Search

دیگری‌نامه، اپیزود بیست‌وششم: دگردیسی

  • ادوارد هاید: دکتر لانیون! شما تمام این مدت در بند دیدگاه‌های مادی بوده‌اید. شما خواص طب روحانی را نفی کرده‌اید. شما کسی را که بهتر از شماست نفی کرده‌اید. حالا خوب نگاه کنید.  
  • دکتر لانیون: مرده لیوانو تو دستش گرفت و از اون خوردش… مرد یه ناله‌ دلخراشی کردش… سرش گیج رفت و یه خورده تلوتلو خورد و بعدش هم به میز چنگ زد. اونو محکم گرفت… میز رو… دهنش هم باز بود. به سرعت نفس‌نفس می‌زد. صورتش به یک‌باره سیاه شد. انگار اندام‌هاش ذوب شده بودند. تغییر شکل داشت می‌داد… از وحشت بلند شدم… عقب‌عقب به سمت دیوار رفتم و از وحشت فریاد زدم خدایااااا… همون‌جا هنری جکیل ظاهر شد. 

آنچه شنیدید صحنه‌ دگردیسی یا استحاله‌ ادوارد هاید به دکتر جکیل بود. این صحنه‌ مشهوری از داستان رابرت لویی استیونسون، به نام مورد غریب دکتر جکیل و آقای هاید است. در اپیزود بیست‌وششم از دیگری‌نامه با نام «دگردیسی» مروری می‌کنیم بر دگردیسی‌های مهم در ادبیات نمایشی، ادبیات دینی و ادبیات داستانی با تمرکز بر آن نوع دگردیسی‌هایی که به تبدیل یک قهرمان به یک ضدقهرمان و یا برعکس، به تبدیل یک ضدقهرمان به قهرمان می‌پردازند. می‌خواهیم بدانیم تغییر یک هویت به دیگری ضد خود، چگونه گزارش شده و چه معنایی داشته است. 

داستانی که در ابتدای برنامه شنیدید، باعنوان کامل مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید، یکی از آثار مشهور رابرت لویی استیونسون است که برای اولین بار در سال ۱۸۸۶ منتشر شد. استیونسون نویسنده اسکاتلندی، با این اثر خود را به‌عنوان یکی از پیشگامان ژانر داستان‌های ترسناک و روان‌شناختی معرفی کرد. این اثر را می‌توان یک موشکافی روان‌شناسانه تلقی کرد درباره‌ دوگانگی شخصیت انسانی و نبرد بین خیر و شر در درون هر فرد.

داستان حول محور دکتر هنری جکیل، یک دانشمند و پزشک محترم و محبوب در جامعه‌ لندن قرن نوزدهم می‌چرخد. جکیل به‌شدت علاقه‌مند به تحقیقات علمی برای درک و کنترل بخش‌های تاریک شخصیت انسان است. او یک داروی شیمیایی ابداع می‌کند که با نوشیدن آن، به‌طور کامل به شخصیتی دیگر تبدیل می‌شود: ادوارد هاید، نمادی از تمامی خصلت‌های پست و شرور انسانی که جکیل در خود سرکوب کرده است.

هاید، بر خلاف جکیل، آدمی است بی‌رحم، خشن و بدون هیچ ملاحظه‌ای برای دیگران. او جرایمی را مرتکب می‌شود که جکیل هرگز حتی تصور آن‌ها را هم نمی‌کرد. به مرور زمان، جکیل متوجه می‌شود که تبدیل شدن به هاید دیگر نیازی به دارو ندارد و او به طور فزاینده‌ای در کنترل تبدیل‌های خود ناتوان می‌شود.

داستان از طریق روایت‌های مختلفی پیش می‌رود، از جمله از نگاه دوست و وکیل جکیل، گابریل جان آترسون، که تلاش می‌کند راز تغییرات ناگهانی و مرموز دوستش و ارتباط او با هاید را کشف کند. درنهایت، وقتی هاید به‌طور کامل بر جکیل غلبه می‌کند و نمی‌تواند به حالت اصلی خود بازگردد، جکیل تصمیم می‌گیرد زندگی خود را به پایان برساند تا از ادامه‌ اعمال شرورانه‌ هاید جلوگیری کند. آترسون که به‌عنوان وکیل شخصی، با تصمیمات مهم زندگی جکیل آشناست و طرف مشورت  اوست، به مرور پی‌‌می‌برد که هاید و جکیل، علیرغم اینکه حتی تفاوت‌های جسمانی بارز دارند، در واقع یک نفر بودند. 

مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید نه تنها به‌عنوان یک داستان ترسناک و ماجراجویی خوانده می‌شود، بلکه به عمیق‌ترین پرسش‌های اخلاقی و فلسفی درباره‌ طبیعت دوگانه‌ انسان و مبارزه‌ ابدی بین خوبی و بدی در درون هر یک از ما نیز می‌پردازد.

استیونسون با استفاده از داستان دکتر جکیل و آقای هاید به بررسی مفاهیمی چون دوگانگی شخصیت، مبارزه بین خیر و شر درون هر فرد و تاثیر انتخاب‌های اخلاقی بر سرنوشت انسان می‌پردازد. این اثر به‌دلیل طرح مسائلی عمیق و فلسفی در قالب داستانی جذاب و ترسناک، توانسته است محبوبیت و اعتبار زیادی کسب کند و به یکی از کلاسیک‌های ادبیات جهان تبدیل شود. با ما باشید تا در این مورد بیشتر بشنوید. 

در سیزدهمین اپیزود با نام «عشق یا کین‌توزی؟ مسئله این است!»، داستان تبدیل شدن پائولوس به یک مسیحی را شنیدید؛ پائولوس در راه دمشق، تجربه‌ دگرگون‌کننده‌ای داشت: او که به نام یهودی‌اش «شائول» شناخته می‌شد و شدیدا به سنت‌های یهودیت پایبند بود، برای دیدن اعدام یک مسیحی به نام استفانوس به اورشلیم سفر کرده بود. پس از آن، او به سمت دمشق حرکت کرد تا مسیحیان دیگری را پیدا و به اورشلیم برای مجازات ببرد. در این سفر، پائولوس تجربه‌ای دگرگون‌کننده داشت؛ او در جاده دمشق، شبح عیسی را شناور بر آسمان دید و در حالی که نور آن شبح، حتی شدیدتر از نور خورشید بود. این تجربه به اندازه‌ای عمیق بود که او و همراهانش به زمین افتادند و پائولوس تا سه روز نابینا شد. شبح عیسی از او پرسیده بود که چرا به من ظلم می‌کنی؟ پس از رسیدن به دمشق با کمک همراهانش، توسط یک قدیس مسیحی بینایی‌اش را بازیافت و علیرغم نیت اولیه‌اش برای تعقیب مسیحیان، به حقانیت مسیح شهادت داد​​.

این تجربه، نقطه عطفی در زندگی پائولوس و تاریخ مسیحیت است. پائولوس، که یکی از مخالفان سرسخت مسیحیت بود، به یکی از پرشورترین و موثرترین پیام‌آوران مسیحیت تبدیل شد. او انجمن‌های مسیحی متعددی را در ترکیه و اروپا تاسیس کرد و تلاش‌های او در نهایت به شکل‌گیری مسیحیت امروزی منجر شد.

به این ترتیب داستان پائولوس حواری داستان کسی‌ست که با دلی پر از نفرت و کینه آمد، اما سرشار از عشق و محبت شد. آن هم نه فقط عشق و محبت به مسیحیان، بلکه از قرار، به همه‌ انسان‌ها حتی به آن‌ها که با مسیح، دشمنی می‌کنند. داستان او که در «اعمال رسولان» از کتب عهد جدید آمده، واقعا می‌تواند اشک‌ها را جاری کند. این داستان کسی‌ست که ناگهان تبدیل شد به همان «دیگری» دشمنی که با آن می‌جنگید. آن «دیگری» ناگهان به جای خود او نشست و در معنای عارفانه‌ کلمه، یک «دگردیسی» یا به تعبیر مشهور متون عارفانه‌ یونانی، یک «متامورفوسیس» (metamorphosis) ایجاد کرد. داستان استیونسون هم چنین دگرگونی شگفتی را روایت می‌کند. البته شخصیت اصلی داستان استیونسون، یعنی دکتر جکیل به انسانی بد تبدیل می‌شود. اگر بتوانیم بگوییم که پائولوس رسول را نهایتا وجه روشن، یا وجدان بیدارش، نجات داد، یعنی اگر بتوانیم شبح نورانی عیسی را وجه مثبت شخصیت خود پائولوس در نظر بگیریم، این وجه مثبت نهایتا چیره می‌شود و پائولوس را به یکی از نیکان روزگار تبدیل می‌کند. اما در داستان مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید، دکتر جکیل را وجه منفی وجود خودش می‌خورد.

قبل از اینکه سراغ بررسی بیشتر این داستان برویم، مناسب است که دوباره سری به شخصیت کوش پیل‌دندان بزنیم که دو اپیزود قبل را به شرح ماجراهای آن اختصاص دادیم. کوش پیل‌دندان هم در انتهای داستان نوعی دگردیسی شخصیتی را تجربه می‌کند. اگر یادتان باشد او درواقع یک دیگری اهریمنی در داستان‌های ایرانی بود. یک دیگری اهریمنی که با گوش‌ها و دندان‌هایی به بزرگی فیل، موی سرخ و تباری که به ضحاک می‌رسید، معرفی می‌شود. کوش پیل‌دندان برای ایرانیان دوره‌ ساسانی یک دیگری بد و شرور بود، چون در واقع نماد سلسله‌ کوشانیان در شرق ایران بود؛ سلسله‌ای که با ساسانیان زد و خورد نظامی داشت و نهایتا شکست خورد. اوج و فرود داستان کوش پیل‌دندان را بر مبنای همین زدوخورد نظامی و نهایتا شکست خوردن آن‌ها از ساسانیان می‌تواند توضیح داد. از دوره‌ای به بعد، سلسله‌ کوشانیان به‌لحاظ سیاسی تابع ساسانیان شد و شاهان دست‌نشانده‌ ساسانی بر آن قلمرو حکومت کردند. بنابراین نه تنها مطابق با داستانی که ایرانشاه در دوره‌ سلجوقی سرود، او در مقطعی توسط فریدون، به گماشته‌ ایرانیان بدل می‌شود، بلکه در انتهای داستان اساسا به موجودی نیک بدل می‌شود. این تبدیل و تبدل، همان‌طور که در داستان استیونسون هم برای دکتر جکیل اتفاق می‌افتد، جنبه‌ جسمانی و فیزیکی هم دارد. دندان‌های کوش پیل‌دندان را مرد فرزانه‌ای می‌کشد و ظاهر او را اصلاح می‌کند. از ساقی گازرانی در کتاب کوش پیل‌دندان: خلق یک ضدقهرمان بشنوید: 

اگرچه هدف کوش‌نامه آفرینش یک ضدقهرمان است، دشمنی سیاسی که به سختی می‌توان او را انسان دانست، و شاهی ستمگر با اعتقاداتی نفرت‌انگیز، اما همین شخصیت ممکن است متحد سیاسی شاه ایران شود؛ که سرانجام هم می‌شود. یادآوری کنم که ایرانیان سرانجام کوش پیل‌دندان را شکست می‌دهند؛ اما به جای کشتنش او را در کوه دماوند زندانی می‌کنند. چندی بعد، به دستور فریدون از بند رها می‌شود تا در جنگ‌های کشورگشایانه در سرزمین‌های غربی شرکت کند. تغییر مسیر ناگهانی داستان از دشمنی به اتحاد و پیمان، مسلما به این دلیل است که داستان براساس واقعیت‌های تاریخی روابط کوشانیان و ساسانیان ساخته شده است. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، ساسانیان سرانجام کوشان‌شهر را تصرف می‌کنند، اما این فتح به از بین رفتن عنصر بومی کوشانی نمی‌انجامد. در اینجا کوش‌نامه ناگزیر است خود را با واقعیت جدید کوشانیان وفق دهد و به این سبب ناچار است تصویر ساخته شده از دشمن سابق را بازسازی کند. به‌عبارت‌دیگر، ضرورت دارد که ضدقهرمان پیشین لایه‌لایه از تصویر فعلی کوش پیل‌دندان زدوده شود. 

در اپیزودهای قبل گفتیم که تصویری که ساسانیان از این حکومت متخاصم و رقیب در شرق ساخته بودند، مصرف داخلی هم داشت. نسبت‌دادن هرزگی جنسی به کوش پیل‌دندان که در ابراز تمایل جنسی به دخترش به‌ویژه نمایان می‌شد، در حقیقت تعریضی هم به مزدکیان در داخل قلمرو ساسانی بود. چون مزدک خواهان اصلاحاتی در زناشویی و قوانین ازدواج بود تا همه‌ مردان دست‌کم بتوانند یک زن داشته باشند، از ناحیه‌ دشمنانش به تبلیغ بی‌بندوباری جنسی هم متهم شده بود. مفهومش این است که بخشی از آنچه دستگاه تبلیغاتی ساسانی به حکومت خارجی رقیب نسبت می‌دهد، برای سرکوب گرایشی در داخل بود. روانشناسان همین فرایند مشابه را در روانشناسی فردی انسان‌ها، «فرافکنی» می‌نامند. یعنی وقتی یک فرد، ویژگی‌هایی را که در خود سرکوب می‌کند به چیزی یا کسی در بیرون نسبت می‌دهد، مفهومش این است که دست به فرافکنی زده است. از این منظر می‌توان گفت که شخصیت اصلی داستان استیونسون، یعنی دکتر جکیل، درحقیقت تمامی ویژگی‌های بد خود را در قالب شخصی به نام ادوارد هاید تجسم می‌بخشد و به روی آن فرافکنی می‌کند. اما کوش پیل‌دندان مطابق با داستانی که از او ساختند، پس از آنکه به نیرویی ایرانی تبدیل شد، چگونه استحاله را تجربه می‌کند؟ چه چیزی یا کسی می‌تواند ظاهر و باطن او را اصلاح کرده و به قطب متضاد آنچه که بود، تبدیل کند؟ گازرانی گزارش می‌کند: 

اصلاح و تحول کوش نه آگاهانه است نه عامدانه. او به سوی این اصلاحات سوق داده می‌شود. ماجرا از این قرار است که روزی در حال شکار، به گوری استثنایی برمی‌خورد و هرچه می‌کند نمی‌تواند به آن برسد. به دنبال گور می‌رود تا آنجا که حیوان از نظر ناپدید می‌شود و او تشنه و گرسنه در بیابان باقی می‌ماند. گور حیوانی نیمه‌جادویی‌ست که سرعت حرکات و خطوط پشتش اغلب اوقات به شکلی استعاری نشانه‌ ناپایداری جهان است. از دیگر کارکردهای این حیوان نقشی‌ست که در بن‌مایه‌ شکار بازی می‌کند و این همان است که در اینجا می‌بینیم. گور به اندازه‌ای مسحورکننده است که قهرمان بی‌اختیار او را دنبال می‌کند: گور نخست او را از راه به‌در می‌برد و به بیابان می‌کشاند. آنگاه ناپدید می‌شود. قهرمان که در بیابان گم شده است وارد فضایی سحرآمیز می‌شود و در آنجا اتفاقی غیرعادی رخ می‌دهد. در این داستان می‌خوانیم که کوش در بیابان سرگردان است تا عاقبت چشمش به کاخی می‌افتد. در می‌زند؛ پیری خردمند در را می‌گشاید و کوش ضمن معرفی خود بار دیگر ادعای خدایی می‌کند و در ضمن کمک می‌خواهد. پیرمرد که از این تناقض به خنده افتاده است کوش را بابت غرور و نادانی‌اش ملامت می‌‌کند و از او می‌خواهد که آنجا را ترک کند. اما سرانجام می‌پذیرد که کوش را به راه راست هدایت کند. و این اصلاح مستلزم طی چند مرحله است. 

در داستان استیونسون، مکانی که دگردیسی یا استحاله‌ شخص اول داستان در آنجا رخ می‌دهد، نه شکارگاهی رازآلود با گورخری گریزپا در آن، بلکه آزمایشگاه مرموز دکتر جکیل است که بخشی از منزل مجلل خودش است. و واسطه‌ این دگرگونی، البته نه پیری فرزانه و خردمند، بلکه داروی شگفتی‌ست که خود دکتر جکیل آن را ساخته است. دکتر لانیون در نامه‌ای که از خود بجا می‌گذارد و در انتهای کار توسط، آترسون، وکیل دکتر جکیل خوانده می‌شود، چگونگی استحاله‌ هاید، یعنی وجه شرور دکتر جکیل، به خود او گزارش شده است. لانیون دوست صمیمی جکیل بود و آن‌ها در پاره‌ای مسائل علمی و فلسفی و الهیاتی با هم اختلاف داشتند. دکتر جکیل وقتی واقعا دکتر جکیل است فروتن است و می‌فهمد که اختلافات علمی، به‌هیچ‌وجه دلیل یا علت جدایی میان دوستان نیست. اما وقتی در قالب هاید، یعنی همان وجه شرور قرار می‌گیرد، چنان‌که در ابتدای این برنامه شنیدید، اختلافات را به رخ دوستش می‌کشد و با تفرعن و تفاخر می‌گوید که به من نگاه کن تا ببینی که در اشتباه بوده‌ای. این از ظرايف شخصیت‌پردازی استیونسون است که در داستان خود، خصوصیات متقابل و متضاد یک فرد انسانی را در قالب دوگونه رفتار بازتاب می‌دهد. دکتر هنری جکیل وقتی ادوارد هاید است مغرور است و پیشرفت‌های خودش را به رخ می‌کشد و بنابراین توانایی درخواست کمک از دوستانش ندارد. درست همان‌طور که کوش پیل‌دندان، اگرچه تشنه و گرسنه و سرگردان است و نیاز به کمک دارد، اما در همان حال از ادعای خدایی دست برنمی‌دارد. ادامه‌ داستان کوش پیل‌دندان و دگردیسی او به شخصیتی مثبت، به قلم ساقی گازرانی بشنوید: 

پس از آنکه کوش عهد می‌بندد دست از ادعای خدایی بردارد، مرد خردمند به او تکلیف می‌کند که فقط میوه بخورد. کوش با این رژیم غذایی به اندازه‌ای ضعیف می‌شود که دیگر حتی اختیار بدن خود را ندارد چه برسد به دیگران. پس از آنکه مرد اطمینان حاصل می‌کند که کوش درسی را که باید، به خوبی فراگرفته است، نشانه‌های ظاهری شخصیت اهریمنی کوش – یعنی دندان‌های بزرگ و گوش‌های فیل‌وارش – را از بین می‌برد. با تمام شدن مراحل دگردیسی، کوش جدید آماده است که به تحصیل دانش بپردازد. آموزش او با یادگیری نوشتن آغاز می‌شود و پس از آن، هر آنچه را که می‌شود، درباره‌ پزشکی، طالع‌بینی و طلسم‌کردن، می‌آموزد.

دکتر هنری جکیل: … از آن روز به بعد فقط با استفاده از دارو می‌توانستم در کالبد جکیل باقی بمانم. در طول شبانه‌روز چند بار آن حس عجیب در من ریشه می‌گرفت و من را مجبور به مصرف دارو می‌کرد. در هر زمان که به خواب می‌رفتم در کالبد هاید بیدار می‌شدم. از درون تبدیل به موجودی شده بودم که تب او را از بین می‌برد و تهی می‌کرد. احساس سستی و ضعف وجودم را گرفته بود و من تنها از یک چیز وحشت داشتم؛ وجه دیگرم؛ هاید. هنگامی که به خواب می‌رفتم و یا اثر دارو از بین می‌رفت، تحت سلطه‌ افکار هاید بودم. به نظر می‌رسید نیروهای هاید در درون باطن بیمار جکیل رشد می‌کند. نفرتی هاید و جکیل را از هم جدا می‌کرد. نفرتی که در هر دو طرف به یک اندازه بود. هاید از جکیل نفرت داشت چون از اندوهی که جکیل گرفتارش بود بیزار بود. از نفرتی که خودش را با آن می‌نگریست بیزار بود به‌‎همین‌دلیل دست به کارهای شریرانه می‌زد. با خط خود من، بر کتاب‌هایم جملات کفرآمیز می‌نوشت. عکس پدرم را پاره کرده بود و نامه‌هایم را یک‌به‌یک می‌سوزاند. اگر از مرگ نمی‌ترسید مدت‌ها پیش خودش را می‌کشت تا من را هم به نیستی بکشاند. ولی عشق به زندگی او را از این کار بازمی‌داشت. بهتر است بیشتر از این موضوع را شرح ندهم. زمان از دست می‌رود.  

آنچه شنیدید از فصل پنجم داستان بلند مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید بود. در این فصل استیونسون، به سبک داستان‌های جنایی، از قول کاراکتر اول یعنی خود دکتر جکیل از داستان رمزگشایی می‌کند. نامه‌ای که از او خطاب به وکیل‌اش دکتر لانیون بجامی‌ماند، توضیح می‌دهد که او چه کرد و چه اتفاقی افتاده است. مطابق با این توضیح که بخشی از آن را شنیدید، شکاف میان دو بخش وجود دکتر جکیل به قدری جدی و عمیق شد، که او با ضمیر سوم شخص، به وجه شرور خود، یعنی ادوارد هاید اشاره می‌کند. دارویی که دکتر جکیل ساخته بود، در حقیقت این شکاف روانشناختی در کلیت روانی وجودش را تشدید می‌کرد نه ترمیم. در مکاتب روانشناختی قرن بیستم، این به‌ویژه کارل گوستاو یونگ، شاگرد فروید بود که به مفهوم فردیت روانی پرداخت و با اصطلاح مشهور «سایه» به وجهی از وجود انسان اشاره کرد که به‌طور معمول سرکوب می‌شود و در پس‌زمینه‌ ذهن، یعنی در ناخودآگاهی قرار می‌گیرد. مطابق با نظر کارل یونگ، مواجهه با وجه منفی وجود، برای کسب فردیت روانی ضرورت دارد. به‌عبارت‌دیگر، به جای سرکوب شدید صفات منفی که در خود داریم، باید آن را بلندنظرانه بپذیریم و با آن روبه‌رو شویم تا به یک صلح درونی برسیم. اگر در این مسیر که یونگ آن را مسیر تحقق تمامیت روانشناختی می‌نامد، قرار نگیریم، صفات منفی درون خود را بر روی دیگران، بر روی یک «دیگری» فرافکنی می‌کنیم.

از دیدگاه یونگ، هر فردی دارای یک «سایه» است که شامل همه‌ جنبه‌های شخصیت او می‌شود که به‌طور آگاهانه نپذیرفته و اغلب به دیگران نسبت داده می‌شود. در این داستان، هاید نمادی از سایه‌ دکتر جکیل است، جنبه‌ای از وجود او که ناخوشایند و غیرقابل قبول اجتماعی است و به‌همین‌دلیل سرکوب شده است. این سایه، هنگامی که مورد توجه و پذیرش قرار نگیرد، می‌تواند به شکل‌های خطرناکی بروز کند، همان‌طور که در افعال وحشیانه‌ هاید دیده می‌شود.

دوگانگی جکیل و هاید همچنین بیانگر آنچه یونگ «تضادهای دوگانه» می‌نامد، است. یونگ معتقد بود که برای رسیدن به کمال شخصیت یا «فردیت»، فرد باید همه جوانب وجود خود را، از جمله تضادهای درونی‌اش، بپذیرد. دکتر جکیل در تلاش برای جدا کردن و کنترل این دو جنبه‌ خود از طریق علم به نتیجه‌ عکس دست می‌یابد، چرا که سرکوب سایه تنها باعث قوی‌تر شدن و نهایتا غلبه‌ آن بر شخصیت اصلی می‌شود.

نکته‌ قابل توجه دیگر، استفاده از دارو برای تبدیل جکیل به هاید است که می‌تواند نمادی از تلاش برای دستیابی به تحول شخصی از طریق روش‌های مصنوعی و خارجی باشد. یونگ بر اهمیت روند طبیعی خودآگاهی و پذیرش خود واقعی تاکید داشت، برخلاف تلاش برای تغییر یا فرار از جنبه‌هایی از خود که ممکن است ناخوشایند باشند.

بنابراین، از دیدگاه یونگی، مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید مطالعه‌ای در مورد پیامدهای سرکوب سایه و نیاز به پذیرش و ادغام همه‌ جوانب شخصیت برای دستیابی به تعادل و هماهنگی درونی است.

کارل گوستاو یونگ در کتاب روانشناسی و دین می‌نویسد:

به نظر من، دین حالتی خاص از روح انسان است که بر طبق معنی اصلی کلمه‌ دین در زبان لاتینی، می‌توان آن را با این عبارت تعریف کرد: دین حالت مراقبت و تذکر و توجه دقیق به بعضی از عوامل موثر است که بشر عنوان «قدرت قاهره» را به آن‌ها اطلاق می‌کند و آن‌ها را به صورت ارواح، شیاطین، خدایان، قوانین، صور مثالی، کمال مطلوب و غیره مجسم می‌کند. بشر طی تجربه‌ خود به عواملی برخورده که آن‌ها را یا آن‌قدر توانا یا خطرناک یا مساعد یافته است که توجه دقیق به آن‌ها را لازم بداند و یا آن‌قدر بزرگ و زیبا و پرمعنی که بخواهد آن‌ها را با خضوع بپرستد و دوست بدارد و بر این عوامل نام‌های گوناگون گذاشته است. می‌خواهم مخصوصا تصریح کنم که از استعمال کلمه‌ دین، اعتقاد به مسلک معینی را در نظر ندارم. اما این صحیح است که هر مسلکی در اصل ازیک‌طرف به احساس مستقیم کیفیت قدسی و نورانی متکی‌ست و ازطرف‌دیگر به ایمان، یعنی وفاداری و اعتماد به تاثیر عوامل قدسی و نورانی و تغییراتی که در وجدان انسان از آن تاثیر حاصل می‌شود. تغییر حالتی که در پولس رسول پیدا شد مثال بارزی از این نکته است.   

منظور یونگ از تغییر حالتی که در پائولوس رسول پیدا شد، همان تجربه‌ دگرگون‌کننده‌ پائولوس در راه دمشق بود که از او یک مسیحی راسخ و وفادار ساخت. در حقیقت مطابق با دیدگاه یونگ، پائولوس، وجدان خود را نادیده گرفته بود؛ یعنی همان‌چیزی که جوهره‌ اصلی احساس دینی‌ست. همه‌ آنچه مسیحیان به آن دعوت می‌کردند، پائولوس در وجود خود انکار می‌کرد و به بخش تاریک ذهن خود پس‌رانده بود. محتوای همین بخش از وجود او بود که بر او چیره شد و تمامی ذهن خودآگاه او را تحت‌الشعاع خود قرار داد. پس از آن، پائولوس دیگر نتوانست آدم سابق باقی بماند. چون این دگرگونی به‌قدری وسیع بود که عملا از او انسانی دیگر ساخت. 

یونگ در روانشناسی و دین مثل مشهور لاتین را یادآوری می‌کند که می‌گوید «انسان گرگ انسان است.» اما ما تا زمانی که یک فرد جدا افتاده از جمعیت باشیم، معمولا از ترس واکنش اجتماع هم که شده، خود را به‌اصطلاح «کنترل» می‌کنیم. خطر طغیان وجه شرور و به تاریکی‌رانده‌شده‌ وجودمان، زمانی واقعا جدی می‌شود که عضوی از یک جمع شویم. در این حالت، فرد خود را از مسئولیت حقوقی و اخلاقی مبری می‌داند و رفتاری آزادانه‌تر و بی‌بند و بارتر در پیش می‌گیرد. یونگ می‌نویسد: 

انسان در واقع حق دارد که از نیروهای غیر شخصی پنهان در ناخودآگاه خویش بترسد. ما با خاطری آسوده از وجود این نیروها غافل هستیم، زیر مادام که در وضع عادی به سر می‌بریم این نیروها هیچ‌وقت یا تقریبا هیچ‌وقت در روابط شخصی ما ظاهر نمی‌شوند. اما بر عکس، به محض اینکه عده‌ای نفوس به هم بپیوندند و گروهی را تشکیل دهند، در آن صورت نیروی انسان مجتمع، عنان‌گسیخته بروز می‌کند. گویی حیوانات درنده یا شیاطین در اعماق وجود هر فرد پنهان و در انتظار آن هستند که فرد به توده یا جمعی بپیوندد. انسان در میان توده، ندانسته به یک سطح اخلاقی و فکری پست، تنزل می‌کند؛ یعنی به آن سطحی که همیشه در زیر وجدان خودآگاه وجود دارد و به‌محض آنکه با تشکیل یک گروه تحریک و تایید شود، خود را ظاهر خواهد ساخت.  

مطابق با داستان استیونسون که در این برنامه گوشه‌هایی از آن را شنیدید، دکتر جکیل با مصرف دارویی موفق می‌شد که قید و بندهای متعارف را از ذهن خوداگاه خود آزاد کند یا آن‌ها را موقتا به حالت تعلیق درآورد. شکل ساده‌تر این وضعیت، زمانی‌ست که انسان‌ها مشروب الکلی می‌نوشند. ما فارسی زبان‌ها «مستی» و «راستی» را در کنار هم می‌نشانیم و آن‌ها را از یک جنس می‌شماریم. چون آدمی که تحت تاثیر یک نوع مشروب الکلی باشد، کمتر خود را سانسور می‌کند و بنابراین به تعبیر مولانا:

باده نی، در هر سری شر می‌کند / آنچنان را آنچنان‌تر می‌کند

گر بود عاقل نکوتر می‌شود / گر بود بدخوی، بدتر می‌شود

اما چنان‌که از کارل یونگ شنیدید، رفتار افراد انسانی، به‌ویژه وقتی عضو یک گروه اجتماعی شوند، لگام‌گسیخته‌تر خواهد شد. و هر چه این گروه اجتماعی کمیتا بزرگ‌تر باشد، یعنی گروه پرتعدادتری باشد، احتمال رفتارهای نابهنجار و یا حتی ضدهنجار بیش‌تر می‌شود. درست در این شرایط است که به‌اصطلاح «بز بلاگردان» پیدا می‌کنند تا با قربانی‌کردنش، بلاها را از خود دور کنند. به زبان ساده‌تر، جمعیت‌های بزرگ، دنبال یک «دیگری» می‌گردند تا خشم خود را بر سر آن خالی کنند. در اپیزود بعد درباره‌ همین بز بلاگردان، درباره‌ محتویات پس‌رانده‌شده‌ ضمیر شخصی فرد که با عضویت در یک جمع بزرگ، سرریز می‌کند و فاجعه می‌آفریند، صحبت خواهیم کرد. 

تاریخ

برچسب‌ها

ویدئوهای بیشتر ...