Search

نامه‌ای از فرزاد: آقای اژه‌ای، بگذار قلبم بتپد

فرزاد کمانگر، فعال مدنی و معلم کرد ایرانی بود که به اتهام محاربه در سحرگاه یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ به همراه علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم‌هولی و مهدی اسلامیان در زندان اوین به دار آویخته شد. یونسکو در گزارشی که با موضوع فشار علیه فضاهای آموزشی تهیه شده بود به موضوع اعدام فرزاد کمانگر اشاره کرده است و هم‌چنین اتحادیه اروپا اعدام فرزاد کمانگر را محکوم کرده بود. او پیش از اعدام ۴ سال را در زندان گذراند.

در ادامه نامه فرزاد کمانگر خطاب به محسنی اژه‌ای، دادستان وقت کشور، را که پس از اعدام او منتشر شد می‌خوانیم:

«ماه‌ها ست که در زندانم ، زندانی که قراربود اراده‌ام را، عشقم را و انسان‌بودنم را درهم بشکند. زندانی که بايد آرام و رامم می‌کرد چون “برده‌ای سر‌به‌راه “، ماه‌ها ست بندی زندانی هستم با ديوارهايی به بلندای تاريخ.

ديوارهايی که قرار بود فاصله‌ای باشد بين من ومردمم که دوستشان دارم، بين من و کودکان سرزمينم فاصله‌ای باشد تا ابديت، اما من هر روز از دريچه سلولم به دوردست‌ها می‌رفتم و خود را در ميان آن‌ها و مثل آن‌ها احساس می‌کردم و آن‌ها نيز دردهای خود را در منِ زندانی می‌ديدند و زندان بين ما پيوندی عميق‌تر از گذشته ايجاد نمود. 
قرار بود تاريکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگيرد، اما در زندان من روئيدن بنفشه را در تاريکی و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد، اما من با لحظه‌ها در بيرون از زندان زندگی کرده‌ام و خود را دوباره به دنيا آورده‌ام برای انتخاب راهی نو.
و من نيز مانند زندانيانِ پيش از خود تحقيرها، توهين‌ها و آزارها را ذره‌ذره با همه وجود به جان خريدم تا شايد آخرين نفر باشم از نسل رنج کشيدگانی که تاريکی زندان را به شوق ديدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزی “محاربم” خواندند، می‌پنداشتند به جنگ “خدا”يشان رفته‌ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگی‌ام خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم می‌باشم. اما امروز که قرار است زندگی را از من بگيرند  با “عشق به هم‌نوعانم” تصميم گرفته‌ام اعضای بدنم را به بيمارانی که مرگ من می‌تواند به آن‌ها زندگی ببخشد، هديه کنم و قلبم را با همه” عشق و مهری” که در آن است به کودکی هديه نمايم. فرقی نمی‌کند که کجا باشد؛ بر ساحل کارون يا دامنه سبلان يا در حاشيه کوير شرق و يا کودکی که طلوع خورشيد را از زاگرس به نظاره می‌نشيند. فقط قلب ياغی و بی‌قرارم در سينه کودکی بتپد که ياغی‌تر از من آرزوهای کودکی‌اش را شب‌ها با ماه و ستاره در ميان بگذارد و آن‌ها را چون شاهدی بگيرد تا در بزرگسالی به روياهای کودکی‌اش خيانت نکند، قلبم در سينه کسی بتپد  که بی‌قرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالين نهاده‌اند و ياد “حامد”، دانش‌آموز شانزده‌ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت: “کوچک‌ترين آرزويم هم در اين زندگی برآورده نمی‌شود ” و خود را حلق آويزکرد.
بگذاريد قلبم در سينه کسی بتپد؛ مهم نيست با چه زبانی صحبت کند يا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پينه‌بسته پدرش، شراره طغيانی دوباره در برابر نابرابری‌ها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سينه کودکی بتپد تا فردايی نه چندان دور معلم روستايی کوچک شود و هر روز صبح بچه‌ها با لبخندی زيبا به پيشوازش بيايند و او را شريک همه شادی‌ها و بازی‌های خود بنمايند شايد آن زمان کودکان طعم فقر و گرسنگی را ندانند و در دنيای آن‌ها واژه‌های “زندان، شکنجه، ستم و نابرابری” معنایی نداشته باشد.
بگذاريد قلبم در گوشه‌ای از اين جهان پهناورتان بتپد؛ فقط مواظبش باشيد. قلب انسانی ست که ناگفته‌های بسياری از مردم و سرزمينش را به همراه دارد از مردمی که تاريخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.


بگذاريد قلبم در سينه کودکی بتپبد تا صبحگاهی از گلويی با زبان مادری‌ام فرياد برارم:

“من ده مه وی ببمه باييه
خوشه ويستي مروف به رم
بو گشت سوچی ئه م دنياييه”

معني شعر: می‌خواهم نسيمی شوم و “پيام عشق به انسان‌ها” را به همه جای اين زمين پهناور ببرم.

فرزاد كمانگار

بند بيماران عفونی، زندان رجايی‌شهر کرج

مورخ ۸۷/۸/۱

تاريخ نگارش؛ ۸۷/۱۰/۲ بند امنيتی ۲۰۹ اوين»

انتشارات بیشتر ...