مصطفا آلاحمد
بخش اول
پیشگفتار
در این مقال، مسالهی نگارنده صرفا ارائهی تحلیلی نظری نیست، بلکه میخواهیم بدانیم چگونه جامعه میتواند زیر فشار استبداد و خفقان مقاومت کند؟
پرسش این است:
“مردمی که زیر ظلم و خفقان زندگی میکنند، چگونه باید مقاومت کرده تا خم نشوند و از “خود” محافظت کنند؟
اما همین ابتدا پرسش دیگری شکل میگیرد: ماهیت این “خود” دقیقا چیست؟
“خود” id در این جا شامل جسم و ذهن موجود انسانی است، خود، اخلاقیات جامعه و انسانهایی است که اگر فروبریزد دیگر به آسانی نمیتوان آن را احیا کرد، و میپرسیم چگونه میتوان در برابر فساد و فشار ظلم از خود، جامعه، دوستان و فامیل، از اخلاق و از ذهنهایمان محافظت کنیم؟ چه کارهایی باید انجام دهیم تا دچار فروپاشی ذهنی و اخلاقی نشویم؟
برای پاسخ به این پرسشها به سراغ یکی از اندیشمندترین نظریهپردازان سیاسی رفتم، دکتر هانا آرنت یکی از مهمترین ایدهها را درباره وضعیت بشر در دوران دیکتاتوری بیان کرده است. کمتر کسی مانند او ذرهبینش را با این دقت و نزدیکی روی جزئیات حکومت استبدادی قرار داده است.
آرنت در عین حال راه حل را نیز ارائه داده است.
آرنت، زندگی در دوران دیکتاتوری را یکی از پرفشارترین دوران زندگی انسانهایی میداند که آن را تجربه کردهاند. حکومتی که برای حفظ منافع خود، از کشتن و حذف، از زندانی کردن، از شکنجه و هر نوع خشونت نه تنها شرم نمیکند، بلکه تمام قد برای جنایت آماده است و به اعمال جنایتکارانهی خود افتخار میکند. زندگی زیر سیطرهی چنین رژیمی که بنیانهایش بر ظلم، فساد و فریبکاری شکل گرفته است، انسانها را از خودبیگانه میکند، اخلاق را میکشد.
آرنت میگوید حکومت استبدادی و تمامیتخواه انسانها را سرسپرده میخواهد و اگر این اطاعت تمام قد نباشد، انسانها را از پایه زائد میداند.
در چنین شرایطی انسان هویت فردی خود را از دست میدهد و تبدیل به موجودیتی بردهوار میشود. رژیم استبدادی هر روزنهای را برای رشد هویت فردی میبندد و انسانها را به انزوا سوق میدهد. آرام آرام یاس و ناامیدی بر جامعه چیره میشود.
پرسش اینجاست که چگونه باید این شرایط را تاب آورد.
یکی از اصلهای مهم برای بقا امید است، اما گفتیم حکومت استبدادی تلاش میکند آن را از بین ببرد، بنابراین امید داشتن از جمله راههای تابآوری در زمانهی استبداد است، اما چگونه میتوان امید واقعی و پایدار داشت بیآن که گرفتار امیدهای واهی و دلسردکننده شد؟
هانا آرنت در کتاب “وضع بشر” بر “کنش” Act تاکید دارد. او کنش را بالاترین فعالیت و هویت انسانی میداند که انسان را از کار work تکراری و زحمتهای labor روزمره و ماشینی دور کرده به هویت او معنا میدهد. شاید این همان معنایی است که دکتر ویکتور فرانکل به آن اهمیت بخشید. فرانکل انسان را بدون معنا موجودی فاقد وجوه انسانی یافت که فقط زیستی برای بقا دارد.
آرنت کنش را فعالیتی هدفمند و خارج از بقای خود میداند که به انسان معنا و هویت اجتماعی میدهد. اینجا آن نقطهایست که دوباره باید به فرانکل برگردیم، فرانکل میگوید این معنابخشی به زندگی است که از آن امید تراوش می کند…
استبداد، پیش از آنکه بدن انسانها را نابود کند، تلاش میکند توانایی اندیشیدن، پیوندهای انسانی و اجتماعی و معنا بخشیدن به زندگی را از میان ببرد. حکومت استبدادی فقط با زندان، شکنجه و سرکوب پابرجا نمیماند؛ بلکه زمانی قدرتش کامل میشود که انسانها به موجوداتی خاموش، منزوی و بیتفاوت بدل شوند.
در چنین وضعیتی، مقاومت همیشه شکلی قهرمانانه و پرهیاهو ندارد. گاه مقاومت، صرفاً حفظ انسانیت است؛ حفظ توانایی دوست داشتن، گفتن حقیقت، فکر کردن، خلق کردن و مراقبت از دیگری.
انسانِ زیر سلطهی استبداد، اگرچه ممکن است آزادی سیاسی خود را از دست بدهد، اما تا زمانی که بتواند برای زندگی خویش معنا بیافریند، هنوز به تمامی شکست نخورده است. این همان نقطهای است که آرنت آن را «کنش» مینامد و فرانکل از آن بهعنوان سرچشمهی امید یاد میکند. امیدی که نه از توهم، بلکه از عشق به زندگی و عمل زاده میشود.
شاید حکومت استبدادی بتواند خیابانها را تصرف و صداها را خاموش کند و انسانها را به انزوا کشاند، اما تا هنگامی که ذهن انسانها تسلیم نشود، پیروزی با استبداد نیست، زیرا هر انسانی که از بازتولید دروغ سر باز زند، هر رابطهای که بر پایهی اعتماد و همبستگی شکل بگیرد و هر کنشی که برای حفظ کرامت انسانی انجام شود، شکافی در دیوار استبداد ایجاد میکند.
از این رو میتوان گفت زیستن با کرامت در زمانهی ظلم، عشق، امید و کنش همه شکلی از مقاومت هستند، اشکالی که دیگر انسان نه تنها در آن قربانی نیست که همواره فاعلیت دارد.
شاید بزرگترین شکست استبداد، نه فروپاشی سیاسی آن، بلکه ناتوانیاش در نابود کردن این ویژگیهای انسانی است.
برگرفته از کانال تلگرام مصطفا آلاحمد؛ اندیشه مخالف من