حضور آشکار ادیان دیگر را از چشم‌انداز شهری زدودند. این چرخش تراژیک نشان می‌دهد که دوران طلایی بردباری در واقع به پایان رسیده بود.

بحث درباره «افسانه» و «واقعیت» اندلس همچنان ادامه دارد. پژوهشگران امروز گرایش دارند روایت‌های بیش از حد زیباسازی‌شده از تسامح کامل در کوردوبا را رد کنند.[36] می‌توان با اطمینان گفت که این جامعه، جامعه‌ای قرون‌وسطایی بود سرشار از تعصبات و نابرابری‌های قدرت؛ با بردباری‌ای عمل‌گرایانه، نه اصول‌گرایانه. غیرمسلمانان می‌توانستند شکوفا شوند، اما در چارچوبی محدود و همواره تا آن‌جا که حاکمان مسلمان اجازه می‌دادند. اذعان به این محدودیت‌ها، دستاوردهای واقعی همزیستی کوردوبا را نفی نمی‌کند، بلکه آن‌ها را در زمینه واقعی‌شان قرار می‌دهد. تناقض‌هایی مانند وجود یک وزیر یهودی در دولتی که رسما نسبت به یهودیان نگاه تحقیرآمیز داشت یا یک سردار مسیحی که فرماندهی سپاه مسلمان در نبرد با مسیحیان دیگر را بر عهده داشت، نشان می‌دهد که بردباری در اندلس، راهبردی و گزینشی بود. این بردباری شامل حال کسانی می‌شد که به نظم اسلامی یاری می‌رساندند یا دست‌کم تهدیدی برای آن محسوب نمی‌شدند و هر گاه گروهی بی‌وفا تلقی می‌شد یا تعصب بالا می‌گرفت، این دایره تنگ‌تر می‌شد.

در نهایت، دوران طلاییِ کانویونسیا در کوردوبا به‌ سبب همین ماهیت نامعمول و شکننده‌اش در تاریخ می‌درخشد. پایان آن نیز یادآور این واقعیت است که بردباری هرگز نباید مفروض و تضمین‌شده انگاشته شود؛ بلکه باید مدام از سوی رهبری روشن‌نگر، اعتماد اجتماعی و تعهد به ارزش‌های کثرت‌گرا تقویت گردد؛ عناصری که همگی در برابر فشار اقتصادی، تهدیدهای بیرونی یا ایدئولوژی‌های افراطی آسیب‌پذیرند. از این منظر، نمونه کوردوبا نه فقط الهام‌بخش، بلکه هشداری جدی نیز هست درباره این‌که یک کثرت‌گرایی شکوفا تا چه اندازه می‌تواند در برابر فروغلتیدن به تفرقه شکننده باشد.

میراث خلافت در کوردوبا

دوران طلایی خلافت کوردوبا در قرن دهم چندان طولانی نپایید. پس از مرگ الحَکم دوم در سال ۹۷۶، ثبات خلافت به‌تدریج دچار نقصان شد. پسر جوان او، هشام دوم، عملا زیر نفوذ مردی جنگ‌سالار و جاه‌طلب به نام المنصور (الحاجب المنصور) قرار گرفت. حکومت نظامی او، هرچند در آغاز کارآمد بود، اما بذرهای ضعف دودمانی را کاشت. در دهه‌های نخست قرن یازدهم، کوردوبا با جنگ داخلی دست‌به‌گریبان شد. فراکسیون‌های گوناگون از جمله مزدوران بربر، اشراف عرب، سردارانی از اقوام اسلاو و بزرگان محلی برای قدرت رقابت می‌کردند. در سال ۱۰۳۱، نهاد خلافت منحل شد و اندلس به بیش از بیست پادشاهیِ طوایفی تقسیم گشت.

این فروپاشی سیاسی پیامدهای مستقیمی برای روابط میان ادیان داشت. در حالی‌ که برخی از این امیرنشین‌های جدید همچنان به حمایت از استعدادهای یهودی و مسیحی ادامه دادند، وحدت و امنیتی که کوردوبا فراهم می‌کرد، تضعیف شد.[37] طوایف کوچک‌تر و ضعیف‌تر بودند و اغلب به پرداخت خراج به پادشاهان مسیحی تن می‌دادند. با این حال، برای مدتی (تقریبا از ۱۰۳۱ تا دهه ۱۰۸۰)، بسیاری از جنبه‌های شکوفایی فرهنگی اندلس در این دولت‌های جانشین ادامه یافت. زندگی یهودی، به‌ویژه در مراکزی مانند گرانادا، لُسینا و سویا برای چند دهه رونق داشت و جوامع مستعرب نیز زیر سلطه حاکمان مختلف طوایف، همچنان نسبتا آزادانه دین خود را به جا می‌آوردند.

اما گسست واقعی با یورش مرابطون شمال آفریقا در ۱۰۸۶ و بعد، با ظهور موحدان در ۱۱۴۷ رخ داد. این رژیم‌های بنیادگرا، مسامحه اندلس را نوعی فساد و انحراف تلقی کرده و خود را مامور اصلاح آن می‌دیدند. تا میانه قرن دوازدهم، دوران طولانی آزادی نسبی دینی در اسپانیای اسلامی به پایان رسیده بود. اکثریت یهودیان و مسیحیان در آنچه از اندلس باقی مانده بود، یا گریختند یا اسلام آوردند یا زیر سلطه موحّدان از میان رفتند. با فتح شهرهایی مانند تولدو، کوردوبا و سرانجام گرانادا به دست نیروهای مسیحی، ترکیب دینی اسپانیا کاملا دگرگون شد. پادشاهان کاتولیک سرانجام یهودیان و مسلمانان باقی‌مانده را در کاستیل و آراگون، و نیز موریسکی‌ها را تا سال ۱۶۰۹ به تبعید واداشتند.

به این معنا، فصل طولانی کانویونسیا با دو لایه پی‌درپی از بنیادگرایی بسته شد: نخست توسط بنیادگرایان مسلمان و سپس زیر حاکمیت بنیادگرایی مسیحی.

در آغاز دوران مدرن، اسپانیا به قلمروی عمدتا همگنِ کاتولیک با حداقل تساهل دینی بدل شده بود. با این وجود، دوران طلایی کوردوبا میراث خود را حفظ کرد و پژواک آن در قرون بعدی ادامه یافت. بلافاصله، یکی از پیامدها پراکندگی دانشمندان و متون اندلسی به دیگر سرزمین‌ها بود. پناهندگان یهودی از اندلس مشعل این دوران طلایی را به کشورهایی مانند مصر، ایتالیا و سرزمین مقدس بردند.

نامدارترین این پناهندگان موسی بن میمون بود که در ۱۱۳۵ در کوردوبا به دنیا آمد. او در جوانی فرهنگ یادگیری یهودی-عربی اندلس را جذب کرد و پس از فرار از آزار موحّدان به همراه خانواده، سرانجام در قاهره ساکن شد. در آن‌جا بود که آثار شاهکار خود مانند «راهنمای سرگشتگان»[38] را نوشت؛ اثری که فلسفه یونانی، کلام اسلامی و اندیشه یهودی را در هم می‌آمیزد. همچنین برخی از مستعرب‌های تولدو که به شمال مهاجرت کرده بودند، در قرن دوازدهم به ترجمه کتاب‌های عربی به لاتین کمک کردند و دانش اندلسی را مستقیم به اروپای مسیحی منتقل نمودند.[39]

یکی از ابتکارهای برجسته، «مدرسه مترجمان تولدو» بود؛ جایی که مترجمان یهودی، مسیحی و مسلمان کنار هم آثار بزرگ علمی، پزشکی و فلسفی را از عربی به لاتین و کاستیلی برمی‌گرداندند.[40] آن‌ها آثار اندیشمندان اندلسی مانند پزشک نامدار ابوالقاسم زهراوی و فیلسوفی چون ابن رشد و نیز نسخه‌های عربی آثار ارسطو، اقلیدس، جالینوس و بطلمیوس را که در کتابخانه‌های مسلمانان حفظ شده بود، ترجمه کردند.[41] از رهگذر این ترجمه‌ها، میراث فکری اندلس به یکی از ارکان رنسانس اروپایی بدل شد.

بی‌سبب نیست که مورخان تاکید می‌کنند اندلس «هم ذخیره‌گاه دانش یونان باستان بود و هم ایستگاهی محوری در مسیر انتقال آن به غربِ مسیحی» و بدین‌سان در احیای دانش کلاسیک در اروپا نقش پیشگام داشت. بدون قرن‌ها ترجمه و پژوهش اندلسی، تصور این‌که توماس آکویناس با متون ارسطو درگیر شود یا این‌که پزشکی و نجوم اروپایی در قرن سیزدهم جهشی ناگهانی را تجربه کند، دشوار است. از این منظر، فرهنگ فکری کثرت‌گرای کوردوبا میراث اروپایی گسترده‌ای بر جای گذاشت.[42]

بُعد دیگری از این میراث، حافظه فرهنگی کانویونسیا بود. در قرن نوزدهم، همان‌طور که تاریخ‌نگارانی مانند مارک کوهن[43] اشاره کرده‌اند، پژوهشگران یهودی در اروپا اسپانیای اسلامی را در مقایسه با اروپای قرون تاریک به عنوان «عصر زرین»ی می‌ستودند که در تضاد با آزارهایی بود که در سرزمین‌های مسیحی تجربه می‌کردند. آن‌ها کوردوبای قرون وسطی را گاه با نگاهی رمانتیک به‌ صورت بهشتی میان‌دینی از باغ‌ها، کتابخانه‌ها و خلفای روشن‌نگر تصویر می‌کردند و جنبه‌های ناخوشایند را تا حدی نادیده می‌گرفتند.


درس‌هایی برای امروز

دوران طلایی خلافت کوردوبا، امروز نیز برای کشورهایی که با تنوع دینی روبرو هستند، یا جامعه‌های قطبی‌شده از نظر ایدئولوژیک و آن‌هایی که با پرسش‌هایی از جایگاه افراد بدون باور به دین (یا بدون باور به دین رسمی) در حیات عمومی مواجه شده‌اند، نمونه تاریخی قابل توجهی به شمار می‌رود. تجربه اندلس نشان می‌دهد که جامعه‌ای با حاکمیت اسلامی نیز می‌تواند فرهنگی مدنی را پرورش دهد که به کثرت‌گرایی احترام می‌گذارد. البته نمونه کوردوبا همچنین نشان می‌دهد حاکمیت باید مدارا را به عنوان اصل بشناسد و نه یک تاکتیک حکومتی.

در کوردوبا، اقلیت‌های دینی نه فقط تحمل می‌شدند، بلکه به عنوان شریک در عرصه‌هایی چون دانش، پزشکی و حکمرانی به کار گرفته می‌شدند. این واقعیت نشان می‌دهد که همزیستی، الزاما پشت‌کردن به ایمان نیست، بلکه می‌تواند تجلی رهبری اخلاقی و قدرت تمدنی باشد. برای دولت‌های امروز – چه ایران و چه دیگر کشورها – که در آن‌ها قدرت برای سرکوب باورهای دگراندیش به کار گرفته می‌شود، این میراث دعوتی است برای بازاندیشی در شکل رهبری اسلامی؛ زمانی که بر اصول کرامت متقابل هدایت شود.

همچنین خاطره کانویونسیا در کوردوبا، که بعدتر توسط یهودیان، مسلمانان و مسیحیان به طور مشترک پذیرفته شد، نشان می‌دهد هویت تاریخی می‌تواند نقش پل را ایفا کند، نه دیوار. ایران نیز میراثی تاریخی از احترام میان‌دینی در طول تاریخ خود دارد؛ چه در گذشته‌های دور و چه نزدیک. آگاهی از این میراث و بازخوانی فعالانه آن می‌تواند نیرویی مهم باشد. این نیرو می‌تواند به پرورش چشم‌اندازی فراگیرتر از هویت ملی کمک کند؛ چشم‌اندازی که هم مومنان و هم افراد بدون دین را گرامی می‌دارد، گفت‌وگو میان جهان‌بینی‌ها را می‌گشاید و ممکن است بتواند ایران را نه به عنوان یک تئوکراسی بسته، بلکه به عنوان مشارکت‌کننده‌ای در سنت‌های انسان‌گرایانه و اسلامی کثرت‌گرایی و گشودگی فکری بازتعریف کند.


[1]. نام کوردوبا در متن‌های فارسی با عنوان عربی‌شده آن، یعنی «قرطبه» نیز یاد شده است.

[2]. Convivencia.

[3]. ویزیگوت‌ها خاندان‌های گسترده اروپایی بودند که در آن دوره زمانی بر مناطقی از اروپای مرکزی و جنوبی تسلط داشتند.

[4]. Mozarabs.

[5]. Caudillos.

.[6] در آن زمان دست کم دو فرد دیگر در جهان خود را خلیفه می‌نامیدند.

[7]. Jean Batou. “Muslim Rule in Spain Was a Crucial Part of Europe’s History.” Jacobin, 16 Dec. 2022.

[8].  Ibid.

[9]. “Abd al-Rahman III” in The New Encyclopaedia Britannica. Bayes ed., vol. 1, Encyclopaedia Britannica, Inc, 2010. pp. 17-18.

[10]. پیمان (عهد) عمر اشاره به قوانینی است که بر اساس آن بعضی غیرمسلمانان در صورت گردن‌نهادن به جزیه و سایر تعهدات خاصی (مانند خودداری از تبلیغ عقاید خودشان) اجازه داشتند در سرزمین‌های تحت سلطه امپراطوری اسلامی زندگی کنند.

[11]. Revemund.

[12]. Nissan Mindel. “Hasdai Ibn Shaprut – (circa 4675-4735; 915-975) – Chabad.Org.” Chabad.Org, Kehot Publication Society. Accessed 9 July 2025.

[13]. Hasdai ibn Shaprut.

[14]. Funci. “Al-Andalus: Multiculturalism, Tolerance and Convivencia – FUNCI – Fundación de Cultura Islámica.” FUNCI, 10 May 2021.

[15]. “Al-Andalus: Multiculturalism, Tolerance, and Convivencia.” Funci.

[16]. Encyclopaedia Britannica, s.v. “Caliphate of Córdoba,” accessed June 19, 2026.

[17]. De Materia Medica.

[18]. Dioscorides

[19]. «د ماتریا مدیکا» یک کتاب در زمینه پزشکی باستان و گیاهان دارویی است که توسط دیوسکوریدس در حدود سال ۷۸ میلادی نوشته شده است.

[20]. Hasdai Ibn Shaprut. Accessed 10 July 2025.

[21]. Dan Buttry, “ABD-AR-RAHMAN III (891-961) and AL-HAKAM II (915-976),” Global Peace Warriors, December 16, 2016, accessed June 19, 2026.

[22]. تولدو با نام طلیطله نیز شناخته می‌شود.

[23]. ابو ایوب سلیمان بن یحیی بن گبیرول، متفکر عبری‌زبان اسپانیایی و از بزرگان فلسفه یهودی بود.

[24]. “Al-Andalus: Multiculturalism, Tolerance, and Convivencia.” Funci.

[25]. Ramin Jahanbegloo. “Tolerant Islam: The Andalusian Legacy.” Global, 7 Nov. 2017.

[26]. BomBom, “The Court of Abd al-Rahman III,” World History Encyclopedia, February 11, 2019, accessed June 19, 2026.

[27]. Ibid.

[28]. Recemundus.

[29]. Maria Rosa Menocal.

[30]. Menocal, Maria Rosa. The Ornament of the World: How Muslims, Jews, and Christians Created a Culture of Tolerance in Medieval Spain. Back Bay Books, 2012.

[31]. Bernard Lewis. Islam: From the Prophet Muhammad to the Capture of Constantinople. Oxford University Press, 1987.

[32]. “Social and Cultural Exchange in al-Andalus.” Wikipedia.

[33]. Sonia Lekuona. “El espartero que llegó a ser califa,” Continuadores: Arte Vivo andalusí, March 30, 2026, accessed June 19, 2026.

[34]. مُرابِطون، حکومتی اسلامی در شمال آفریقا و شامل قبایل آفریقایی بودند که میان سال‌های ۱۰۵۶-۱۰۶۰ میلادی بر بخشی از اندلس فرمانروایی کردند.

[35]. موحدون یا خلافت موحدون سلسله و فرقه‌ای اسلامی در شمال آفریقا بودند.

[36]. Jane S Gerber. “‘Ornament of the World’ and the Jews of Spain.” National Endowment for the Humanities, 17 Dec. 2019.

[37]. Monferrer-Sala, Juan Pedro, and Jose Martinez-Delgado. “Christians and Jews in Islamic Granada: Presence, Influence, Power.” A Companion to Islamic Granada, Barbara ed., Brill, pp. 211–230.

[38]. «دلالة الحائرین» یا «راهنمای سرگشتگان»، کتابی نوشته روحانی یهودی موسی بن میمون است. این اثر شامل دیدگاه‌های فلسفی ابن میمون است.

[39]. Ramin Jahanbegloo. “Tolerant Islam: The Andalusian Legacy.” Global, 7 Nov. 2017.

[40]. Arraez-Aybar, Luis-Alfonzo, et al. “Toledo School of Translators and Their Influence on Anatomical Terminology.” Annals of Anatomy – Anatomischer Anzeiger, Urban & Fischer, 21 Jan. 2015.

[41]. Ramin Jahanbegloo. “Tolerant Islam: The Andalusian Legacy.”

[42] Ramin Jahanbegloo. “Tolerant Islam: The Andalusian Legacy.”

[43]. Mark R. Cohen.

انتشارات بیشتر ...