یوکاسته: [با دلنگرانی و خشم] آیا همچنان به من چیزی نخواهید گفت؟ بگویید تمنا میکنم. چرا دلهای شما این چنین سخت او را دشمن میدارد؟
ادیپوس: من میگویم. تو در نظر من شایستهتر از تمام این مردان شایستهای. کرئون خطاکار است و به ضد من توطئه کرده است.
یوکاسته: چگونه کرده است؟ اتهام او چیست؟
ادیپوس: او میگوید که کشتن لائیوس کار من بود.
یوکاسته: او خود میداند یا بنا به گفته دیگران چنین میگوید؟
ادیپوس: آه تردستی همینجاست که خود را در پناه پیامگزار تبهکاری که افزار دست وی است، پنهان کرده است.
یوکاسته: پس به یکباره دل قوی دار. زیرا به دلیل میتوانم گفت که هیچکس را بر اسرار آسمانی وقوف نیست. هاتفی از جانب فویبوس، نه؛ بلکه از جانب راهبانش به لائیوس چنین گفت که او به دست فرزند خویش [یعنی] فرزند من و او، کشته خواهد شد. آنگاه چه پیش آمد؟ همچنانکه همه میدانند لائیوس در آنجا که سه راه از سه جانب به هم میرسند به دست راهزنان بیگانه کشته شد. اما آن کودک، سهروزه بود که مچ پاهای او را به میخ کوبیدند و نه به دست وی، بلکه به دست دیگری به کوهستان بیآدمیزادی افکنده شد تا بمیرد. بدینسان کار آپولون، ناانجام ماند. فرزند، پدر خود را نکشت و پدر با وجود ترس بسیار، کشته شد. اما نه به دست فرزند. چنین بود هشدار پیامگزاران. پس چرا باید حتی یکدم دل مشغول داشت؟ در فرصتی مناسب خدا خود به ما خواهد نمود که چه میخواست.
ادیپوس: همسر من، سخنان تو پریشانم میکند. به گذشته بازمیگردم… و درونم آشفته است.
یوکاسته: چرا؟ داستان چیست؟ چرا به گذشته بازمیگردی؟
ادیپوس: آیا نگفتی که لائیوس در آنجا که سه راه از سه جانب به هم میرسند، کشته شد؟
یوکاسته: داستان همین بود. و هنوز هم بیش از داستانی نیست.
ادیپوس: کجا در چه سرزمینی؟
یوکاسته: در فوکیس آنجا که راههای دلفی و دولیا به هم میرسند.
ادیپوس: چند سال از این حادثه میگذرد؟
یوکاسته: آنچنان که معلوم شد، اندکی پیش از آنکه فرمانروایی تو آغاز گردد.
ادیپوس: وای پروردگارا با من چه خواهی کرد؟
شنوندگان گرامی پادکست دیگرینامه
آنچه شنیدید پردهای دیگر از نمایشنامه مشهور سوفوکل، ادیپ شهریار بود. پیش از آنکه ادامه داستان ادیپ را با اجرای صداپیشگان ما بشنوید، یادآوری میکنیم که در دو اپیزود اخیر، نقلهایی از اثر کلاسیک جیمز فریزر در انسانشناسی، با نام شاخه زرین داشتهایم. این نقلها معطوف به بیان آیینهای انتقال شر در سراسر سیاره بود. همچنین یادآوری میکنیم که فریزر از جنبه تبهکارانه برخی از این آیینهای انتقال شر میگوید و این زمانیست که یک بلاگردان زنده، یک حیوان بینوا و یا حتی یک انسان، برای تحمل بار گناهان و شرارتهای دیگران انتخاب میشود و قربانی میگردد. در این اپیزود با نام «از جادو تا دین» تلاش میکنیم که اطلاعات بیشتری از زمینه و زمانه خلق شاخه زرین به شما بدهیم. از تصورات یا پیشفرضهای معرفتی که مولف آن، یعنی جیمز فریزر داشت و اینکه چگونه این ذهنیات، در شکلگرفتن این اثر دورانساز موثر واقع شد.
این ایده که انسان مدرن سکولار از جهات مختلف هنوز به شیوهای دینی میاندیشد و به شیوهای دینی رفتار میکند، ذهن بسیاری از دینپژوهان از جمله میرچا الیاده را اشغال کرده بوده است. اینکه حتی در جوامعی با چند صد سال سوابق سکولاریسم، انسان غیر دینی خالص به ندرت یافت میشود، مستند الیاده قرار گرفت تا اهمیت پژوهشهای خود در لایههای زیرین و بسیار کهن ذهن مذهبی بشر را جا بیندازد. الیاده در کتاب مقدس و نامقدس در خصوص انسان غیردینی مدرن مینویسد: «او خود را با مجموعهای از انکاریات و ردیات شکل میدهد؛ لیکن وی شکار واقعیاتیست که رد و انکار کرده است.» چنین ذهنیتی هنوز هم انگیزش خیلی از پژوهشگران برای مطالعه تاریخ کهن و بهویژه مطالعه اسطورههاست. برای بسیاری از آنها سلبریتیهای موزیک پاپ، بهعنوان نمونه، با آن هواداران پرشور و حتی دیوانهیشان، با آن نورپردازیها و دکورسازیهای پرخرجی که در اجراهای بزرگشان میکنند، در حقیقت خدایان یا نیمخدایان دوران کهناند که با سر و شکلی تازه، همان مجموعه اعمال کهن، یعنی اعمال آیینی را بازسازی و بازتولید کردهاند. این ذهنیت که انسان مانند عروسکی کوکشده، روی خط «الگوهای کهن» پیش میرود و کمتر از آن الگوهای کهن تخطی میکند، در سریال تلویزیونی «خدایان آمریکایی»، دستمایه داستانپردازی قرار گرفته است. در این سریال، کاراکترهای اصلی داستان، در حقیقت موجودات افسانهای اعصار کهناند: یکی لپرکان (Leprechaun) است که جنی ایرلندیست، آن دیگری جنی مسلمان است که از آتش ساخته شده است؛ یکی تجسم دوباره وتان، خدای ژرمنهاست که مسبب جنگ بوده و یکی دیگر ایزدبانوی سکس و شهوت است که بعد از انقلاب اسلامی ایران، پایگاهش را در خاورمیانه از دست داده و به آمریکای شمالی بازگشته است.
آنچه فریزر را به تالیف اثری مانند شاخه زرین کشاند، در حقیقت همین ذهنیت بود. او در آثار ادوارد تیلور، انسانشناس هموطناش که زمانا مقدم به او بود، چنین خطی از پژوهش را دیده و تحت تاثیر قرار گرفته بود. تیلور معتقد بود یک خط فرگشتی یا تکاملی، مانند آنچه چارلز داروین در زیستشناسی کشف کرده بود، در فرهنگ بشری هم قابل رویت است. فریزر با استفاده از انبوهی از مدارک انسانشناختی در کتابخانههای بریتانیا، و سپس از طریق مکاتبه با پژوهشگرانی که در سراسر مستعمرات بریتانیایی به مشاهده میدانی رفتار مردم در جوامع ابتدایی مشغول بودند، احساس کرد که الگویی مشترک در تمامی آنها یافته است. این الگوی مشترک چنان بود که به نظر میرسید باورها و آیینهای بنیادین مسیحیت، تنها یک نسخه جدیدتر همه آنها باشد و نه چیزی کاملا متفاوت. فریزر متوجه بود که نشان دادن تشابهات مسیحیت با آیینهای پیشامسیحی، ممکن است برای مخاطب مسیحی اثرش برخورنده باشد. او پیش از انتشار اولین ویرایش شاخه زرین، در هشتم نوامبر ۱۸۸۹ به یکی از دوستانش مینویسد:
بهزودی پژوهشی را در باب ادیان به انجام میرسانم… شباهت آداب و آرای بدویان با آموزههای اساسی مسیحیت شگفتآور است. اما به این تناظر و تشابه اشاره نکرده و گذاشتهام که خوانندگان خود هر نتیجهای که میخواهند بگیرند.
در اپیزود هفدهم، با نام «قصههای تکراری؛ چهرههای نو» تلاش کردیم با نشان دادن یک مورد جالب، به شباهت داستانهای انجیل به داستانهای غیرمسیحی اشاره کنیم. این داستان، داستان مردی مرموز و واقف به اسرار بود به نام آپولونیوس از اهالی شام، که میتوانست مرده را زنده کند و از جهان زیرین به دنیا بازگرداند. ماجرای زنده کردن دختری که در شب عروسیاش مرده بود، با خواندن وردهای جادویی، با ماجرای زنده کردن لازاروس در انجیلها قابل مقایسه است. اما شباهت مسیحیت با سنتهای فرهنگی و دینی پیش از خود، فراتر از مشابهت چند قصه یا درونمایه میرود. همانطور که در اپیزود هفدهم شنیدید، شباهتها چنان بارز بوده که بخشی از مجادلات نویسندگان مدافع مسیحیت با مخالفان آن، در صدر تاریخ مسیحیت، در حقیقت مشاجره بر سر همین تشابهات و معنای آن بوده است. فریزر در شاخه زرین، خود به این واقعیت اشاره میکند که الگوی داستانی رستاخیز از جهان زیرین و بازگشتن به جهان زندگان که این همه در آموزههای مسیحی واجد اهمیت است، در همان صدر تاریخ مسیحیت، مجادلهای را موجب شده بود. او مینویسد:
… از شهادت مسیحی ناشناسی در قرن چهارم میلادی چنین برمیآید که مسیحیان و بتپرستان هر دو از مطابقت چشمگیر مرگ و رستاخیز خدایانشان متعجب بودند و این مطابقت، مضمون مشاجرات تندی بین پیروان ادیان رقیب بود. بتپرستان رستاخیز مسیح را تقلید ساختگی رستاخیز آتیس میدانستند و مسیحیان با همان شدت و حدت میگفتند که این رستاخیر آتیس، جعل شیطانی رستاخیز عیسی است. در این پرخاشگریهای ناروا، بتپرستان به چیزی متوسل میشدند که برای ناظری سرسری شاید موجه جلوه کند و میگفتند خدایشان قدیمتر و بنابراین مسلما خدای اصلیست نه جعلی؛ زیرا قاعدتا اصل، قدیمتر از رونوشت خود است. این استدلال سست را مسیحیان به سهولت رد کردند. در واقع پذیرفتند که از لحاظ زمانی، مسیح خدای جدید است اما با توسل به زیرکی و تدبیر شیطان که در این امر مهم، با وارونه کردن سیر ادی طبیعت خود را جلو انداخته بود، برتری و قدمت واقعی مسیح را پیروزمندانه ثابت کردند.
دیدگاه جیمز فریزر در شاخه زرین، غالبا مورد انتقاد انسانشناسان بعدی قرار گرفت. نوک پیکان انتقادات متوجه تقسیمبندی تاریخ بشر به سه دوره جادو، دین و علم بود. مطابق با عقیده فریزر، شواهد نشان میدهد که انسان معتقد بوده، بر نیروهای خیر یا شر میتواند با اعمال جادوگرانه تسلط یا کنترل پیدا کند. آیینهای انتقال شر، چنانکه از نام آنها برمیآید، در حقیقت محصول باور انسان به تاثیر جادو بود. شر را میتوان با انجام مجموعهای از اعمال شگفت، انتقال داد؛ آن را میتوان با آب دهان، بر سر زاهد مقدس بلاگردانی خالی کرد؛ یا به دم سگ بست و با آتشزدن سگ، از شر آن خلاص شد. طیف وسیعی از این اعتقادات جادویی، محصول زندگی مردم کشاورز بود. آنها که زندگیشان قویا با تغییر فصول آمیخته بود و امرار معاششان به آمدن بهار گره خورده بود، تصوراتی را در حیات فرهنگی خود گسترش دادند که اگرچه برای ما انسانهای مدرن تا حدی قابل درک است، اما هر چه هست، ناپذیرفتنیست چون علمی نیست. حیات دینی، مرحلهایست مابین دوران جادو و دوران علم. و مسیحیت، بهعنوان فراگیرترین شکل دین، میراثدار عصر جادوست چه خود بخواهد این را بپذیرد و چه نه. در مقدمه ترجمه فارسی شاخه زرین، آنچه که فریزر از مطالعه اسناد و مدارک به آن رسید و آن را ذهنیت وحشیها یا بدویها خواند، چنین خلاصه شده است:
این جهاننگری یا متافیزیک باستانی را شاید بتوان چنین خلاصه کرد: هر سال طبیعت میمیرد. آدمیان نیز سستی میپذیرند و فنا میشوند. این حوادث به هم پیوستهاند و نیرویی که آنها را به هم میپیوندد جادوست. جادوگران کسانیاند که این فرایندها را میشناسند. فایدهشان این است که در این میان دخالت میکنند. گاهی جادوگران خودشان فرمانروایند اما در هر صورت شاهان که بیشترین انرژی جامعه در وجود آنها ذخیره شده است، قادرند این فرایند را سامان دهند و هماهنگ سازند. اما شاهان نیز بیمار میشوند و میمیرند و به این ترتیب، جامعه، به مخاطره میافتد. در وجود آنان تودهای از انرژی هست که اگر به واسطه بیماری یا مرگ زائل شود، موجب زوال یافتن همگان خواهد شد. اما این نیرو فراتر از خود آنهاست و از شخصی به شخص دیگر قابل انتقال است. اگر هنگام فرارسیدن سستی و بیماری بتوان شاهان را از قدرت عزل کرد، در این صورت میتوان آن را به فرد دیگری منتقل کرد تا بقای نیرو تضمین شود. فریزر سرتاسر تاریخ را به دنبال نمونه شاهانی گشت که مجبور بودند پس از مدت معینی قدرتشان را به دیگری واگذارند، یا آنکه ضمن نوعی آزمون نیرومندی از قدرتشان دفاع کنند. نمونه شق اخیر کاهن نمی بود که کتاب با ماجرای او آغاز میشود و ناچار بود از قدرت خود در برابر همه تازهواردها دفع کند. اما نمونههای دیگری نیز وجود داشت که بعضی از امیدبخشترینهاشان از هند و آفریقا بودند. به نظر فریزر گاهی شاه به آرامی قدرتاش را تفویض میکرد؛ گاهی طبعا امتناع میکرد و دیگری را وامیداشت که ضمن نوعی مراسم قربانی کردن جانشین به جای او بمیرد. گاهی – و اینجاست که شباهتهای ناخوشایندی با مسیحیت طرح میشود – فرد جانشین، پسر خود شاه بود. در موارد دیگر، دلقک یا بردهای را برمیگزیند و موقتا پیش از آنکه به سرعت و بیتشریفات جان ببازد، از همه امتیازات و اقتدار شاهانه بهرهمند میشد. در چنین مواردی بهتر این بود که این فرد نقش بلاگردان را ایفاء کند. همچنانکه به نظر فریزر، مسیح [در واقع] بلاگردان بود.
… به خاطر آنکه علماء و دولت ایران، حضرت بهاءالله را از ایران تبعید کردند و ایشان را به مملکت عثمانی سرگون نمودند، مزار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء در داخل کشور عثمانی یعنی در عکا و حیفاء قرار گرفت و عکا و حیفا مرکز روحانی و اداری جامعه جهانی بهایی گردید. ۲۷ سال پس از وفات حضرت عبدالبهاء بود که با تشکیل دولت اسرائیل، عکا و حیفا جزئی از خاک این کشور گشت. مخالفان امر بهایی که از انصاف و خرد بویی نبردهاند بهائیان ایران را بهعنوان جاسوسان صهیونیزم مورد زجر و آزار قرار دادهاند و حقوق اولیه ایشان را مسلوب کردهاند. دلیل اصلی این افراد برای توجیه افعال ضدانسانی و ضدخداییشان این است که مرکز اداری و روحانی بهائیان در اسرائیل قرار دارد و بهاییان برای مخارج این مرکز، تبرعاتی به مرکز اداری بهایی در حیفاء میفرستند. آیا بیانصافی و بیرحمی و خشونت بیش از این هم میشود؟ نابردباری همین افراد بود که به سرگونی و تبعید حضرت بهاءالله از وطن خود به کشور عثمانی منجر گردید. این دولت ناشکیبا و علماء تنگنظر و نابردبار بودند که به آزار و اذیت بهائیان پرداختند؛ حقوق اولیه ایشان را مسلوب نمودند؛ به قتل و غارت و کشتار ایشان پرداخته و شارع بهایی را از ایران اخراج کرده و بالاخره به زندان عکا تبعید نمودند. آنگاه بهاییان ایران را متهم به جاسوسی اسرائیل میسازند چرا که پیامبر بهایی در عکا وفات میکند و لذا مرکز اداری و روحانی بهایی در فلسطین قرار میگیرد؛ جایی که بیش از نیم قرن بعد مبدل به دولت اسرائیل میشود.
آنچه شنیدید از مقاله بلند «آیین جهانی بهایی» نوشته نادر سعیدی بود. در اپیزودهای قبل به مناسبتهای مختلف از هجوم دستهجمعی به اقلیت بهایی در یزد و کرمان و اصفهان گفتیم؛ از کسی گفتیم که چون نماز نخوانده بود و خود را فردی گناهکار معرفی میکرد، در حمله به بهائیان یزد، کسی را به ضرب و زور گرفته، مجروح کرده بود و میخواست با کشتن و دقیقا زجرکش کردن او، گناهان خود را بشوید یا کفارهای داده باشد. جالب اینکه اول چنین کرده بود و بعد سوال میکرد که آیا این فرد واقعا بهاییست یا نه؟
اگرچه پژوهشگران به تقسیمبندی سهگانه تاریخ بشر به دورانهای جادو و دین و علم، اشکالاتی در دیدگاه کلی فریزر پیدا کردند، اما شکی نیست که فریزر در تاکید بر ماهیت غیرعقلانی و غیرمنطقی اغلب آیینهای بشری بهویژه آیینهای انتقال شر و بلاگردانسازی محق بوده است. اینکه مبدا رفتار انسان، بهویژه وقتی که تودهوار و بهعنوان فردی از یک جمع بزرگ رفتار میکند، ماهیتا و اکیدا غیرعقلانیست و بر هیجانات استوار است، دههها پس از مرگ فریزر، مورد تاکید کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی نیز قرار گرفت. در اپیزود بیست و هفتم با نام «بلاگردان» به نقل از یونگ گفتیم که چطور یک جمعیت بزرگ، یا به زبان دینی، یک «امت» میتواند لگامگسیخته و خشونتآمیز رفتار کند. البته یونگ معتقد بود که کارکرد دین، از قضا، کنترل همین هیجانات دستهجمعی، معطوف به دفع شر، از راه تنظیمکردن آیینهای کهن بوده است. بههمینعلت، یونگ ظهور مذهب پروتستانتیسم را به معنای آزاد شدن انرژیهای پنهانی میگیرد که کلیسای کاتولیک آنها را کنترل کرده بود.
اشکال دیگری که انسانشناسان بعدی به دیدگاه فریزر وارد دانستند، مقدم گرفتن عقیده و نظر به جای کنش بوده است. پژوهشگران کنش آیینی و اسطورهشناسان اغلب به این باور گراییدند که چیزی به اسم «فلسفه وحشی» یا «فلسفه مردم ابتدایی» وجود نداشته است. اگرچه میتوان پس پشت آیینهای انتقال شر، تصورات مشابهی پیدا کرد، مثلا از زندهشدن دوباره طبیعت و یا امکان انتقال گناهان و شرارتها، یا یک نوع جاندارپنداری که حتی به سنگریزهها و اشیاء بیجان هم تسری پیدا میکرده است، اما اینها عموما تصورات بعدیست که انسانها در توضیح و توجیه آیینهای خود ابراز میکنند. بهعبارتدیگر، انسانشناسان قرن بیستم راه خود را از فریزر جدا کردند وقتی که نوشتند «در ابتدا عمل بود» و تفسیر پس از آن اضافه شد.
یوکاسته: آیا نباید بدانم چیست آن دردی که چنین قلب تو را میفشارد؟
ادیپوس: خواهی دانست. این چنین که میبینم تو نخستین کسی هستی که من باید سرنوشت خود را به وی بازگویم. اکنون بشنو. پدر من پولیبوس از مردم کورینتوس بود… در آنجا به نام و افتخار بزرگ شدم تا آنکه چیزی شگفت رخ نمود. چیزی غریب… گرچه شاید من آن را بیش از آنچه میبایست به دل گرفتم. روزی بر سر میز، مستی مست، گستاخی کرد و گفت که من پسر پدرم نیستم. من به درد آمدم. اما در آن زمان تا آنجا که میتوانستم به خاموشی رنج کشیدم. روز دیگر به پدر و مادرم روی آوردم و خواستم تا حقیقت را بگویند. آنان سخت برآشفتند که چگونه کسی یارای گفتن چنین ناروایی دارد. من آرام گرفتم ولی به هر تقدیر زخمی برجای بود. و چنین سخنانی به زودی دهان به دهان میگردد. آنگاه پنهان از پدر و مادر به پوتیا رفتم. پرسشی کردم و شگفتزده از پاسخ بازآمدم زیرا آنچه شنیدم افسانه وحشت و شومبختی بود. شنیدم که چگونه باید همبستر مادر شوم، سلف زاد و رود ناخلف خویشتن گردم و پدر خود را بکشم. به حریم بنیآدم تجاوز کنم. از این روی گریختم و ستارگان را میانه خود و کورینتوس نهادم که هیچ گاه به وطن بازنگردم تا هرگز چنین ناسزایی رخ ننماید. سپس در راه سفر بدانجایی نزدیک شدم که پادشاه شما جان سپرد. همسر من بشنو حقیقت این است که گفتم. وقتی بدانجا رسیدم که سه راه به هم میپیوندد، منادی دیدم و در پس او گردونهای بسته به اسبی که مردی، درست آنچانکه گفتی در آن نشسته بود. رهنما به درشتی خواست تا از راه کناره کنم و خداوند بزرگوارش با فرمانی بیچون و چرا با وی همزبانی کرد. گردونهبان مرا به سویی افکند و من چون خشمگین بودم او را زدم. پیرمرد دید و به انتظار خم شد تا از کنار وی بگذرم. آنگاه دستافزار دو شاخه گردونهبان را چون سلاحی برداشت و بر سر من کوفت. پاداش این جسارت وی بسی گران بود. چوبدست در این دست راست به تندی آذرخش فرود آمد؛ به سر از گردونه درافتاد و جمله آنان را کشتم. اما اکنون، اگر خون لائیوس در رهای این بیگانه جاری باشد، آیا در میان آدمیزادان کسی بدبختتر، و در نظر خدایان و آدمیان کسی منفورتر از من هست؟ هیچ بیگانه و هیچ آشنایی نباید مرا به خانه خود راه دهد. همچنانکه هیچکس نباید با من سخن گوید. آن نفرینی که جز من کسی بر زبان نراند، خود بر من است. همسر او این دستهایی که آن مرد را کشت، زن وی را نواخت. آیا این گناه من است؟ آیا پلیدی ناپاک نیستم از اینجا رانده و در تبعید، از زادگاه و سرزمین پدری که تا ابد باید از آن بگریزم؟ مباد آن زندگی که مادر به زنی گیرم و خون پدر بریزم… پدر من… پولیبوس که زندگیام از آن اوست، آیا جز خدایی اهریمنی و تبهکار که میتوانست چنین تقدیری مقدر من کند؟ آه هرگز هرگز ای خدایان پاک مینوی باشد که آن روز فرا رسد. کاش به زودی جان سپارم و از صفحه خاک زدوده شوم، نه آنکه زنده بمانم و داغ ننگی این چنین بر من بود.
آنچه شنیدید ادامه داستان ادیپ از نمایشنامه سوفوکل بود. ادیپ در این داستان تراژیک، نماد انسانیست که بدترین گناهان قابل تصور را مرتکب شده است؛ او با اینکه عمدی نداشت و اساسا برای گریز از سرنوشتی شومی که برایش پیشبینی شده بود، وطنش را ترک کرد، مرتکب بدترینها شد: پدرش را کشت؛ با مادرش ازدواج کرد و تمامی آنچه که پدرش در مقام پادشاه تبس به دست آورده بود را مصادره به نام خود کرد. غالبا داستان ادیپ را بهعنوان نمونهای از تلاش ناکام انسانها برای گریز از تقدیر محتوم تفسیر کردهاند. ادیپ را از این منظر میتوان نماینده آزادی اراده یا ارادهگرایی در برابر تقدیرگرایی دانست. او میخواهد بر سرنوشت خود حاکم باشد؛ اما هر چه میکند نه تنها ذرهای از تقدیر لعنتی خود دور نمیشود، بلکه درست در دام آن میافتد و به همانجا میرود که نباید، و همان کار را میکند که نشاید. اما ما داستان ادیپ را بهعنوان نمونهای از شاهانی که در پایان حکومت دورهای خود باید به نحوی قربانی مردم خود شوند، نقل کردهایم. یکی از دستاوردهای علمی فریزر این بود که نشان داد تعداد بسیار زیادی از شاهان در سنتهای بزرگ و کوچک سیاره وجود داشتهاند، که در پایان دوران حکومت خود باید قربانی میشدند. طبیعتا به مرور زمان، شاهان از این ضرورت آیینی گریختند و یا به جای اینکه خود بلاگردان مردم خود باشند، یک شاه تقلبی را در ایامی که آیین اجرا میشد، به جای خود مینشاندند. اینکه در داستان انجیل، اتهام عیسی از ناحیه یهودیان تندرو این بود که خود را شاه یهود اعلام کرده است، اتفاقی نیست. فریزر در حقیقت تمامی نشانههای این شاه بلاگردان را در داستان مسیحی انجیل یافته بود. اما برای پرهیز از درافتادن به مجادلات جدلی و الهیاتی با مدافعان وقت مسیحیت، جملات خود را طوری نوشت و بعضی مضامین را در کار سترگ خود طوری پس و پیش کرد که برداشتی ناباورانه و ضدمسیحی از آنها نشود. رابرت گریوز، (Robert Graves) اسطورهشناس و منتقد ادبی در کتاب خود به نام الهه سپید که پژوهشی در نسبت شاعرانگی و اسطوره است، به این محافظهکاری فریزر به این شکل اعتراض میکند:
سر جیمز فریزر با سیر و گشت محتاطانه و روشمند حول موضوع خطرناکش توانست اتاقهای زیبایش در ترینیتی کالج کمبریج را تا دم مرگ حفظ کند. گویی خط ساحلی یک جزیره ممنوع را ترسیم میکرد بیآنکه عملا مدعی شود که چنین جزیرهای وجود دارد و بدینوسیله خود را به دردسر اندازد. چیزی که او میگفت و نمیگفت این بود که افسانه، احکام و آیین مسیحی صورت پالایشیافته انبوهی از باورهای بدوی و حتی وحشیانه است و تنها عنصر اصیل مسیحیت، شخصیت عیسی است.
در واقع آنچه سوفوکل، نمایشنامهنویس یونانی دستمایه یک درام تراژیک قرار داد، در هسته اصلی خود آیینهایی بود که غالبا در جوامع کشاورزی، بهویژه در وقت تحویل سال به اجرا گذاشته میشد: برای آنکه سال تحویل شود، و طبیعت از دست رفته یا رو به مرگ افتاده، دوباره زنده شود، میبایست به درگاه خدایان، فدیهای عرضه کرد یا کفارهای داد. در آیین آکیتو، نوروز بابلی که در اپیزود بیستودوم با نام «خنک آنکه دل شاد دارد به نوش» در مورد آن شنیدید، کمبوجیه ناچار شده بود بهعنوان شاه بابل، در مراسم دست و پاگیر و دشوار آکیتو، در معبد آسانگیلا شرکت کند. او به نمایندگی از مردم بابل، باید مقابل تندیس مردوک، از کاهن اعظم کتک میخورد، گریه میکرد، و فروتنی و تواضع آیینی نشان میداد، تا مردوک گناهان ملت بابل را ببخشد و برای زندهشدن طبیعت یاری کند. میتوان استنباط کرد که نسخه بابلی آیینهای بلاگردانسازی برای رستاخیز طبیعت، دستکم در زمان کمبوجیه، تازه تعدیل شده بوده است. چون گزارش مفصل فریزر نشان میدهد که نمونههای خیلی وحشتناک و باورناپذیری وجود داشته است. بهعنوان نمونه به آیینی مشابه در فیلیپین توجه کنید:
باگوبوهای میندانائو، از جزایر فیلیپین، هر سال بهخاطر محصول بههمینصورت، انسانی را قربانی میکردند. در اوایل دسامبر، وقتی که صورت فلکی جبار ساعت هفت شب در آسمان ظاهر میشد، مردم میدانستند که زمان آمادهکردن زمین برای کاشت و هنگام قربانیکردن بردهای فرارسیده است. قربانی را بهعنوان تاوان سال خوبی که سری کرده بودند و تضمین توجه ارواح در سال آینده به ارواح قدرتمندی پیشکش میکردند؛ قربانی را به پای درخت بزرگی در جنگل میبردند و به پشت بر تنه درخت میبستند طوری که دستانش گشوده بر بالای سر قرار میگرفت… وقتی قربانی بدینگونه از دستانیش آویزان میشد با نیزه به موازات سینه و زیربغل بر او زخم میزدند تا کمکم بدن از ناحیه بالای کمر میبرید و نصف میشد و نصف بالایی ظاهرا برای مدتی همچنان بر درخت آویزان میماند و قسمت زیرین آغشته به خون بر زمین میافتاد. سرانجام هر دو قسمت بدن را در درون گودال کمعمقی در کنار درخت میانداختند.
فریزر اضافه میکند که کسانی که در فیلیپین چنین قربانیهای انسانیای پیشکش کردهاند، هنوز زندهاند. مفهومش این است که تا زمان فریزر، چنین آیینی در جایی در فیلیپین اجرا میشده است. اینکه مسیحیت، وامدار چنین آیینهایی از اعصار پیش از خود است، بهویژه از همزمانی اعیاد مسیحی با این اعیاد باستانی پیشامسیحی آشکار می شود. فریزر در این مورد مینویسد:
انجیلها درباره روز تولد مسیح چیزی نمیگویند. همینطور کلیسای قدیم نیز روزی را به این مناسبت جشن نمیگرفت. اما به مرور زمان مسیحیان مصر، کمکم، ششم ژانویه را روز تولد منظور کردند و رسم گرامیداشت تولد منجی در این روز به تدریج اشاعه یافت تا آنکه در قرن چهارم سرتاسر شرق را فراگرفته بود. اما در پایان قرن سوم، یا آغاز قرن چهارم، کلیسای غرب که ششم ژانویه را هرگز بهعنوان روز تولد نپذیرفته بود، بیستوپنجم دسامبر را تاریخ حقیقی اعلام کرد و کلیسای شرق نیز این نظر را پذیرفت… چه ملاحظاتی مقامات کلیسا را به برگزاری عید کریسمس واداشت؟ انگیزههای این ابداع را نویسندهای سوری که خود نیز مسیحی بود به صراحت بیان میکند. او میگوید که «دلیل این که آبای دین، عید را از ششم ژانویه به بیستوپنجم دسامبر منتقل کردند این بود که بتپرستان در همان روز بیستوپنجم دسامبر تولد خورشید را جشن میگرفتند و به نشانه شادمانی مشعل برمیافروختند. مسیحیان نیز در این شادی و سرور شرکت میکردند. بنابراین وقتی آبای کلیسا تمایل مسیحیان به این جشن را ملاحظه کردند، تصمیم گرفتند که تولد حقیقی مسیح را در همین روز و عید تجلی را در ششم ژانویه جشن بگیرند. از این رو، همراه با این مراسم، جشن برافروختن مشعل تا روز ششم رواج یافت.» [سنت] آگوستین در ارشاد برادران مسیحی به این که آن روز باشکوه را مانند کفار نه به نام خورشید، بلکه بهخاطر آفریننده خورشید جشن بگیرند، [در حقیقت] منشا بتپرستانه کریسمس را پذیرفته است، اگرچه تلویحا.
بنابراین تراژدی ادیپ شهریار، در زیرلایه خود، درونمایه کهن شاه بلاگردان را بازتاب میدهد که همه مصائب مردمی را که نمایندگی میکند، گناهان همه آنها را بر دوش میکشد. اما طبیعتا بازروایی سوفوکل از این درونمایه کهن را به شیوههای دیگر هم میتوان تفسیر کرد.
شروین وکیلی، پژوهشگر ایرانی، در پژوهش خود با نام «ادیپ شهریار»، به وجه دیگری از این داستان اشاره میکند: اینکه ادیپ را میتوان نماینده آرمان خودشناسی هم تفسیر کرد. در این صورت، تیرزیاس که از فاش کردن حقیقت طفره میرود، با گفتن اینکه شناختی که برای شناسنده سودی ندارد، بیارزش است، نقطه مقابل او قرار میگیرد. این تفسیر از ادیپ، به نحو نمادینی به آیین انتقال شر و روند بلاگردانسازی مرتبط است. مردم با شناختن خود بهمنزله سرچشمه شرارتها، از بلاگردان ساختن و خالی کردن خشم و هراس خود بر سر یک «دیگری» خودداری خواهند کرد. همانطور که از قول کارل یونگ در اپیزود بیست و هفتم با نام «بلاگردان» شنیدید، «هیچچیز در ما نمیتواند بروز کند، مگر آنکه قبلا بخشی از خود ما بوده باشد.» آیینهای انتقال شر، از منظر اخلاقی و حتی از منظر عارفانه، در حقیقت رفع مسئولیت است. و هر نوع خودشناسی، میبایست مشتمل بر مسئولیتشناسی اخلاقی هم باشد. این اپیزود را با نقل جملات شروین وکیلی در پژوهش پیشگفته، در فصل «چالش هویت» به پایان میرسانیم. وکیلی مینویسد:
[ادیپ] مردیست در جستوجوی حقیقت. این شعار مشهور «خودت را بشناس» که بر سر در معبد دلفی آویخته بودند، ترجمهای یونانی از جملهای گاهانیست که شالوده جهانبینی پارسی را برمیساخته است. و ادیپ پیرو سرسخت این رهنمود است. او در سراسر داستان، جویای حقیقتی درباره خویشتن است و از تعقیب هیچ پرسشی و واگشودن هیچ معمایی، درباره خود سرباز نمیزند… ادیپ، پیشگوییها را جدی میگیرد و برای گریز از تقدیر، انتخاب اصلی زندگی خود را انجام میدهد. از آگاهان درباره هویت خویش پرسش میکند و چالشهای پیشاروی خود را یکایک برطرف میکند… ادیپ قهرمانیست که در هر گام از این ماجراجویی جسورانه، خود را میجوید و چیزی درباره خود میآموزد. مسئله او، هویت خودش است و نه اراده آزاد انسانی. او اراده آزاد را پیشفرض میگیرند و بر آن مبنا پیش میرود تا با معمای هویت خویش روبهرو شود. درست باژگونه سوفوکل که مسئلهاش اراده آزاد است و در مقابل، هویت خویش را بدیهی میانگارد. هر دوی اینها، [یعنی] ادیب آفریننده و آفریده ادبی، با دردی مشترک گرفتارند و آن بر جایی نااستوار ایستادن است و با امری استوار مخالفت کردن.
با اپیزود بیستونهم، به پایان دیگرینامه رسیدهایم. اگرچه حرف برای گفتن بسیار است و قصههای آدمی تمامی ندارد، اما هر نویسندهای جایی باید نقطه بگذارد و هر قصهای باید جایی به پایان برسد. قصهگویان قصههای عامیانه کهن، برای اینکه به جریان پیوسته زندگی اشاره کنند، در پایان قصه یادآوری میکردند که «قصه ما به سر رسید/ کلاغه به خونهاش نرسید» قصههای «ما» با آن «دیگری»ها هم هرگز به پایان خود نخواهند رسید اما پادکست دیگرینامه با این اپیزود، پایان کار خود را اعلام میکند. هویت سیال انسانها در حیات اجتماعی، همواره داستانهای تازه طرح میکند که بعضی داستانهای دشمنی و بعضی دیگر داستانهای دوستیست؛ بعضی داستانهای فهم متقابل و درک یکدیگر است و بعضی اصرار و لجاجت و حتی خشونت برای پسزدن و ندیدن و نپذیرفتن. تلاش ما در پروژه گفتوشنود در آموزشکده توانا، چنانکه از نام پروژه هویداست، تقلیل مرارتها، کاستن از دشمنیها و تقویت دوستی و آیین گفتوگو بود. در اپیزود سیام بهعنوان آخرین اپیزود، شما مروری از اپیزودهای قبل خواهید شنید و ما خط پیوستهای را که از «آن دیگری بزرگ» در اپیزود اول به «از جادو تا دین» در اپیزود بیستونهم رسید، روایت خواهیم کرد. بنابراین اپیزود آخر که همان اپیزود سیام باشد، روایت کل روایت ما خواهد بود.
پیروز و سربلند و روادار و اهل گفتوگو باشید.