تیرزیاس: هرچند تو شهریاری اما در جوابگویی هر دو یکسانیم و من خواستار این حقم. من در خدمت لگزیاس هستم؛ نه خادم تو و نه اسیر حمایت کرئون. تو از آن خوشی که به نابینایی من بخندی. آیا تو بینایی که از دیدن تباهی وجود خویش ناتوانی؟ بینایی که نمیتوانی دید چه همسری برگزیدهای؟ پدر تو کیست؟ من میگویم که تو در حق خویشتن در زندگانی [و در حق] مردم گناه کردهای و نمیدانی. نفرین مادر و پدر چون تیغی بران و دو دم ترا از صحنه روزگار میزداید. این چشمهای روشنبین آنگاه تیره خواهد شد… زود باشد تا بدانی حقیقت ازدواجی که درهای آز را به رویت گشود، جز آن نبود تا با مصیبتی سهمناکتر از حد تصور دریابی چه هستی و آنان که تو را پدر مینامند کهاند. هر سزا که دلخواه توست به کرئون و به سخن من بگوی.
ادیپ: تو به خواری سهمناکی، آنچنان که هرگز هیچ مردی ندیده است، لگدمال خواهی شد. آیا بیش از این میتوان تحمل کرد؟ دور شو از چشم من. برو! هر چه زودتر برو. به همانجا که بودی بازگرد. برو…
تیرزیاس: [میروم] اما وقتی که همه حرفهایم را گفتم. رویاروی تو، از هیچچیزم هراس نیست. مردی که به خاطر او چنین غوغایی برانگیختهای، آنکه لائیوس را کشت، آن مرد هم اینجاست. چون بیگانهای رفتگار آمد و در میان ما ماندگار شد. اما چنانکه هماکنون برملا خواهد شد، بیگمان زاده شهر تبای است او که بینا آمد، کور خواهد رفت. اکنون ثروتمند و آنگاه گداست. و عصا به دست کورمالان به سوی تبعیدگاه روان است. آنچنانکه نموده خواهد شد، برادر و هم پدر فرزندانیست که پرورده است. پسر و نیز شوهر زنیست که او را زاد. پدرکش، و جانشین پدر است. برو به خانه و بیاندیش. اگر درست شد که برخطایم، میتوانی گفت که نابینایم.
اپیزود بیستوهشتم با نام «شستن گناهان با آب» را با اجرای بریدهای از نمایشنامه مشهور سوفوکل، به نام ادیپ شهریار آغاز کردیم. شما جملات تیرزیاس نابینا را شنیدید که چون قدرت غیببینی و غیبگویی دارد، علیرغم چشمان نابینایش، آگاهتر از خیلی از بیناهای دیگر مانند ادیپ است. مطابق با داستان، ادیپ بر سر یک سهراهی، بیآنکه بر کار خود واقف باشد، پدر خود را کشته بود. پدرش لائیوس پادشاه شهر تبس بود و با ملازمانی اندک به زیارت میرفت. ادیپ که از کورینت خارج شده بود تا خود و تبار خود را بهتر بشناسد، اتفاقی به شهر تبس و به آن سهراهی رسیده، با ملازمان پدرش درگیر شده، و نهایتا همه آنها را به غیر از یکی کشت. وقتی به شهر آمد، مردم تبس او را بهعنوان جایگزین شاه خود پذیرفتند و به عقد همسر پادشاه سابق، یعنی یوکاسته درآوردند تا بر تبس رسما حکومت کند. غافل از اینکه لائیوس پدر ادیپ، و یوکاسته مادرش بود. بنابراین پیشگویی کاهنان درست از آب درآمده بود. ادیپ اگرچه در نوزادی، طرد شده بود تا این پیشگویی شوم تحقق نیابد، اما آنچه کاهنان گفته بودند عینا واقع شد. تمامی نمایشنامه ادیپ شهریار سوفوکل، تلاش میکند لحظهای را دراماتیک کند که ادیپ پی به حقیقت میبرد. آشکار شدن حقیقت برای ادیپ، تدریجی رخ میدهد. چنانکه در اپیزود قبل شنیدید، وقتی شهر دچار بلایای بسیار میشود، کاهن معبد آپولون میگوید که مردی گناهکار در میان شماست که لائیوس پادشاهتان را کشته است و تا او مجازات نشود، بلا از سر مردم شهر رفع نخواهد شد. ادیپ در تلاش برای شستن گناه قاتل پادشاه قبلی، در جستوجوی قاتل است تا او را مجازات کند و بههمینعلت از تیرزیاس غیبگو کمک میگیرد. تیرزیاس که حقیقت تلخ و تکاندهنده را میداند، تلاش میکند از پاسخ دادن طفره برود. اما چون متهم به توطئه سیاسی علیه ادیپ و دربار تبس میشود، دهان بازکرده و با بیرحمی حقیقت را نمایان میکند.
از شما دعوت میکنیم که کمی بیشتر درباره مفهوم انتقال شر و بلاگردان در فرهنگ انسان بشنوید. مانند اپیزود قبل، قسمتهایی از منبع بسیار ارزشمند جیمز فریزر با نام شاخه زرین را برای شما روایت خواهیم کرد.
یونانیان باستان تصور میکردند که درد عشق را با آبتنی در رود سلمنوس (Selemnos) مداوا میتوان کرد. بومیان پرو، با فرو بردن سر در رودخانهای گناهانشان را میشویند و پاک میشوند… وقتی بومی تیپیهوکان سانتیاگو بیمار است گاهی سعی میکند با پختن سه دسته نان شیرینی هفت تایی، خود را از شر بیماری راحت کند. هفت تا از نانشیرینیها را بر بالای بلندترین درخت کاج جنگل قرار میدهد، هفت تای دیگر را پای آن درخت خاک میکند و هفتتای دیگر را توی چاهی میاندازد و سپس با آب آن چاه خود را میشوید. بهاینوسیله بیماری را به آب چاه میسپارد و راحت میشود… کاهنههای دایاک بدبختی را با زدن و روبیدن و کوبیدن هوا با شمشیرهای چوبی از خانهها میرانند و شمشیر را سپس در رودخانه میشویند تا شومی و بدبختی با آب برود. گاهی بدبختی و بدشگونی را با جاروهای ساخته از برگ خاصی و آغشته به آب برنج و خون از خانه جارو میکنند. پس از پاک شدن اتاقهای خانه، آن را به خانه بازیچهای ساخته از نی انتقال میدهند و خانه کوچک پر از بدشگونی و بدبختی را توی رودخانه میاندازند رودخانه آن را به سوی دریا میبرد و بار شوم و نحساش را به کشتی کتریمانندی میدهد که وسط دریاها شناور است و همه بدختیها و درد و رنج آدمیان را در درون پروسعت خود جای میدهد. این نمونهها جنبه کاملا سودمند انتقال شر را مینمایانند؛ نشان میدهند که انسان چگونه بر آن است که با منتقل کردن درد و محنتاش به اشیای مادی به آسودگی دست یابد و سپس آن اشیاء را به دور اندازد یا به صورتی درآورد که دیگر بیگزند باشند. با این حال، غالبا انتقال شر به اشیای مادی فقط گامیست به سوی انداختن آن به دوش انسان زنده دیگر. این جنبه تبهکارانه این انتقال است.
آنچه شنیدید از کتاب شاخه زرین فصل موسوم به «انتقال شر» بود. فریزر گردآورنده این اسناد انسانشناختی، گزارشهای متعددی از آیینهایی ارائه میدهد که به چشم اغلب ما انسانهای امروزی، چیزی شبیه به نوعی بازی یا نمایش میآید. اغلب ما تمایل داریم خیلی ساده، درست همانطور که فریزر چنین میکند، این آیینها را به خرافات نسبت دهیم و ذهن غیرتجربی یا غیرعلمی انسان پیشامدرن را مسبب و مسئول آن بدانیم. اما اگر از منظر روانشناختی نگاه کنیم، چنانکه بسیاری از چهرههای شاخص روانشناسیهای ژرفا مانند کارل یونگ به اسناد انسانشناختی نگاه میکردند، نمیتوانیم از این فکر خودداری کنیم که اگر نوعی نیاز روحی- روانی نبود، چنین تنوع و کثرتی از آیینهای انتقال شر وجود نمیداشت. کمترین چیزی که میتوان گفت این است که این آیینها نوعی تسلای روانی یا آرامش روحی به همراه میآورده است؛ چنین تسلایی قابل ملاحظه است با وقتی که یک باورمند امروزی، دعا میخواند و یا بهاصطلاح ما فارسیزبانها، صدقهای میدهد تا بلا دور شود. از دید علمی، دعا یا دادن صدقه هم نمیتواند در روند واقعی امور تاثیرگذار باشد. اما همه ما میتوانیم حس کنیم که یک آرامش درونی نتیجه دعا کردن و صدقه دادن است که واقعیست. خود این آرامش درونی، واقعیست.
اما همانطور که شنیدید فریزر برای این آیینهای انتقال شر، جنبه تبهکارانهای هم پیدا کرده است. این جنبه تبهکارانه، انداختن مسئولیت شر و بدبختی و محنت، به گردن انسانهای دیگر است. طیفی از این آیینها که در برخی سنتهای بومی اسم سرراستی دارد و به آن «ردکردن شر» میگویند، خیلی ساده فقط میخواهد شر گریبانگرفته را به گردن یک انسان دیگری بیاندازد تا خود رها شود. فریزر مینویسد:
برای شفای دنداندرد، بعضی از سیاهان استرالیا یک نیزهانداز داغ را روی گونه میگذارند و سپس دورش میاندازند و دنداندرد همراه آن به شکل سنگ سیاهی موسوم به هاریچ دور میشود. اینگونه سنگها را میتوان در تپهها و تلهای شنی قدیم یافت. آنها را جمع میکنند و به طرف دشمنان میاندازند تا دچار دنداندرد شوند. در میرزاپور، نوعی [روش] انتقال بیماری، پرکردن ظرفی با گل و برنج و خاک کردنش در سر راه و پوشاندنش با سنگی تخت است. هر کس به آن دست بزند فرضا دچار بیماری میشود. این عمل را چالووا یا «ردکردن شر» مینامند. چنین کاری هر روز در هند علیا صورت میگیرد. اغلب وقتی یک روز صبح در خیابان راه میروید کپه خاکی وسط راه میبینید که با گل تزیین شده است. این کپه خاک معمولا محتوی پوست زخم و چرک و پلشت یک بیمار مبتلا به آبله است که آنجا گذاشته شده است به امید اینکه کسی دستش بزند و با مبتلا شدن به بیماری، آن آدم بیمار خلاص شود.
امروز به لحاظ علمی شکی نداریم که بعضی بیماریها انتقال پیدا میکنند؛ درواقع وقتی عامل بیماریزا قابل سرایت باشد، آن بیماری مسریست و حسب اینکه عامل بیماریزا چه باشد، پزشکان توصیههایی برای جلوگیری از سرایت بیماری میکنند. در دوران همهگیری کرونا همه به یاد داریم که چون طبیعت ویروس کاملا شناختهشده نبود، مجموعهای از اعمال توصیه میشد که شامل بر شستوشوی کامل دستها و حتی کالاهای خریداری شده از بیرون بود. بعدا گفته شد که عامل بیماری نه از طریق تماس فیزیکی، بلکه از طریق هوا و مجاری تنفسی انتقال مییابد. در حقیقت، از منظر علمی، همیشه آسان نیست که درک کنیم عامل بیماریزا چگونه انتقال مییابد. اما پیداست که آیینهای انتقال شر، برآمده از ملاحظات علمی نبودند و نیستند. این آیینها نه فقط ملاحظات علمی ندارند، بلکه پیداست که ربطی به اخلاق و انساندوستی هم ندارند. این فکر که اگر درد و بلای من به همسایه، یا به یک «دیگری» منتقل شود، نجات پیدا میکنم، هم بیربط به علم و تجربه است و هم با اخلاق مراعات دیگری در تضاد است. اما هر چه هست به قدری ریشهدار است که تقریبا در تمامی جوامع مشابهاش دیده میشود. آدمهایی که شر را به خود میگیرند، در واقع بلاگردان دیگران میشوند. فریزر مینویسد:
بعضی افراد گاهی با به جان خریدن شری که متوجه دیگران است نقش بلاگردان را ایفاء میکنند. یک آیین کهن هندو نشان میدهد که چگونه مرض استسقاء از بیمار دچار، به فرد دیگری منتقل میشود. خلیفه دو تن را پشت بههم روی شاخهای مینشاند، روی بیمار به شرق و روی مرد سالم به غرب قرار میگیرد. سپس در ظرفی نهاده بر سر بیمار، جوی شیری درست میکند و به آدم سالم میدهد تا سربکشد. به این نحو، عامل استسقاء و تشنگی را از بیمار به دیگری منتقل میکند و او به رغبت و رضا آن را میپذیرد و میگیرد. نوعی درمان سخت برای تب در بین قوم تلوگو وجود دارد و آن بغلکردن یک بیوهزن کچل برهمن در نخستین لحظات سپیدهدم است. با این عمل تب از بدن بیرون میرود و بدون تردید – اگرچه علنا تایید نشده – به بیوهزن کچل منتقل میشود. وقتی سنگالی سخت مریض باشد و از پزشکان کاری برنیاید یک رقاص شیاطین میآورند که با پیشکشدادن به شیاطین و رقصیدن با صورتکهای مناسب آنها، این رقاص شیاطین بیماری را یکییکی از تن بیمار بیرون آورد و به بدن خود انتقال میدهد. با اینگونه خارج کردن علت بیماری، رقاص ترفندباز روی تختی دراز میکشد و خود را به مردن میزند که میبرندش به جای بازی بیرون دهکده. آنجا دوباره سرحال میآید و زنده میشود.
میتوانید حدس بزنید که بسیاری از این بلاگردانهای حرفهای که داوطلب گرفتن درد و مرض دیگران میشدند، برای کار خود پول دریافت میکنند. از آنجا که هیچ شری واقعا اینطور منتقل نمیشود، میتوان حدس زد که این بلاگردانی، شغل ساده و کمدردسریست که احیانا، دستکم گاهی اوقات، پول خوبی هم از آن به دست میآید. نمازخوانهای حرفهای که پول میگیرند و برای نمازهای نخوانده فرد درگذشته خانواده، نماز میخوانند، در حقیقت به نوعی بلاگردانی میکنند. از دید آدم ناباورمند، کار آنها شبیه دعانویسها و رمالهاییست که برای دفع بلا یا شری، نمایشی بازی میکنند و مبلغی میگیرند و از این راه امرار معاش میکنند.
اما قضیه خیلی جدیست. چون حتی در سنتهای بزرگ دینی هم رد این بلاگردانی را میتوان پیدا کرد؛ آن هم نه در زرنگی بعضی آدمهای ناقلا که داوطلبانه، انتقال شری را به عهده میگیرند تا پولی به جیب بزنند، بلکه حتی در داستانهای مقدس آنها در متون مرجع دینیشان. در ابتدای اپیزود نهم با نام «من از خون این مرد بری هستم»، داستانهایی را از انجیلها روایت کردیم. گماشته قضایی امپراتوری روم، پونتیوس پیلاطس، در مقابل چشمان همگان دستهای خود را شست تا بگوید که اگرچه حکم اعدام عیسای ناصری را او صادر میکند، اما در حقیقت گناه این کار با او نیست. شستن گناهان با آب، از مشهورترین آیینهای انتقال شر است. اما در همان داستان انجیلی، روایت میشود که مطابق با سنت، در آن روز بخصوص که مسیح محاکمه شد، رسم بر این بود که کسی آزاد شود. عید پسح یا به عربی، فصح بود. عیدی که در آن، یهودیان آزاد شدن قوم بنیاسرائیل از بردگی فرعون مصر را جشن میگرفتند. پونتوس به یهودیانی که خواهان مصلوبشدن عیسی ناصری بودند، پیشنهاد میکند که به مناسبت فصح، عیسی را آزاد کند. اما آنها در مقابل خواهان آزادی مجرمی به نام باراباس میشوند تا عیسی مصلوب شود. ظاهر امر این است که عیسی بلاگردان باراباس میشود. اما نویسندگان انجیل میخواستند بگویند که خیلی فراتر از این، مقدر بود که عیسی، بلاگردان نوع بشر شود. آنها معتقدند باراباس در اینجا، در جایگاه نوع انسان ایستاده بود و عیسی با فدیه کردن خود، یا به عبارت دیگر، با بلاگردانی، خواهان بخشودگی گناهان انسان در پیشگاه خداوند شد.
مردم نواحیای از زمین فکر میکردند که اگر نوزادی به سختی بیمار شود، میتوان او را در آخور اسبها گذاشت. باور داشتند که «از ما بهتران» سرمیرسند و نوزاد بیمار را با نوزادی که از خود آنهاست جایگزین میکنند. یعنی نوزاد بیمار را با نوزاد سالم خودشان تعویض میکنند. بنابراین وقتی والدین نوزاد بعد از مدتی به آخور میرفتند تا بچه را بردارند، در حقیقت یک «جنزاد» یا یک نوزاد از ما بهتران را با خود برمیگرداندند. اعتقاد بر این بود که چنین بچهای عادی نیست و در آینده استعدادهای خاصی از خود نشان خواهد داد. بنابراین تعبیر «آخورزاد» به کسی اطلاق میشد که مشهور بود در نوزادی در آخور نگه داشته شده است. شاید بر این مبنا بتوان گفت که اتفاقی نیست که در فصل دوم انجیل لوقا، گفته میشود که عیسی در آخور زاده شد. دلیلی که ذکر میشود خیلی ساده است: فقط به این دلیل که در خانه برای یوسف و مریم، اتاق خالی وجود نداشت تا مریم وضع حمل کند. اما شبانانی که آن حوالی دامداری میکردند توسط فرشتگان خداوند خبر شدند که مسیح خداوند هماکنون، پیچیده در قنداقی در یک آخور، متولد شده است. هیچ بعید نیست که چنین داستانی در مورد عیسای ناصری، با توجه به اعتقادات قدیمی مربوط به آخورزادها در متن گنجانده شده باشد.
رسم بود که گناهان راجه مانیپور به کس دیگری، معمولا به مجرمی انتقال مییافت و او با عذاب کشیدن به نیابت او بخشوده میشد. برای انتقال دادن گناه، راجه و همسرش رداهای نفیس در بر، روی داربستی که در بازار برپا میشد آبتنی میکردند در حالی که شخص مجرم آن زیر ایستاده بود. با ریختن آب از بدن آنها بر سر مجرم، گناهان آنها نیز شسته میشد و بر بلاگردان نازل میشد. برای کاملشدن انتقال، راجه و زنش رداهای نفیسشان را به جانشین خود میدادند و خودشان جامه نو دربرمیکردند و تا شب با مردم درمیآمیختند. اما با سر آمدن روز، عزلت میگزیدند و حدود یک هفته در انزوا بودند و در این مدت، حالت مقدس و تابو داشتند…
جنبه تبهکارانه این آیینهای انتقال شر زمانی رخ میدهد که بلاگردان تدارک شده، حیوانی زنده یا انسان باشد. در طیف وسیعی از آیینها، سگهای بینوا بلاگردان میشدهاند. بعضی روایتهای اسطورهای- دینی، از داستان فرستادهشدن میشی به جای انسان توسط خدا یا خدایان حکایت میکنند که شاید تعدیل آیینهای قربانی کردن انسان برای دفع بلا از راه جایگزین کردن قربانی انسانی با یک حیوان باشد. داستان مشهور کتاب مقدس در مورد قربانی شدن فرزند ابراهیم، و فرستادهشدن میشی به جای او، تنها یک نمونه است. نمونه دیگر داستان قربانیشدن ایفیژنی دختر آگاممنون است: آگاممنون فرمانده کل سپاه یونان که به جنگ تروا میرفت، برای جلب نظر آرتمیس، ناچار شد دختر خود ایفیژنی را قربانی کند. این قربانی هم درواقع نوعی کفاره یا دفع شر بود. چون آگاممنون ناخواسته به گوزنی مقدس بیاحترامی کرده بود بنابراین آرتمیس بادهای موافق برای حرکت کشتیهای یونانی به سمت تروا را متوقف کرده بود. برای اینکه باد موافق بوزد و کشتیهای جنگی بتوانند حرکت کنند، آگاممنون باید دختر خود را قربانی میکرد. یک روایت از این داستان میگوید که آرتمیس در آخرین دقایق از خواست خود منصرف شده و پذیرفته که به جای ایفیژنی، میشی قربانی شود.
امروز هواداران حقوق حیوانات، حتی این شکل از قربانیکردن یا آزار رسانیدن به حیوانات را هم محکوم میکنند. اما همانطور که گفته شد، انسانها بهویژه در جمعیتهای خشمگین، متاسفانه گرایشی برای خالیکردن خشم خود بر سر کسی یا کسانی پیدا میکنند. در اپیزود قبل با نام «بلاگردان»، روایت دردناکی از هجوم مردم به بهاییان در یزد را شنیدید. واقعهای که در دوران حکومت ظلالسلطان، فرزند ناصرالدینشاه در اصفهان شروع شد. بنا به گزارش یک مبلغ مسیحی در کتاب پنج سال در یک شهر ایرانی، کسی فردی را به شدت مجروح کرده بود، طنابی دور گردنش انداخته بود و با خود میکشید و میگفت من نمیدانم که این شخص بهاییست یا نه. «به همه میگفت: من تمام عمر مردی گناهکار بودهام. نماز نخواندهام و هرگز کار ثوابی نکردهام و جایم حتما جهنم بود. این مرد را نباید رها کنم چه اگر بهایی باشد و او را بکشم تمام گناهانم بخشیده میشود و جایم در بهشت خواهد بود.» بنابراین میتوان درک کرد که جایگزینکردن حیوانات، گاهی عملی ناگزیر برای فرونشاندن احساس خشم و انزجار تودههای مردم بود. فریزر در مورد بلاگردان شدن حیوان یا انسان مینویسد:
گاهی بلاگردانی که با آن شر و بلای یک سال گذشته را دور میریزند یک حیوان است… در غرب هیمالیا [مردم] سگی را انتخاب میکنند و به او بنگ و حشیش میدهند تا با ارواح درآمیزد و شیرینی و تنقلات میخورانند و آزادش میکنند تا در دهکده بگردد. سپس دنبالش میکنند و با چوب و سنگ میکشندش و تصورمیکنند که با این عمل، در آن سال بلا و آفت و بیماری در دهکده وجود نخواهد داشت… بلاگردانی که هرازگاهی گناهان مردم را به جان میخرید ممکن بود انسان هم باشد. در بین سیاهان یوروبا، در آفریقای غربی، کسی را که برای قربانیکردن برگزیده شده و ممکن است فردی آزاد یا برده، فردی توانگر یا آدمی تهیدست باشد، ئولووو مینامند. او را خوب غذا میدهند و میپرورند و هر چه بخواهد در اختیارش میگذارند. با فرارسیدن موسم قربانی او را در کوچه و خیابانهای قلمرو حاکمی که به خاطر بهروزی و سلامت خود و حکومت خود و همه افراد تحت فرمانش، او را قربانی میکند، گردش میدهند تا بلا و گناه و مرگ و نحوست همه را، بدون استثناء به خود جذب کند. برای پوشاندن هویت او بر سرش خاکستر میریزند و بر صورتش گچ میمالند. مردم از خانهها بیرون میآیند و دست بر او میزنند تا به این وسیله گناه و خطا و درد و بلای خود را به او انتقال دهند. پس از تمام شدن گردش، او را به درون آلونکی موقتی و متبرک ساختهشده از شاخ و برگ نخل و درختان دیگر میبرند که تا قسمتی از آن همه مردم میتوانند او را همراهی کنند. در قسمت دوم آلونک اما فقط سرکردگان و سایر افراد مهم حق همراهی و ملازمت او را دارند و در قسمت سوم نیز فقط خود کاهن و دستیارش حق ورود دارند. در آنجا او آخرین آوازش را میخواند تا به گوش مردم که منتظر شنیدن آخرین کلام یا آخرین ندای اویند، برسد. و سپس، سرش را از تن جدا میکنند و خونش به خدایان پیشکش میشود. آواز یا آخرین ناله وی که به گوش مردم رسیده است، نشانهای برای شادمانی و سرور و شکرگزاری و برای طبلزدن و پایکوبی بهخاطر خشنودی و رضایت است. زیر قربانیشان پذیرفته شده، و خشم خداوند تسکین یافته و برکت و فراوانی و افزایش محصول تضمین شده است.
اگرچه همیشه اینطور نبوده، اما طیف وسیعی از آیینهای انتقال شر، با بلاگردان انسانی همچون یک شاه، یا فرمانروای موقت برخورد میکردهاند. در نقل اخیر از شاخه زرین، ئولووو یا همان فرد بینوایی که در آفریقای غربی قربانی میشد، بلاگردان حاکم یا فرمانروای محل بود و بنابراین پیش از آنکه کشته شود، عملا مثل یک فرمانروا، خوب میخورد و خوب میپوشید و مورد احترام قرار میگرفت. اما موسم قربانکردن که میرسید، گچ و خاکستر به سر و رویش میمالیدند و مانند عیسی مسیح در کوچه و خیابان میگرداندند. در حقیقت، مشابهت بلاگردانسازی در شکلی از این نوع آیینها که میتوان آن را آیین «فرمانروای موقت» نامید و فریزر فصلی مستقل به آن اختصاص میدهد، با داستان عیسی مسیح در انجیلها، و حتی داستان ادیپ، شهریار تبس، به هیچوجه اتفاقی نیست. این نوع از آیینها این قدر در سراسر سیاره نمونه دارد که حجم قابل ملاحظهای از گزارشهای فریزر در شاخه زرین را به خود اختصاص میدهد. میتوانید حدس بزنید که به مجرد انتشار ویرایش اول از شاخه زرین، مخاطبان غربی این کتاب خیلی زود متوجه شباهت غیرقابل انکار این نوع از آیینها، با آنچه کلیسا در مورد عیسی مسیح روایت میکند، شدند. این اپیزود از دیگرینامه را با نقلی شگفت از فریزر خاتمه میدهیم و از شما دعوت میکنیم تا برای مطالعه بیشتر در انتقال شر و شیوههایش در دنیای جدید، در اپیزود بعدی با ما باشید. فریزر که در واکنش به اتهام توهین به مقدسات، ناچار شد تغییراتی در ویرایشهای بعدی کتابش ایجاد کند، مینویسد:
اگر آزمون حقیقت با نمایش دستها یا سرشماری صورت میگیرد، نظام جادو خیلی بیش از کلیسای کاتولیک حق دارد به شعار مغرورانه «آنچه همه، همیشه، در همهجا، بدان معتقدند» بهعنوان مدرک موثق و مسلم صحت خود متوسل شود.