ادیپوس: ای برادر شاهوار! چه خبر؟ از زبان خدا چه پیام داری؟
کرئون: مژدهای نیکو! یعنی اگر کارها خوشفرجام بگذرد شادمانی، حتی از درون حوادث رنجبار فراچنگ خواهد آمد.
ادیپوس: پاسخ را بگو. در گذرگاه بیموامید پریشانم. پاسخ را…
کرئون: اگر میخواهی در برابر همگان بگویم وگرنه بگذار به خلوت رویم.
ادیپوس: بگو! در برابر همگان بگو! به محنت آنان بیشتر میاندیشم تا به زندگی خویش.
کرئون: پس، پاسخ و فرمان آشکار خداوند ما فویبوس آن است که چیزی پلید در زمین ما زاده و پرورده شده است. زمین ما را آلوده است. باید آن را برانیم تا ما را تباه نکند.
ادیپوس: چه چیز پلید؟ راه پالایش آن چیست؟
کرئون: یا راندن یک مرد یا قصاص خون با خون. زیرا سرچشمه هلاک شهر ما در هدر کردن خون است.
ادیپوس: به خون چه کسی نظر داشت؟ آیا کشته را نام برد؟
کرئون: شهریارا! پیش از آنکه تو بیایی و رهنمون ما شوی، پادشاهی داشتیم به نام لائیوس!
ادیپوس: میدانم! ولی هرگز او را ندیدم!
کرئون: او را کشتند! و معنای فرمان خدایان آشکارا آن است که داد از خونی ناشناخته بستانیم.
ادیپوس: آیا لائیوس را در خانه کشتند یا به صحرا، بیرون در سرزمینی بیگانه چنین دردناک کشته شد؟
کرئون: آنچنان که خود گفت به قصد زیارت عزیمت کرد و از آن روز باز، دیگر او را ندیدیم.
ادیپوس: آیا هیچ نشنیدید یا همسفری نبود که ببیند چه پیش آمد تا گواهی او شما را به کار آید؟
کرئون: به جز یکی، همه مردهاند. او هراسان از گیرودار گریخت و هیچ آگاهی روشنی ندارد مگر یک چیز.
ادیپوس: آن چیست؟ اگر باری سررشتهای ناچیز به دست آریم ایبسا که از چیزی به سوی بسی چیزها راه یابیم.
در بیستوهفتمین اپیزود از پادکست دیگرینامه، به مفهوم «انتقال شر» یا بهعبارتدیگر، به مفهوم بلاگردانها میپردازیم.
در اپیزود قبل که ماجرای طغیان وجه منفی یک کاراکتر داستانی به نام دکتر جکیل را آوردیم، تفسیر کارل گوستاو یونگ را هم شنیدید که میگفت افراد انسانی مستقل از آنکه در کسوت یک فرد، معقول و اخلاقی باشند، ممکن است در اثر هیجانات جمعی به آدمهایی افسارگسیخته و فوقالعاده خطرناک تبدیل شوند. دکتر جکیل داستان استیونسون، با داروی عجیبی که خود تولید کرده بود، تمامی آنچه را که به ضمیر ناخودآگاه خود پسرانده بود، دوباره به پیش میآورد و کنترل این روند از دستش خارج شد تا ناچار دست به خودکشی زد. یعنی در حقیقت، دچار فروپاشی کامل شد. اما چنین حالتی برای جوامع انسانی غالبا به کرات رخ داده است. خطر هیجانات جمعی و از دست رفتن نظم، به قدری به انسان نزدیک است که میتوان دید غالب سنتهای دینی و آیینی برای آن تمهیداتی دارند. بخش بزرگی از این تمهیدات را در آنچه جیمز فریزر، انسانشناس اسکاتلندی، «انتقال شر» مینامد و با مفهوم بلاگردان توصیف میکند، میتوانیم بفهمیم. فریزر در اثر مشهور خود شاخه زرین دادههای آیینی بسیاری را در سراسر زمین جمعآوری میکند که در تمامی آنها روشهایی برای انتقال شر دیده میشود. هیچکدام از این روشها را نمیتوان روشی علمی یا در معنای متعارف کلمه، مبتنی بر تجربه نامید. اما گستردگی وجود روشهای انتقال شر نشان میدهد که انسان دستکم به لحاظ روانشناختی به کنترل وجه پیشبینیناپذیر خود، نیاز مبرمی دارد.
آنچه شنیدید پرده آغازین نمایشنامه ادیپ شهریار اثر سوفوکل، نمایشنامهنویس یونانی بود. نمایشنامه ادیپ شهریار نوشته سوفوکل، یکی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک یونان، در ابتدا به بلایی فراگیر میپردازد که شهر تبس را فرا گرفته است. این بلا نه تنها شامل بیماری و مرگ میشود، بلکه شامل نازایی و خشکسالی هم هست که زندگی شهروندان را تهدید میکند. کاهن معبد آپولون، به نمایندگی از مردم، از ادیپ، پادشاه تبس، میخواهد که اقدامی برای رفع این بلا انجام دهد. پیشگوییها نشان میدهند که تنها راه برای پایاندادن به این وضعیت وحشتناک، شناسایی و مجازات قاتل لائیوس، پادشاه پیشین تبس، است.
این جستوجو برای پاکسازی شهر از شر و بلایای نازل شده به آن، با مفهوم انتقال شر در ارتباط است. در آیینهای انتقال شر، یک فرد، حیوان یا شیء بهعنوان نماینده شر و گناهان جامعه انتخاب شده و از طریق دور کردن یا قربانی کردن آن، جامعه سعی در پاکسازی و رهایی از بلایا دارد. در ادیپ شهریار، این مفهوم از طریق جستوجوی ادیپ برای یافتن و مجازات قاتل لائیوس – که بر اساس پیشگویی، دلیل بلایای فراگیر است – نمایش داده میشود.
ادیپ، بدون آگاهی از هویت واقعی خود و پیامدهای اعمالش، تلاش میکند که شهر را از طریق کشف و مجازات قاتل نجات دهد. این در حالی است که او خود عامل بلایا است. چون قاتل لائیوس پادشاه پیشین تبس، در واقع خود اوست. ادیپ بیآنکه بداند، پیش از ورود به تبس، پادشاه این شهر را میکشد. او حتی نمیدانسته است که پادشاه تبس، یعنی لائیوس کسی جز پدر خودش نیست. پدری که سالها پیش وقتی ادیپ به دنیا آمد، بنا به توصیه کاهنان، تلاش کرد شر او را از سر خود باز کند. چون کاهنان پیشبینی کرده بودند که این پسر تاجوتخت لائیوس را از او خواهد گرفت. اما چون مامور لائیوس برای کشتن ادیپ، به نوزاد ترحم کرد و فقط پاشنه پای او را زخمی کرده و در جایی دور رها کرد، ادیپ زنده ماند و بر اثر یک تصادف، چیزی را که کاهنان پیشگویی کرده بودند، به انجام رساند. حالا که شهر تبس دچار بلاهای متعدد شده، همه مردم شهر اطمینان دارند که چیزی مسبب این همه بلا میان آنهاست و تا قربانی نشود آنها رهایی نخواهند یافت. آنچه موقعیت را در تراژدی ادیپ شهریار معنادارتر، دراماتیکتر و کنایهآمیزتر میکند و این تراژدی را مستعد تفاسیر هوشمندانه روانشناختی مینماید، این است که مسبب شر، همان است که میخواهد آن را برطرف کند. منطق «از ماست که برماست» اینجا موقعیت تراژیکی خلق میکند. درست همانطور که برای دوستان دکتر جکیل درک این موضوع بسیار دشوار و زمانبر بود که سرچشمه شرارتهای شهر، رفیق خودشان است، برای ادیپ هم وقت و انرژی بسیار صرف شد تا با این حقیقت تکاندهنده روبهرو شود که منشا شر، خود اوست.
تفسیر ادیپ شهریار از منظر آیینهای انتقال شر، به ما این امکان را میدهد که درک کنیم چگونه سوفوکل از این موضوعات پیچیده برای بررسی مفاهیمی چون گناه، تقدیر و خودشناسی استفاده کرده است. این نمایشنامه به ما نشان میدهد که چگونه تلاش برای دور کردن شر میتواند به کشف حقایقی دردناک اما رهاییبخش منجر شود.
«انتقال شر» یا «تبدیل شر» که در انگلیسی با اصطلاح Scapegoating یعنی بز بلاگردان به آن اشاره میشود، در مطالعات مذهبی و انسانشناسی، به فرآیندی اطلاق میشود که در آن یک شخص، حیوان یا شیء به نمایندگی از جامعه برای حمل بار گناهان، بیماریها یا شرور دیگر انتخاب میشود. این عمل معمولا به منظور پاکسازی یا تطهیر اجتماعی انجام میپذیرد. در بسیاری از فرهنگها، مراسمی وجود داشته که طی آن شر و بدبختیها به یک فرد یا حیوان (که بهعنوان قربانی گناه برگزیده میشد) منتقل میشد و سپس آن قربانی از اجتماع دور میشد یا کشته میشد تا شر با آنها از جامعه خارج شود.
«بلاگردان» هم به فرآیند مشابه اشاره دارد که در آن شر و بدیها به نحوی دیگر دور ریخته یا منحرف میشوند تا از بلایای طبیعی یا ارواح شرور دفع شود. این عمل میتواند شامل آیینهایی باشد که در آنها اشیاء یا نمادهایی بهعنوان نماینده شر در آب رها شده، یا به آتش انداخته میشوند، یا به روشهای دیگری دور ریخته میشوند.
جیمز فریزر در کتاب شاخه زرین خود، این مفاهیم را بهعنوان بخشی از بررسیهای خود درباره مذهب و آیینهای باستانی تحلیل میکند. فریزر تلاش میکند تا نشان دهد چگونه این مراسم و عقاید نه تنها در ادیان باستانی بلکه در فرهنگها و تمدنهای مختلف سراسر جهان نمود دارند. وقتی یک الگوی رفتاری در سراسر سیاره و در تمامی ادوار دیده میشود، کمترین استنباطی که میتوان کرد این است که از واقعیتی ریشهدار در جان آدمیزاد نشأت میگیرد. حمله جمعیتهای خشمگین در هند و پاکستان به زنان بیحجاب و یا به کسانی که متهم به توهین به مقدساتاند، و یا حملات مشابهی که در دنیای سیاست گاهی به یک فرد یا حزب صورت میگیرد، از منظر روانشناسی ژرفا، تخلیه انرژی فوقالعادهایست که درست مانند آب انباشته پشت یک سد بزرگ، میتواند ویرانیهای سنگینی به بار آورد. تنها راه برای کنترل این تموجات و هیجانات جمعی، استفاده از دریچههاییست که برای انتقال و کنترل مسیر این آب تدارک شده است. این دریچهها، در فرهنگ و جامعه انسانی، در حقیقت آیینهای دینی، بهویژه آیینهای انتقال شرند. میتوانید حدس بزنید که علیرغم وجود این دریچههای انتقال انرژی، باز هم ممکن است که اوضاع از کنترل خارج شود.
«در این ماجرا افراد بهایی را برای محاکمه و گرفتن حکم ارتداد نزد مجتهد نمیبردند؛ بلکه آنان را به مجرد دستگیری پارهپاره میکردند. آنچه موجب هیجان مردم میشد فقط احساسات دینی نبود بلکه فتوای علماء مبنی بر حلال بودن اموال غارتی مغازهها و خانههای بهاییان بود. در این حملات حتی کسانی که سالها از نزدیک با بهاییان معاشرت داشتند و با آنان همغذا میشدند نیز شرکت مینمودند. بر سر برخی از این قربانیان بختبرگشته با درفش سوراخی ایجاد میکردند و در آن سوراخ نفت ریخته آتش میزدند. سایر انواع شکنجه و کشتن را از فرط شقاوت نمیتوانم بنویسم. به ندرت زنان و کودکان را میکشتند بلکه آنها را به بدترین وضع کتک زده، زخمی و مجروح کرده و در گوشهای با گرسنگی رها میکردند تا خود بمیرند. از یک دهکده گزارش دادهاند که فرزندان بهاییها چندین روز زیر درختی که پدرانشان را کشته بودند گرسنه و بیحال افتادند تا آنکه جلوی چشم سایر دهاتیها یکبهیک جان دادند و کسی به فریاد آنها نرسید… از کسی حکایت میکنند که مرد مجروح دیگری را روی زمین اینسو و آنسو میکشید ولی نمیدانست بهاییست یا نه. به همه میگفت: من تمام عمر مردی گناهکار بودهام. نماز نخواندهام و هرگز کار ثوابی نکردهام و جایم حتما جهنم بود. این مرد را نباید رها کنم چه اگر بهایی باشد و او را بکشم تمام گناهانم بخشیده میشود و جایم در بهشت خواهد بود.»
آنچه شنیدید از کتاب صد و شصت سال مبارزه با آیین بهایی به نوشته فریدون وهمن بود. در این کتاب که نمونههای وحشتناکی از حمله دستهجمعی به بهاییان گزارش شده است، به واقعهای اشاره میشود که در زمان حکومت ظلالسلطان، فرزند ناصرالدینشاه در اصفهان رخ داد. ظلالسلطان بنا را بر بهاییکشی میگذارد و از همراهی امامجمعه اصفهان، شیخ محمدتقی نجفی هم بهره کافی و وافی میبرد. اما وحشیانهترین این کشتارها، صحنههایی که دلالت بر نوعی جنون یا هیستری جمعی میکند، در یزد رخ داد و آنچه شما شنیدید برگرفته از گزارش یک مبلغ مذهبی به نام نایپور ملکم بود که در کتاب خود با نام پنج سال در یک شهر ایرانی، این بلاگردان ساختن از بهاییها را شرح میدهد. وهمن به گزارش او اضافه میکند که ملای جوانی حدودا سیساله، به نام سیدمحمدابراهیم که از راه عتبات و از مسیر اصفهان به یزد برمیگشت، موقع را برای کسب شهرت مناسب دید. وهمن مینویسد:
[سیدمحمدابراهیم] یک روز پس از ورود به یزد که مصادف با ۱۷ ربیعالاول و تولد پیغمبر اسلام بود، پس از نماز جماعت به منبر رفت و موعظه شدیدی علیه بهاییان نمود. بعدازظهر همان روز جمعیت آزار و کشتار بهاییان را با غارت مغازهها و سوزاندن خانهها و کشتن مردان و زجر و شکنجه زنان و کودکان آغاز کردند. قتل بهاییان در یزد نمونههای شرمآوری از قساوت و بیرحمیست که نشان میدهد تعصبات دینی میتواند برخی انسانها را به صورت حیوانی درنده درآورد. مردم یزد، بیش از یک هفته کار را تعطیل کردند و پر گروههای خشمناک به طور وحشیانهای شب و روز به شکار بهاییان و کشتن ایشان پرداختند.
اسناد انسانشناختی و مدارک مردمشناسانه مفصلی که در اختیار داریم، از جمله در مجموعهای که فریزر تحت عنوان شاخه زرین فراهم آورده است، نشان میدهد این نوع رفتار در جمعیت انسانها بسیار قدیمی و ریشهدار است. اگرچه نه منحصرا اما معمولا این میل جمعیت در خالیکردن خشم یا ترس خود بر سر کسی یا چیزی، زمانی رخ میدهد که جمعیت احساس کند خطر بزرگی متوجه اوست و یا بلایی واقع شده است. جمعیتهای انسانی هر چقدر حاوی انسانهای فرهیخته و خردمند در درون خود باشند، وقتی به صورت جمعی عمل میکنند، درست مانند کودکانانند. آن هم کودکانی که نیروی جانوران درنده در چنگ و دندان داشته باشند. وقتی یک کودک به سختی زمین میخورد، بارها دیدهایم که پدر و مادرش، برای تسلا دادن به او، میز، صندلی یا هر چه را که موجب زمین خوردن او شده، میزنند تا بچه را آرام کنند. اگرچه عجیب به نظر میرسد ولی تودههای خشمگین یا ترسخورده انسانی هم منطقیتر عمل نمیکنند. کارل یونگ که خود مدتی در میان مردمان جوامع ابتدایی از جمله در شمال آفریقا و در آمریکای مرکزی زندگی کرده بود، در این مورد در روانشناسی و دین مینویسد:
تغییری که از هجوم نیروهای دستهجمعی در اخلاق انسان حاصل میشود، شگفتانگیز است. یک شخص مهربان و معقول ممکن است مبدل به یک دیوانه یا یک جانور درنده شود. انسان همیشه مایل است که تقصیر را به گردن اوضاع و احوال خارجی بیاندازد ولی هیچچیز در ما نمیتواند بروز کند مگر آنکه قبلا جزئی از وجود ما بوده باشد. حقیقت این است که ما همیشه روی کوه آتشفشان زندگی میکنیم و تا جایی که میدانیم هیچوسیلهای برای جلوگیری از یک انفجار احتمالی، که اگر واقع شود هر چه را که در دسترس آن است نابود خواهد کرد، وجود ندارد. البته توصیه پیروی از عقل و شعور انسانی بسیار پسندیده است؛ اما اگر روی سخن شما با جمعی دیوانه یا با توده اشخاص مبتلا به هیجان دستهجمعی باشد، تکلیف چه خواهد بود؟ بین این دو گروه، تفاوتی نیست. زیر هم دیوانه و هم توده، [هر دو] تابع نیروهای مخرب و غیر شخصی هستند.
در واقع تمامی آیینهای موسوم به انتقال شر که تلاش میکنند با یک نوع نمایش آیینی، شرارت را به چیزی منتقل کرده و انرژی فوقالعاده مردم در جمعیتهای ترسخورده یا خشمگین را به آن منتقل کنند، تلاشی خردمندانه برای کنترل رفتار جمعیت است. برهمیناساس است که یونگ فکر میکند مسیحیت کاتولیک وقتی در بوته نقادی از بیرون و درون خودش قرار گرفت و به مذهب پروتستان تبدیل شد، اگرچه عقلانیتر شد، اما نیرو و توان خود را برای کنترل این هیجانات غیرقابل پیشبینی در جمعیتهای انسانی تا حد زیادی از دست داد. این هیجانات که به تعبیر یونگ، حتی آدمهای معقول و مهربان را هم میتواند به جانوران وحشی تبدیل کند، در اساس عقلانی نیستند که صرفا با موعظه و استدلال رام شوند. چاره کار مهار چنین هیجاناتی، در حقیقت ابزارهای آیینیست تا با نیروی غیرعقلانی و عاطفی خود بتوانند سدی فراهم کنند. یونگ مینویسد:
از آغاز زندگی بشر این فکر قوت داشته است که بایستی نفوذ بیقاعده و نامعقول نیروهای فوقطبیعی را به کمک آیین و قوانین معین محدود کرد؛ و این عمل طی تحول تاریخ بهوسیله تکثیر رسوم و نهادها و اعتقادات تعقیب شده است. طی دو هزار سال اخیر، کلیسای مسیح نقش میانجی و حامی را بین این نفوذها و انسان برعهده گرفته است… مذهب پروتستان که بسیاری از برج و باروهایی را که کلیسای کاتولیک با کمال دقت برپا داشته بود ویران کرد، زود دریافت که نتیجه مجاز دانستن وحی و الهام فردی ایجاد تجزیه و تفرقه است. در حقیقت به مجرد اینکه سد اعتقادات جزمی شکسته شد و رسوم و آیین دینی اعتبار و نفوذ خود را از دست داد، انسان خود را در معرض حالتی درونی دید که در برابر آن نمیتوانست از حمایت و راهنمایی اعتقادات و مناسک دینی استفاده کند؛ و حال آنکه این رسوم خلاصه و گزیده تجربه دینی، چه مسیحی و چه مشرک هستند.
ادیپ: در جهان چیزی نیست که بصیرت تو از آن آگاه نباشد. علوم مقدس و نامقدس، همه دانشهای زمینی و آسمانی در دستهای توست. حال و روز شهر ما را اگر نه به چشم سر، ای تیرزیاس روشندل! به چشم دل میبینی. چون یگانه یار و تیماردار، ما امید در تو بستهایم. شاید به تو گفته باشند که به فویبوس روی آوردیم و او ما را پاسخی داد. تنها راه رهایی از این طاعون، یافتن کشندگان لائیوس و کشتن یا تبعید آنان است. اکنون ای بزرگوار! کاردانی خود را از تطیر [بر وزن تفال و در همین معنا: فالگیریکردن با پرندهها] یا هر غیبگویی دیگری که دانای آنی، از ما دریغ مدار. این به سود تو، به سود این دیار و به سود من است. بیا و ما را با جملگی آنان که از چنین مرگی به فریادند رهاییبخش. امید ما به توست. شریفترین کار آدمی یاری همگنان است با تمام توانایی.
تیرزیاس: سخنان خردمندانهایست. اما آنگاه که خرد را سودی نیست، خردمندی دردمندیست. چرا من این را از یاد بردم؟ که میدانست؟ هرگز نمیبایست میآمدم.
ادیپ: پنداری نمیتوان به تو امید چندان داشت.
تیرزیاس: بگذار به خانه بازگردم. بسی آسانتر است که تو دردمند دردهای خود و من از آن خویش باشم.
ادیپ: هشدار که پاسخ نگفتی. این به خلاف دوستی شهریست که زاده آنی.
تیرزیاس: شهریارا! سبب آن است که سخنان تو را خوشفرجام نمیبینم. پس از آن خویشتن را فرومیخورم.
ادیپ: خدای را اگر میدانی از گفتن دریغ مکن. ما جملگی آرزومند آنیم و دست نیاز در تو آویختهایم.
تیرزیاس: شما جملگی فریفتگانید. من راز گرانبار روح خویشتن و شما را بر زبان نخواهم راند.
ادیپ: چه؟ که چیزی میدانی و نمیگویی؟ پس بر سر آنی که ما را به نومیدی و شهر خود را به نیستی سپاری؟
تیرزیاس: بر سر آنم که بر تو و بر خویشتن ببخشایم. بیش از این مپرس که بیهوده است و هیچ نخواهم گفت.
ادیپ: هیچ؟ ای گستاخ فرومایه! تو آتش خشم در دل هر سنگ میتوانی افروخت. به راستی هیچ نمیگویی؟ و بر آنی که تا سرانجام این چنین خودکامه باشی؟
تیرزیاس: مرا نکوهش مکن. خانه خویشتن را به سامان دار.
ادیپ: بشنوید! چنین سخنانی. چنین دشنامهایی به شهر کدام مرد آرامی را غضبناک نخواهد کرد؟
تیرزیاس: آنچه شدنیست خواهد شد. هر چند که دیگر نمیبایست هیچ بگویم.
ادیپ: شغل تو آن است که بگویی چه خواهد شد.
تیرزیاس: اگر در آتش خشم بسوزی چیزی بیشتر نخواهم گفت.
ادیپ: ولی من میگویم و بیمحابا اندیشهام را برملا میکنم. من میگویم که تو از آغاز تا فرجام در توطئه دستی داشتهای مگر در انجام آن کار. و اگر چشمهای بینا میداشتی میگفتم که دستهای تو و تنها از آن تو، آن کار را کرده است.
تیرزیاس: چنین میگفتی؟ پس بشنو تا بگویم. تکفیر و نفرینی که بر زبان تو رفت، خود بر تو فرود آمد. از امروز با من یا هیچ آدمیزاد دیگری در اینجا سخن مگوی. تویی آن گجسته که این سرزمین را آلوده است.
آنچه شنیدید از نمایشنامه ادیپ شهریار، اثر سوفوکل بود. این همان لحظهایست که تیرزیاس غیبگو، حقیقت را بر ادیپ فاش میکند و میگوید که قاتل پادشاه تبس، خود اوست. اصطلاح تطیر که شنیدید نوعی فالگیری با کمک پرندگان یا طیور بوده است. تیرزیاس، نابینا بود و در اسطورههای یونانی داستانهای جالبی در مورد او، مستقل از داستان ادیپ وجود دارد.
در میان آثاری که در مورد تیرزیاس و ارتباط او با مفاهیم عمیقتر روانشناختی و فلسفی بحث میکنند، میتوان به تفسیرهای مختلفی در زمینههای روانشناسی، فلسفه و مطالعات ادبی اشاره کرد. تیرزیاس به دلیل قدرت پیشگویی و کوریاش، نمادی از دانایی و بینش عمیق است که از محدودیتهای دیداری فراتر میرود. این شخصیت نشان میدهد که چگونه درک حقیقت گاهی اوقات با قیمتی سنگین همراه است و بینش واقعی ممکن است از طریق تجربیات سخت و آزمونهای فردی به دست آید.
تیرزیاس در ادبیات و فلسفه بهعنوان نمونهای از شخصیتی است که بین دو جهان، یعنی دنیای مادی و جهان ماوراء، پلی میزند و به ما یادآوری میکند که دانایی واقعی نیازمند پذیرش و درک عمق بیشتری از وجود و تجربیات انسانی است. جمله «خردمندی، دردمندیست» که با توجه به موقعیت خود او در داستان نمایشنامه ادیپ شهریار، گفته میشود، خارج از بافت این نمایشنامه و داستانش هم موضوعیت دارد. کارل یونگ بهعنوان یکی از اندیشمندانی که فرضیه وجود یک ضمیر ناخودآگاه جمعی را جدی گرفت و مبنای تحلیلهای خود از جامعه و تاریخ و انسان قرار داد، تیرزیاس را بهعنوان فردی آگاه از محتواهای به پسراندهشده آگاهی تعبیر خواهد کرد که در میان مردم دیگر، موقعیت دشواری دارد. چون آنچه میگوید به آسانی هضم نخواهد شد و آنچه میداند اگر به منظومه آگاهی انسانها وارد شود، ایبسا زلزلههای بزرگ یا فتنههای بزرگ ایجاد خواهد کرد. تیرزیاس میداند که انسان بر سر کوه آتشفشان حقیقت نشسته و امن و عافیتی که تجربه میکند، شکننده است و هر آینه ممکن است از دست برود.
در جاتاکا، مجموعه داستانهای هندی که تناسخهای بودا را شرح میدهد، داستان آموزندهای هست که نشان میدهد چگونه گناهان و مصائب را میتوان با آب دهان به مرتاض مقدس منتقل کرد! آنجا روایت میشود که بانوی بلهوسی [وقتی راز خیانتاش فاش شد] مورد بیاعتنایی و بیمهری همسرش که شاه بود قرار گرفت و با خود اندیشید که چگونه نظر او را تغییر دهد. همچنان که در باغ راه میرفت و به این فکر بود چشمش به مرتاضی به نام کیساواچا افتاد. فکری به سرش زد. با خود گفت «مسلما او بلاگردان است. گناهانم را به شخص او انتقال میدهم بعد میروم آبتنی میکنم.» و همین کار را کرد. خلال دندانش را جوید آب دهانش را جمع کرد و بر موهای سر مرد مقدس ریخت و خلال دندانش را به نشانه این معامله بر سر او افکند و با ذهنی فارغ و آرام و پاکیزه از او جدا شد. تدبیر او کارگر افتاد و شاه مجددا او را مورد مهر و محبت خود قرار داد. مدتی بعد، اتفاقا شاه، کاهن دربار را معزول کرد. کاهن که طبعا به خاطر از دست دادن توجه و عنایت شاه، دلتنگ شده بود به سوگلی راجه متوسل شد و از او پرسید که چطور موفق شده بود توجه و محبت راجه را مجددا به خود جلب کند. بانو به صراحت برایش شرح داد که چطور فقط با آب دهان انداختن بر سر مرد بلاگردان در باغ سلطنتی توانسته است از شر گناهنش راحت شود و بدون کوچکترین خدشهای در رفتار و کردار از نزد او بازگردد. روحانی دربار قضیه را دریافت و به باغ شتافت و همانطور آب دهان بر موهای متبرک مرد مقدس انداخت و بر اثر آن خیلی زود مقام از دست رفته را بازیافت. اگر ماجرا در اینجا پایان مییافت بهتر بود اما بدبختانه چنین نشد. مدتی بعد خبر رسید که ناآرامیهایی در مرزهای کشور به وقوع پیوسته است. شاه، فرماندهی سپاهش را به عهده گرفت تا عازم جنگ گردد. فکری نگرانکننده به ذهن روحانی دربار رسید. او که از تاثیر مثبت مرد مقدس در بازگرداندن توجه و عنایت شاه مشعوف بود، پیش شاه رفت و پرسید «سرور من! آیا خواهان پیروزی هستی یا شکست؟» شاه پاسخ داد «البته که خواهان پیروزیام.» کاهن گفت: «پس به سخنم گوش بده. پیش بلاگردان که در باغ سلطنتی ساکن است برو و بر سرش آب دهان بیفکن تا همه گناهانت به او منتقل شود.» شاه این فکر را پسندید و اضافه کرد که همه سپاه باید همراه او برای پاککردن گناهانشان بیایند. سپاه پس از شاه، به همان شیوه گناهانشان را پاک کردند و موهای مرد مقدس دیگر به صورتی درآمده بود که دیدنش هولآور بود. اما قضیه از این هم بدتر بود. زیرا پس از رفتن شاه، فرمانده کل، گذارش به آنجا افتاد و وضع پلید مرتاض مقدس را دید و بر او رحمت آورد و دستور داد که موهای ژولیده و پر از کثافت او را بشویند. عواقب مرگبار این اقدام خیرخواهانه اما برخلاف مصلحت، به سهولت قابل پیشبینی بود. گناهانی که همراه با آب دهان بر آن مرد مقدس انتقال یافته بود دوباره بر صاحبان آن گناهان بازگشت و به عقوبت آن آتشی از آسمان فرود آمد و سرتاسر مملکت را با شصت قوم اطرافش در کام کشید و نابود کرد.
شنوندگان گرامی پادکست دیگرینامه!
آنچه شنیدید از کتاب سوم شاخه زرین، بخش موسوم به بلاگردان و فصل «انتقال شر» بود. این داستانی بود از یک مجموعه داستان هندی به نام جاتاکا که حامل پندهای دینی و عارفانه است و فریزر در کنار گزارشهای متعددی که از باورهای مربوط به انتقال شر و آیینهایش در سراسر دنیا میدهد، این داستان را نقل میکند. در تعداد زیادی از گزارشهای فریزر، آیینهایی در قالب «شستن گناه» آمده است که در آن، کسی یا کسانی که در آیین شرکت میکنند، تن خود را میشویند و گمان میبرند که با شستن تنشان، گناهان وجود خود را هم شستهاند. تعبیر «شستن گناه» هنوز در محاورات عامیانه فارسی کاربرد دارد.
در برنامه آینده دیگرینامه، اطلاعات بیشتری درباره بلاگردان و آیینهای انتقال شر خواهید یافت.